تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 239 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 239 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 239 دیوان شمس مولانا

کرانی ندارد بیابان ما
قراری ندارد دل و جان ما

جهان در جهان نقش و صورت گرفت
کدامست از این نقش‌ها آن ما

چو در ره ببینی بریده سری
که غلطان رود سوی میدان ما

از او پرس از او پرس اسرار ما
کز او بشنوی سر پنهان ما

چه بودی که یک گوش پیدا شدی
حریف زبان‌های مرغان ما

چه بودی که یک مرغ پران شدی
برو طوق سر سلیمان ما

چه گویم چه دانم که این داستان
فزونست از حد و امکان ما

چگونه زنم دم که هر دم به دم
پریشان‌ترست این پریشان ما

چه کبکان و بازان ستان می‌پرند
میان هوای کهستان ما

میان هوایی که هفتم هواست
که بر اوج آنست ایوان ما

از این داستان بگذر از من مپرس
که درهم شکسته‌ست دستان ما

صلاح الحق و دین نماید تو را
جمال شهنشاه و سلطان ما

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۲۳۹ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: بی‌کرانگی عالم جان

غزل شماره ۲۳۹ از دیوان شمس مولانا با بیانی از وسعت و بی‌قراری عالم درون آغاز می‌شود: «کرانی ندارد بیابان ما / قراری ندارد دل و جان ما». شاعر می‌گوید: “بیابان ما (عالم درون، مسیر سلوک، یا پهنه‌ی هستی از دیدگاه عارف) انتهایی ندارد”. این بیابان، بی‌کران و وسیع است، اشاره به بی‌نهایت بودن حق و تجلیات او، یا وسعت عالم معنا در برابر محدودیت عالم ماده. به تبع این بی‌کرانگی، “دل و جان ما نیز آرامش و قرار ندارد”. بی‌قراری دل و جان، ناشی از اشتیاق به وصال بی‌نهایت و سیر بی‌کران در این وادی است. این آغاز، بیانگر عظمت و بی‌کرانگی عالم جان و بی‌قراری دل و جان در طلب این بی‌نهایت است.

جهان در جهان نقش و صورت و کدام از این نقش‌ها آن ما

«جهان در جهان نقش و صورت گرفت / کدامست از این نقش‌ها آن ما». کثرت در عین وحدت: “عالم هستی در درون خود، جهان‌هایی دیگر از نقش و صورت به خود گرفته است”. هر ذره‌ای در عالم، خود جهانی است پر از نقش و صورت. در این میان، پرسش این است که “کدام یک از این نقش‌ها، متعلق به ماست؟” کدام صورت، صورت حقیقی ماست؟ این بیت، بیانگر پیچیدگی و لایه‌های مختلف هستی و پرسش از حقیقت وجود انسان در میان این کثرت است.

در ره دیدن بریده سری و غلطان رفتن سوی میدان

«چو در ره ببینی بریده سری / که غلطان رود سوی میدان ما». دیدن نشانه‌ای در راه سلوک: “هنگامی که در راه (مسیر سلوک، راه عشق) سر بریده‌ای را ببینی”، این سر، نمادی از رهایی از نفس و خودی است. “که غلطان به سوی میدان ما (میدان عشق، عرصه‌ی فداکاری، حضور حق) می‌رود”. این صحنه، نشانه‌ی تسلیم و فدای نفس در راه رسیدن به حق است. این بیت، بیانگر لزوم گذشتن از سر (نفس و خودی) در راه رسیدن به وصال الهی است.

از او پرسیدن اسرار و شنیدن سر پنهان

«از او پرس از او پرس اسرار ما / کز او بشنوی سر پنهان ما». سر بریده، دانای اسرار: “از آن سر بریده بپرس، از او اسرار ما را جویا شو”. از کسی که از خود رسته است، می‌توان حقیقت را پرسید. “زیرا از او می‌توانی سر پنهان ما را بشنوی”. حقایق پنهان، در فنای نفس و رهایی از خودی آشکار می‌شود. این بیت، بیانگر این است که حقیقت و اسرار الهی را باید از کسانی که از خود گذشته‌اند، جویا شد.

گوش پیدا شدن و حریف زبان مرغان شدن

«چه بودی که یک گوش پیدا شدی / حریف زبان‌های مرغان ما». آرزوی درک زبان حال: “چه می‌شد اگر یک گوش پیدا می‌شد”؛ گوشی که توانایی شنیدن فراتر از اصوات مادی را داشته باشد. “تا همدم و شنونده‌ی زبان‌های مرغان ما باشد”. مرغان، نمادی از ارواح، حقایق غیبی، یا حالات خوش روحانی هستند که با زبان حال سخن می‌گویند. این بیت، بیانگر آرزوی داشتن گوشی شنوا برای درک حقایق پنهان و زبان حال موجودات است.

مرغ پران شدن و طوق سر سلیمان بردن

«چه بودی که یک مرغ پران شدی / برو طوق سر سلیمان ما». آرزوی عروج و درک معارف الهی: “چه می‌شد اگر یک مرغ پرنده پیدا می‌شد”، مرغی که نمادی از روح یا سالک است. “تا برود و طوق سر سلیمان ما را بردارد”. طوق سلیمان، نمادی از علم لدنی، حکمت الهی، یا نشانه‌ی سلطنت معنوی است. این مرغ باید به عالم بالا پرواز کند تا به این مقام دست یابد. این بیت، بیانگر آرزوی عروج روحی و رسیدن به مقام معرفت و حکمت الهی است.

چه گفتن و چه دانستن و فزون بودن داستان از حد و امکان

«چه گویم چه دانم که این داستان / فزونست از حد و امکان ما». ناتوانی در بیان حقیقت: “چه بگویم و چه بدانم”، در برابر عظمت این حقایق. “زیرا این داستان (داستان عشق، حقیقت وجود، عالم معنا) فراتر از حد و اندازه‌ی ماست”. زبان و عقل انسان از درک و بیان تمام حقیقت ناتوان است. این بیت، بیانگر اعتراف به ناتوانی زبان و عقل در برابر عظمت و بی‌کرانگی حقایق الهی است.

چگونه دم زدن و هر دم به دم پریشان‌تر شدن این پریشان

«چگونه زنم دم که هر دم به دم / پریشان‌ترست این پریشان ما». پریشانی فزاینده در برابر حقیقت: “چگونه می‌توانم سخن بگویم و از این حال دم بزنم؟” “در حالی که هر لحظه، این پریشانی و بی‌قراری ما بیشتر و بیشتر می‌شود”. نزدیک شدن به حقیقت، موجب افزایش حیرت و پریشانی درونی می‌شود. این بیت، بیانگر تأثیر حقیقت بر سالک و افزایش حیرت و بی‌قراری درونی در مسیر سلوک است.

کبکان و بازان و ستان پریدن و هوای کهستان

«چه کبکان و بازان ستان می‌پرند / میان هوای کهستان ما». تجلیات حق در عالم جان: “چه کبک‌ها و بازها (نمادی از تجلیات گوناگون حق، حالات معنوی) با شکوه و عظمت پرواز می‌کنند”، «در میان هوای کوهستان ما (عالم بلند و رفیع جان ما)». عالم جان، محل تجلیات گوناگون حق است. این بیت، بیانگر عظمت عالم جان و ظهور تجلیات الهی در این عالم است.

هوای هفتم و اوج و ایوان

«میان هوایی که هفتم هواست / که بر اوج آنست ایوان ما». مقام رفیع عالم جان: “در میان هوایی که هفتمین هواست”؛ اشاره به بلندترین آسمان‌ها، یا نهایت عروج. «که ایوان ما (جایگاه بلند و رفیع ما) بر اوج آن قرار دارد». عالم جان و مقام عارف به قدری رفیع است که در بلندترین جایگاه‌ها قرار دارد. این بیت، بیانگر مقام والای عارف و عالم جان در هستی است.

از این داستان گذشتن و از من نپرسیدن و در هم شکستن دستان

«از این داستان بگذر از من مپرس / که درهم شکستست دستان ما». ناتوانی در ادامه بیان: “از شرح این داستان (داستان بی‌کرانگی و عظمت عالم جان) درگذر”؛ از توصیف بیشتر خودداری کن. “و از من در این باره مپرس”. “زیرا توان و قدرت بیان ما در هم شکسته است”. عظمت این حقایق، توانایی زبان را از بین می‌برد. این بیت، بیانگر نهایت عظمت حقایق معنوی و ناتوانی زبان در بیان کامل آن‌ها است.

صلاح الحق و دین و جمال شهنشاه و سلطان

«صلاح الحق و دین نماید تو را / جمال شهنشاه و سلطان ما». راهنمایی نهایی: “صلاح و حقیقت و دین را به تو نشان می‌دهد”، راه راست را برای تو آشکار می‌کند. این راهنما «جمال و زیبایی شهنشاه و سلطان ماست»؛ جمال الهی، جلوه‌ی حق، یا پیر کامل. دیدن جمال الهی و اتصال به او، راهنمای حقیقی در مسیر حق است. این بیت، بیانگر این است که راه حقیقی و صلاح و حقیقت را در پرتو جمال الهی و اتصال به منبع کمال می‌توان یافت.

خلاصه پیام غزل

غزل ۲۳۹ مولانا، غزلی است در بیان بی‌کرانگی عالم جان و بی‌قراری دل در طلب این بی‌نهایت. پیام اصلی غزل این است که عالم درون و مسیر سلوک، بی‌کران و پر از رمز و راز است. در این مسیر باید از خود گذشت و حقیقت را از کسانی که به فنای نفس رسیده‌اند، جویا شد. غزل بر بی‌کرانگی عالم جان، بی‌قراری دل و جان در طلب بی‌نهایت، پیچیدگی و لایه‌های مختلف هستی، پرسش از حقیقت وجود انسان، لزوم گذشتن از نفس در راه حق، دانای اسرار بودن کسی که از خود رسته، آرزوی درک حقایق پنهان، آرزوی عروج روحی و رسیدن به حکمت الهی، ناتوانی زبان و عقل در برابر عظمت حقایق، افزایش حیرت و بی‌قراری درونی در مسیر سلوک، عظمت عالم جان، مقام والای عارف، و راهنمای حقیقی بودن جمال الهی تأکید دارد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: