تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 298 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 298 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 298 دیوان شمس مولانا

آه از این زشتان که مه‌رو می‌نمایند از نقاب
از درون‌سو کاه‌تاب و از برون‌سو ماهتاب

چنگ دجال از درون و رنگ ابدال از برون
دام دزدان در ضمیر و رمز شاهان در خطاب

عاشق چادر مباش و خر مران در آب و گل
تا نمانی ز آب و گل مانند خر اندر خلاب

چون به سگ نان افکنی‌، سگ بو کند آنگه خورد
سگ نه‌ای‌، شیری‌، چه باشد بهر نان چندین شتاب‌؟

در هر آن مردار بینی رنگکی گویی که جان
جان کجا‌ رنگ از کجا‌؟ جان را بجو‌، جان را بیاب

تو سؤال و حاجتی‌، دلبر جواب هر سؤال
چون جواب آید فنا گردد سؤال اندر جواب

از خطابش هست گشتی چون شراب از سعی آب
وز شرابش نیست گشتی همچو آب اندر شراب

او ز نازش سر کشیده همچو آتش در فروغ
تو ز خجلت سر فکنده چون خطا پیش صواب

گر خزان غارتی مر باغ را بی‌برگ کرد
عدل سلطان بهار آمد برای فتح باب

برگ‌ها چون نامه‌ها بر وی نبشته خط سبز
شرح آن خط‌ها بجو از عنده‌ُ ام‌الکتاب

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۲۹۸ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: آه از این زشتان که مه رو می‌نمایند از نقاب، از درون سو کاه تاب و از برون سو ماهتاب

غزل شماره ۲۹۸ از دیوان شمس مولانا با آه و افسوس از پدیده‌ی دو رویی و تفاوت ظاهر و باطن در برخی افراد آغاز می‌شود: «آهْ اَزْ اِینْ زِشْتَانْ کِه مِِهْ رُو مِی‌نُمَاْیَنْدْ اَزْ نِقَابْ / اَزْ دَرُونْ سُو کَاْهْ تَاْبْ و اَزْ بُرُونْ سُو مَاهْتَاْبْ». شاعر می‌گوید: “آه از این زشتان که مه رو می‌نمایند از نقاب”. دریغ و درد از کسانی که در باطن زشت و ناپسند هستند، اما از پشت نقاب (ظاهر، ریاکاری، یا کتمان حقیقت) خود را چون ماه زیبا و دلربا نشان می‌دهند. “از درون سو کاه تاب و از برون سو ماهتاب”. از طرف درون، وجودشان بی‌ارزش و بی‌فروغ مانند کاه است، اما از طرف بیرون، درخشان و فریبنده چون ماهتاب. این تقابل شدید میان درون بی‌ارزش و برون فریبنده، جوهر اصلی غزل را شکل می‌دهد و به مذمت ظاهرگرایی و ریاکاری می‌پردازد. این آغاز، بیانگر هشداری جدی نسبت به فریبندگی ظواهر و ضرورت توجه به باطن و حقیقت افراد است.

چنگ دجال از درون و رنگ ابدال از برون، دام دزدان در ضمیر و رمز شاهان در خطاب

«چَنْگِ دَجّٰاْلْ اَزْ دَرُونْ و رَنْگِ اَبْدَاْلْ اَزْ بُرُونْ / دَاْمِ دُزْدَاْنْ دَرْ ضَمِیْرْ و رَمْزِ شَاْهَاْنْ دَرْ خِطَاْبْ». باطن شیطانی و ظاهر مقدس، فریب درونی و سخن فریبنده: “چنگ دجال از درون و رنگ ابدال از برون”. باطنشان ناپاک و فریبنده مانند چنگ دجال (که نماد فریب و گمراهی است) است، اما ظاهرشان مقدس و آراسته چون رنگ و روی ابدال (اولیاءالله) است. “دام دزدان در ضمیر و رمز شاهان در خطاب”. در باطن و ضمیرشان، قصد فریب و دزدی (ربودن ایمان یا دارایی معنوی) دارند، اما در گفتار و خطابشان، سخنان بلند و رمزآلود شاهان و عارفان را به کار می‌برند. این بیت، با استفاده از نمادهای دجال و ابدال، به وضوح ریاکاری و استفاده از کلام حق برای اهداف باطل را نکوهش می‌کند.

عاشق چادر مباش و خر مران در آب و گل، تا نمانی ز آب و گل مانند خر اندر خلاب

«عَاْشِقِ چَاْدَرْ مَبَاْشْ و خَرْ مَرَاْنْ دَرْ آبْ و گِلْ / تَاْ نَمَاْنِیْ زِ آبْ و گِلْ مَانَنْدِ خَرْ اَنْدَرْ خَلَاْبْ». دوری از تعلقات ظاهری و فرورفتن در پستی: “عاشق چادر مباش”. دل‌بسته‌ی ظواهر و پوشش‌ها (که نماد فریبندگی دنیا یا ریاکاری هستند) مباش. “و خر مران در آب و گل”. و مانند کسی که چهارپای خود را در آب و گل فرومی‌برد (کنایه از درگیر شدن در امور پست و دنیوی)، خود را در این عالم مادی غرق مکن. “تا نمانی ز آب و گل مانند خر اندر خلاب”. تا از این آب و گل (تعلقات مادی) مانند خر در گل و لای (در پستی و گرفتاری) باقی نمانی. این بیت، با بیانی تمثیلی، دوری از تعلقات مادی و ظاهری را برای رهایی از گرفتاری و پستی توصیه می‌کند.

چون به سگ نان افکنی، سگ بو کند آنگه خورد، سگ نه‌ای، شیری، چه باشد بهر نان چندین شتاب؟

«چُونْ بِه سَگْ نَاْنْ اَفْکَنِیْ سَگْ بُو کُنَدْ آنْگَهْ خُوَرَدْ / سَگْ نَهءِیْ شِیْرِیْ چِه بَاْشَدْ بِهْرِ نَاْنْ چَنْدِیْنْ شِتَاْبْ». پرهیز از شتاب برای نان و ارزش واقعی انسان: “چون به سگ نان افکنی، سگ بو کند آنگه خورد”. وقتی نان را برای سگی می‌اندازی، ابتدا آن را بو می‌کشد و سپس می‌خورد. حتی حیوان نیز در انتخاب روزی خود تأمل می‌کند. “سگ نه‌ای، شیری”. تو (ای انسان) سگ نیستی، بلکه شیری (نماد عظمت و آزادگی) هستی. “چه باشد بهر نان چندین شتاب؟”. پس چرا برای به دست آوردن نان (رزق مادی) اینقدر شتاب و حرص داری؟ این بیت، با مقایسه‌ای میان رفتار سگ و شأن انسان (شیر)، انسان را از حرص ورزیدن برای امور مادی باز می‌دارد و به ارزش واقعی او اشاره می‌کند.

در هر آن مردار بینی رنگکی، گویی که جان، جان کجا رنگ از کجا؟ جان را بجو، جان را بیاب

«دَرْ هَرْ آنْ مُرْدَاْرْ بِینِیْ رَنْگَکِیْ گُوییْ کِه جَاْنْ / جَاْنْ کُجَاْ رَنْگْ اَزْ کُجَاْ؟ جَاْنْ رَا بِجُو جَاْنْ رَا بِیَاْبْ». حقیقت جان فراتر از رنگ و ظاهر: “در هر آن مردار بینی رنگکی، گویی که جان”. در هر موجود بی‌ارزش و بی‌حقیقتی (مردار) که ظاهر و رنگ و لعابی دارد، گمان می‌کنی که جان و حقیقت در آن است. “جان کجا رنگ از کجا؟”. در حالی که جان و حقیقت فراتر از رنگ و ظاهر است و با این ظواهر بی‌ارزش قابل قیاس نیست. “جان را بجو، جان را بیاب”. حقیقت جان را جستجو کن و آن را بیاب. این بیت، با تأکید بر بی‌ارزشی ظواهر فریبنده، انسان را به جستجوی حقیقت باطنی و جان واقعی وجود خود فرا می‌خواند.

تو سؤال و حاجتی، دلبر جواب هر سؤال، چون جواب آید فنا گردد سؤال اندر جواب

«تُو سُوَالْ و حَاْجَتِیْ دِلْبَرْ جَوَاْبِ هَرْ سُوَالْ / چُونْ جَوَاْبْ آیدْ فَنَاْ گَرْدَدْ سُوَالْ اَنْدَرْ جَوَاْبْ». رابطه‌ی سؤال و جواب و فنای سؤال در جواب: “تو سؤال و حاجتی”. وجود تو سراسر سؤال و نیاز به حقیقت است. “دلبر جواب هر سؤال”. و دلبر (معشوق الهی) پاسخ هر سؤال و برطرف‌کننده‌ی هر نیاز است. “چون جواب آید فنا گردد سؤال اندر جواب”. هنگامی که جواب حقیقی (وصال معشوق، درک حقیقت) فرا رسد، سؤال و نیاز در آن جواب فانی و محو می‌شود. این بیت، بیانگر این است که کمال انسان در فنا شدن در حقیقت مطلق (معشوق) است و با رسیدن به او، دیگر سؤالی باقی نمی‌ماند.

از خطابش هست گشتی چون شراب از سعی آب، وز شرابش نیست گشتی همچو آب اندر شراب

«اَزْ خِطَاْبَشْ هَسْتْ گَشْتِیْ چُونْ شَرَاْبْ اَزْ سَعْیِ آْبْ / وَزْ شَرَاْبَشْ نِیْسْتْ گَشْتِیْ هَمْچُو آْبْ اَنْدَرْ شَرَاْبْ». هستی گرفتن از خطاب و نیست شدن در شراب: “از خطابش هست گشتی چون شراب از سعی آب”. از خطاب و سخن او (معشوق، حق)، هستی گرفتی و وجود پیدا کردی، همانطور که شراب از تلاش و جوشش آب پدید می‌آید. این اشاره به ایجاد هستی از کلمه‌ی “کن” الهی است. “وز شرابش نیست گشتی همچو آب اندر شراب”. و در شراب او (عشق و وحدت)، نیستی و فانی شدی، همانطور که آب در شراب محو می‌شود و وجود مستقل خود را از دست می‌دهد. این بیت، بیانگر دو مرحله‌ی هستی گرفتن از فیض الهی و فنا شدن در ذات اوست.

او ز نازش سر کشیده همچو آتش در فروغ، تو ز خجلت سر فکنده چون خطا پیش صواب

«اُو زِ نَاْزَشْ سَرْ کَشِیْدَه هَمْچُو آتَشْ دَرْ فُرُوُغْ / تُو زِ خِجْلَتْ سَرْ فِکَنْدَه چُونْ خَطَاْ پِیْشِ صَوَابْ». ناز معشوق و شرم عاشق: “او ز نازش سر کشیده همچو آتش در فروغ”. او (معشوق) از ناز و دلربایی خود سرکشیده و تجلی کرده است، مانند آتش در حال درخشش و تابندگی. “تو ز خجلت سر فکنده چون خطا پیش صواب”. و تو (عاشق) از شرم و خجلت، سرت را پایین انداخته‌ای، مانند کسی که در برابر درستی، خطای خود را پذیرفته است. این بیت، بیانگر عظمت و بی‌نیازی معشوق و کوچکی و فروتنی عاشق در برابر اوست.

گر خزان غارتی مر باغ را بی‌برگ کرد، عدل سلطان بهار آمد برای فتح باب

«گَرْ خَزَاْنْ غَاْرَتِیْ مَرْ بَاْغْ رَاْ بِی‌بَرْگْ کَرْدْ / عَدْلْ سُلْطَاْنِ بَهَاْرْ آمَدْ بَرَاْیِ فَتْحِ بَاْبْ». تأثیر خزان و عدل بهار: “گر خزان غارتی مر باغ را بی‌برگ کرد”. اگر خزان (نماد سختی‌ها و از دست دادن‌ها) باغ را غارت کرد و بی‌برگ و ثمر ساخت. “عدل سلطان بهار آمد برای فتح باب”. با عدل سلطان بهار (نماد رحمت الهی یا پیر کامل)، برای گشودن درها (درهای رحمت، رویش، فتوحات) بهار فرا رسید. این بیت، بیانگر این است که پس از دوره‌ی سختی و از دست دادن‌ها (خزان)، رحمت الهی (بهار) برای جبران و گشایش امور فرا می‌رسد.

برگ‌ها چون نامه‌ها بر وی نبشته خط سبز، شرح آن خط‌ها بجو از عنده ام الکتاب

«بَرْگْ‌هَاْ چُونْ نَاْمَهْ‌هَاْ بَرْ وِیْ نِبِشْتَه خَطِّ سَبْزْ / شَرْحِ آنْ خَطْ‌هَاْ بِجُو اَزْ عِنْدَهُ اُمُّ اْلْکِتَاْبْ». برگ‌ها، نامه‌های الهی و شرح آن‌ها در ام‌الکتاب: “برگ‌ها چون نامه‌ها بر وی نبشته خط سبز”. برگ‌های درختان (در بهار) مانند نامه‌هایی هستند که با خط سبز (نمادی از حیات و کلام الهی) بر آن‌ها نوشته شده است. “شرح آن خط‌ها بجو از عنده ام الکتاب”. شرح و تفسیر این نوشته‌ها را در نزد “ام‌الکتاب” (قرآن، لوح محفوظ، یا علم الهی) بجو. این بیت، با نگاهی عارفانه به طبیعت، تمام عالم را نشانی از کلام و علم الهی می‌داند و مرجع درک حقایق را نزد خداوند می‌داند.

خلاصه پیام غزل

غزل ۲۹۸ مولانا، غزلی است در نکوهش ریاکاری و ظاهرگرایی و دعوت به شناخت حقیقت و باطن امور. پیام اصلی غزل، آه و افسوس از کسانی است که با ظاهر فریبنده و باطنی ناپاک، به گمراه کردن دیگران می‌پردازند. غزل با استفاده از نمادهای دجال و ابدال، به تقابل میان باطن شیطانی و ظاهر مقدس اشاره کرده و استفاده از کلام حق برای اهداف باطل را نکوهش می‌کند. همچنین، غزل به دوری از تعلقات مادی و ظاهری برای رهایی از پستی، پرهیز از حرص برای نان و توجه به ارزش واقعی انسان، و این حقیقت که جان و حقیقت فراتر از رنگ و ظاهر است و باید به جستجوی آن پرداخت، تأکید دارد. رابطه‌ی سؤال و جواب و فنای سؤال در جواب، هستی گرفتن از خطاب و نیست شدن در شراب الهی، ناز معشوق و شرم عاشق، و تأثیر خزان و عدل بهار در عالم از دیگر مضامین غزل است. در نهایت، غزل با نگاهی عارفانه به طبیعت، برگ‌ها را نامه‌های الهی و مرجع درک حقایق را نزد خداوند می‌داند. غزل بر زشتان، مه رو، نقاب، درون، کاه تاب، برون، ماهتاب، چنگ دجال، رنگ ابدال، دام دزدان، ضمیر، رمز شاهان، خطاب، عاشق چادر، خر مراندن، آب و گل، خلاب، سگ، نان، بو کردن، شیر، شتاب، مردار، رنگک، جان، جستجو کردن، یافتن، سؤال، حاجت، دلبر، جواب، فنا شدن، خطاب، هست گشتن، شراب، سعی آب، نیست گشتن، آب اندر شراب، ناز، سر کشیدن، آتش، فروغ، خجلت، سر فکندن، خطا، صواب، خزان، غارت، باغ، بی‌برگ کردن، عدل، سلطان بهار، فتح باب، برگ‌ها، نامه‌ها، خط سبز، شرح، عنده ام الکتاب، ظاهر، و باطن تأکید دارد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: