تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 314 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 314 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 314 دیوان شمس مولانا

تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب
برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب

ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم
تو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب

به جست و جوی وصالش چو آب می‌پویم
تو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب

طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد
چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب

صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه ش
تو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسب

ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم
تو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسب

چو مست هر طرفی می‌فتی و می‌خیزی
که شب گذشت کنون نوبت دعاست بخسب

قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو برو
که خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسب

به دست عشق درافتاده‌ایم تا چه کند
چو تو به دست خودی رو به دست راست بخسب

منم که خون خورم ای جان توی که لوت خوری
چو لوت را به یقین خواب اقتضاست بخسب

من از دماغ بریدم امید و از سر نیز
تو را دماغ تر و تازه مرتجاست بخسب

لباس حرف دریدم سخن رها کردم
تو که برهنه نه‌ای مر تو را قباست بخسب

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۳۱۴ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب، برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب

غزل شماره ۳۱۴ از دیوان شمس مولانا با خطاب تند و قاطع به کسی که از وادی عشق بی‌بهره است، آغاز می‌شود: «تُو رَاْ کِه عِشْقْ نَدَاْرِیْ تُو رَاْ رَوَاْسْتْ بَخُسْبْ / بُرُو کِه عِشْقْ وْ غَمِ اُو نَصِیْبِ مَاْسْتْ بَخُسْبْ». شاعر می‌گوید: “تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب”. برای تو که در وجودت عشق (الهی، یا شور معنوی) نداری، شایسته و رواست که در خواب غفلت فرو بروی و در حالت بی‌خبری بمانی. “برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب”. تو برو و در این خواب خود بمان، زیرا که عشق و رنج و سوز ناشی از آن (غم عشق) بهره و قسمت ما (عاشقان) است، پس تو بخسب. این آغاز، با جدا کردن صف عاشقان از غیرعاشقان، خواب (غفلت) را سزاوار کسانی می‌داند که از آتش عشق بی‌نصیب‌اند و جایگاه عشق و غم آن را مخصوص اهل دل و بیداران می‌شمارد.

ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم، تو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب

«زِ آْفْتَاْبِ غَمِ یَاْرْ ذَرَّهْ ذَرَّهْ شُدِیْمْ / تُو رَاْ کِه اِینْ هَوَسْ اَنْدَرْ جِگَرْ نَخَاْسْتْ بَخُسْبْ». ذوب شدن در آفتاب غم یار و بی‌هوس بودن تو: “ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم”. ما (عاشقان) در زیر تابش آفتاب غم یار (شدت سوز و گداز عشق، یا ابتلائات در راه معشوق)، مانند ذرات ریز و ناچیز شده‌ایم و هستی خود را از دست داده‌ایم (فنا شده‌ایم). “تو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب”. اما تو که این آرزو و اشتیاق (برای فنا در عشق) در درونت و جگرت برنخاسته و شعله‌ور نشده است، پس بخسب و در عالم خود بمان. این بیت، با مقایسه‌ی حال فنای عاشق در غم یار و بی‌اثری و بی‌خبری غیرعاشق، بر عمق تأثیر عشق بر وجود عاشق تأکید دارد.

به جست و جوی وصالش چو آب می‌پویم، تو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب

«بِه جُسْتْ وْ جُوُیِ وِصَاْلَشْ چُو آْبْ مِی‌پُوُیَمْ / تُو رَاْ کِه غُصَّه آْنْ نِیْسْتْ کُو کُجَاْسْتْ بَخُسْبْ». تلاش پیگیرانه برای وصال و بی‌غصه بودن تو: “به جست و جوی وصالش چو آب می‌پویم”. ما مانند آب (که پیوسته جاری و در حرکت است) در جستجو و طلب وصال او (معشوق) می‌کوشیم و از پای نمی‌نشینیم. “تو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب”. اما تو که این غم و اندوه را نداری که او کجاست و در طلب او نیستی، پس بخسب. این بیت، با تفاوت نهادن میان پویایی و طلب دائمی عاشق و بی‌خبری و بی‌حالی غیرعاشق، بر فوریت و اهمیت جستجوی معشوق تأکید دارد.

طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد، چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب

«طَرِیْقِ عِشْقْ زِ هَفْتَاْدْ وْ دُو بُرُوُنْ بَاْشَدْ / چُو عِشْقْ وْ مَذْهَبِ تُو خُدْعَهْ وْ رِیَاْسْتْ بَخُسْبْ». طریق عشق فراتر از مذاهب و خدعه بودن عشق تو: “طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد”. راه و مسلک عشق (حقیقی) فراتر از هفتاد و دو ملت و مذهب (اشاره به کثرت و محدودیت‌های ادیان و مذاهب ظاهری) است. عشق، ورای این تقسیم‌بندی‌ها و اختلافات است. “چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب”. و چون آنچه تو عشق و مذهب می‌نامی، تنها فریب و ریاکاری است و رنگ حقیقت ندارد، پس در عالم خود که بر پایه فریب است، بخسب. این بیت، با بیان فراگیر بودن و اصالت عشق حقیقی در مقابل محدودیت مذاهب ظاهری و بی‌ارزش بودن عشق‌های دروغین، بر لزوم شناخت عشق راستین تأکید دارد.

صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه ش، تو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسب

«صَبَاْحِ مَاْسْتْ صَبُوُحَشْ عَشَاْیِ مَاْ عِشْوَهْ‌شْ / تُو رَاْ کِه رَغْبَتِ لُوُتْ وْ غَمِ عَشَاْسْتْ بَخُسْبْ». صبح و شام ما از اوست و رغبت تو به خوراک: “صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه ش”. بیداری و مستی صبحگاهی ما (در عشق) از صبوح او (لطف و تجلی صبحگاهی معشوق) است و شامگاه ما (آرامش و قرار) از عشوه و کرشمه‌ی اوست. تمام احوال ما بسته به اوست. “تو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسب”. اما تو که میل و رغبتت تنها به خوراک و لذت‌های مادی (لوت و عشا) است و غم و دغدغه‌ات تنها برای شامگاه و امور دنیوی است، پس بخسب. این بیت، با مقایسه‌ی تعلق عاشقان به معشوق در تمام احوال و تعلق غیرعاشقان به نیازهای مادی، بر تفاوت سطح وجودی آن‌ها تأکید دارد.

ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم، تو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسب

«زِ کِیْمِیَاْ طَلَبِیْ مَاْ چُو مُسْ گُدَاْزَاْنِیْمْ / تُو رَاْ کِه بِسْتَرْ وْ هَمْخْوَاْبَهْ کِیْمِیَاْسْتْ بَخُسْبْ». گداخته شدن ما در طلب کیمیا و کیمیای تو بستر و همخوابه: “ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم”. ما (عاشقان) در راه طلب کیمیا (کیمیای سعادت، حقیقت مطلق) مانند مس گداخته می‌شویم و سختی‌ها را تحمل می‌کنیم تا وجودمان پالایش یابد. “تو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسب”. اما تو که برایت بستر نرم و همخوابه (آسایش و لذت‌های جسمانی) کیمیا و نهایت مطلوب است، پس بخسب. این بیت، با مقایسه‌ی تلاش و رنج عاشق برای رسیدن به حقیقت و آسایش‌طلبی غیرعاشق، بر ارزش والای طلب معنوی تأکید دارد.

چو مست هر طرفی می‌فتی و می‌خیزی، که شب گذشت کنون نوبت دعاست بخسب

«چُو مَسْتْ هَرْ طَرَفِیْ مِی‌فُتِیْ وْ مِی‌خِیْزِیْ / کِه شَبْ گُذَشْتْ کُنُوُنْ نَوْبَتِ دُعَاْسْتْ بَخُسْبْ». افتادن و برخاستن در مستی و گذشت شب و نوبت دعا: “چو مست هر طرفی می‌فتی و می‌خیزی”. (در عالم غفلت) مانند مستی که بی‌اختیار به هر سو می‌افتد و برمی‌خیزد (اشاره به بی‌نظمی و بی‌قراری در زندگی بی‌هدف). “که شب گذشت کنون نوبت دعاست بخسب”. به بهانه‌ی اینکه شب (فرصت بندگی و خلوت) گذشت و اکنون زمان دعا و طلب نیست، پس در غفلت خود بمان و بخسب. این بیت، با اشاره به بی‌نظمی زندگی در غفلت و بهانه‌جویی برای عدم توجه به حق، بر اهمیت بیداری و طلب در هر زمان تأکید دارد.

قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو برو، که خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسب

«قَضَاْ چُو خْوَاْبِ مَرَاْ بَسْتْ اِیْ جَوَاْنْ تُو بُرُوُ / کِه خْوَاْبْ فَوْتْ شُدَتْ خْوَاْبْ رَاْ قَضَاْسْتْ بَخُسْبْ». قضا و بستن خواب عاشق و فوت شدن خواب تو: “قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو برو”. هنگامی که قضا و تقدیر الهی (در راه عشق) خواب را از من (عاشق) گرفت و مرا بیدار ساخت، ای جوان (خطاب به غیرعاشق)، تو برو. “که خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسب”. زیرا فرصت خواب (غفلت) از دست تو رفته است و اکنون (تنها) برای خواب تو قضاست (جبران مافات بی‌فایده)، پس در این قضا و جبران بی‌حاصل بخسب. این بیت، با تفاوت نهادن میان بیداری اجباری عاشق در برابر قضا و از دست رفتن فرصت برای غیرعاشق، بر جبران‌ناپذیری زمان غفلت تأکید دارد.

به دست عشق درافتاده‌ایم تا چه کند، چو تو به دست خودی رو به دست راست بخسب

«بِه دَسْتِ عِشْقْ دَرْاُفْتَاْدَهْ‌اِیْمْ تَاْ چِه کُنَدْ / چُو تُو بِه دَسْتِ خُوَدِیْ رُوُ بِه دَسْتِ رَاْسْتْ بَخُسْبْ». گرفتار شدن در دست عشق و در دست خود بودن تو: “به دست عشق درافتاده‌ایم تا چه کند”. ما (عاشقان) در دست عشق (الهی) گرفتار شده‌ایم و تسلیم او هستیم تا ببینیم با ما چه می‌کند (چه تحولی ایجاد می‌کند). “چو تو به دست خودی رو به دست راست بخسب”. اما چون تو در دست خودت هستی و اختیار خود را داری (بر خلاف عاشق که بی‌اختیار عشق است)، پس برو و به راحتی بخسب (زیرا از تأثیر عشق بی‌خبری). این بیت، با مقایسه‌ی بی‌اختیاری عاشق در برابر عشق و اختیار داشتن غیرعاشق، بر قدرت و سلطه‌ی عشق الهی تأکید دارد.

منم که خون خورم ای جان تویی که لوت خوری، چو لوت را به یقین خواب اقتضاست بخسب

«مَنَمْ کِه خُوُنْ خُوَرَمْ اِیْ جَاْنْ تُویِیْ کِه لُوُتْ خُوَرِیْ / چُو لُوُتْ رَاْ بِه یَقِیْنْ خْوَاْبْ اِقْتِضَاْسْتْ بَخُسْبْ». خون خوردن من و خوراک خوردن تو و اقتضای خواب: “منم که خون خورم ای جان تویی که لوت خوری”. من (عاشق) کسی هستم که خون دل می‌خورم و رنج عشق را تحمل می‌کنم، اما تو ای بی‌خبر، کسی هستی که مشغول خوراک و لذت‌های مادی هستی. “چو لوت را به یقین خواب اقتضاست بخسب”. و چون برای خوردن و گوارش خوراک مادی (لوت)، خواب و بی‌خبری لازم است، پس به یقین بخسب. این بیت، با مقایسه‌ی رنج و تلاش عاشق و آسایش و بی‌خبری غیرعاشق در طلب نیازهایشان، خواب را لازمه‌ی مشغول شدن به امور مادی می‌داند.

من از دماغ بریدم امید و از سر نیز، تو را دماغ تر و تازه مرتجاست بخسب

«مَنْ اَزْ دِمَاْغْ بُرِیْدَمْ اُمِیْدْ وْ اَزْ سَرْ نِیْزْ / تُو رَاْ دِمَاْغِ تَرْ وْ تَاْزَهْ مُرْتَجَاْسْتْ بَخُسْبْ». بریدن امید من از دماغ و سر و امیدواری تو: “من از دماغ بریدم امید و از سر نیز”. من (عاشق) از عقل و اندیشه‌ی خود (دماغ) و از سر (هستی ظاهری) امید رهایی و نجات (با تکیه بر آن‌ها) را بریده‌ام و تنها به فضل او امیدوارم. “تو را دماغ تر و تازه مرتجاست بخسب”. اما تو کسی هستی که به عقل تر و تازه و نیرومند خود امید بسته‌ای (برای حل مشکلات و رسیدن به آرزوها)، پس بخسب. این بیت، با تفاوت نهادن میان بی‌اتکایی عاشق به عقل و هستی ظاهری و اتکای غیرعاشق به آن‌ها، بر لزوم رهایی از عقل جزئی در راه عشق تأکید دارد.

لباس حرف دریدم سخن رها کردم، تو که برهنه نه‌ای مر تو را قباست بخسب

«لِبَاْسِ حَرْفْ دَرِیْدَمْ سُخَنْ رَهَاْ کَرْدَمْ / تُو کِه بَرَهْنَهْ نَهْ‌اِیْ مَرْ تُو رَاْ قَبَاْسْتْ بَخُسْبْ». دریدن لباس سخن و رها کردن حرف و پوشیده بودن تو: “لباس حرف دریدم سخن رها کردم”. من (عاشق) در راه عشق از قید کلام و سخن گذشته‌ام و سخن گفتن را رها کرده‌ام (زیرا عشق در نگنجد در گفت). “تو که برهنه نه‌ای مر تو را قباست بخسب”. اما تو که هنوز در پوشش کلام و مفاهیم ظاهری (برهنه از حقیقت نیستی و قبا بر تن داری)، پس بخسب (در عالم ظاهر و مفاهیم بمان). این بیت، با تفاوت نهادن میان حال فنای عاشق که از قید کلام می‌گذرد و حال غیرعاشق که در بند مفاهیم است، بر بی‌نیازی حقیقت عشق از بیان لفظی تأکید دارد.

خلاصه پیام غزل

غزل ۳۱۴ مولانا، غزلی است که با زبانی صریح و قاطع، به تفاوت حال عاشقان و غیرعاشقان می‌پردازد و خواب (غفلت) را سزاوار کسانی می‌داند که از وادی عشق بی‌بهره‌اند. پیام اصلی غزل، این است که عشق الهی یگانه عامل بیداری و پویایی حقیقی است و بدون آن، انسان در عالم غفلت و بی‌خبری باقی می‌ماند. غزل بر جدایی صف عاشقان از غیرعاشقان، عمق تأثیر عشق و فنای عاشق در غم یار، و پویایی و طلب دائمی عاشق در مقابل بی‌خبری غیرعاشق تأکید دارد. همچنین، غزل بر فراگیر بودن و اصالت عشق حقیقی ورای محدودیت مذاهب، تفاوت سطح وجودی عاشقان و غیرعاشقان در تعلق به معشوق یا نیازهای مادی، و رنج و تلاش عاشق برای رسیدن به حقیقت در مقابل آسایش‌طلبی غیرعاشق اشاره می‌کند. بی‌نظمی زندگی در غفلت و بهانه‌جویی برای عدم توجه به حق، جبران‌ناپذیری زمان غفلت، و قدرت و سلطه‌ی عشق الهی در مقابل اختیار داشتن غیرعاشق از دیگر مضامین غزل است. در نهایت، غزل بر لزوم رهایی از عقل جزئی در راه عشق و بی‌نیازی حقیقت عشق از بیان لفظی تأکید دارد. غزل بر عشق، نداشتن، روا بودن، خسبیدن، رفتن، غم او، نصیب بودن، آفتاب غم یار، ذره ذره شدن، هوس، جگر، برنخاستن، جستجو، وصال، چو آب پویش، غصه، کجاست، طریق عشق، هفتاد و دو، برون بودن، مذهب، خدعه، ریا، صباح، صبوحش، عشا، عشوه، رغبت لوت، غم عشا، کیمیاطلب، مس گداختن، بستر، همخوابه، کیمیا بودن، مست، هر طرف افتادن، برخاستن، شب گذشتن، نوبت دعا، قضا، خواب بستن، جوان، رفتن، فوت شدن خواب، قضا بودن خواب، دست عشق، درافتادن، چه کردن، دست خود بودن، دست راست، خون خوردن، لوت خوردن، یقین، خواب اقتضا، دماغ، بریدن امید، سر، دماغ تر و تازه، مرتجا بودن، لباس حرف، دریدن، سخن، رها کردن، برهنه نبودن، قبا بودن، و بیداری معنوی تأکید دارد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: