تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 232 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 232 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 232 دیوان شمس مولانا

چو عشق را تو ندانی بپرس از شب‌ها
بپرس از رخ زرد و ز خشکی لب‌ها

چنان که آب حکایت کند ز اختر و ماه
ز عقل و روح حکایت کنند قالب‌ها

هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد
که آن ادب نتوان یافتن ز مکتب‌ها

میان صد کس عاشق چنان بدید بود
که بر فلک مه تابان میان کوکب‌ها

خرد نداند و حیران شود ز مذهب عشق
اگر چه واقف باشد ز جمله مذهب‌ها

خضردلی که ز آب حیات عشق چشید
کساد شد بر آن کس زلال مشرب‌ها

به باغ رنجه مشو در درون عاشق بین
دمشق و غوطه و گلزارها و نیرب‌ها

دمشق چه که بهشتی پر از فرشته و حور
عقول خیره در آن چهره‌ها و غبغب‌ها

نه از نبیذ لذیذش شکوفه‌ها و خمار
نه از حلاوت حلواش دمل و تب‌ها

ز شاه تا به گدا در کشاکش طمعند
به عشق بازرهد جان ز طمع و مطلب‌ها

چه فخر باشد مر عشق را ز مشتریان
چه پشت باشد مر شیر را ز ثعلب‌ها

فراز نخل جهان پخته‌ای نمی‌یابم
که کند شد همه دندانم از مذنب‌ها

به پر عشق بپر در هوا و بر گردون
چو آفتاب منزه ز جمله مرکب‌ها

نه وحشتی دل عشاق را چو مفردها
نه خوف قطع و جداییست چون مرکب‌ها

عنایتش بگزیدست از پی جان‌ها
مسببش بخریدست از مسبب‌ها

وکیل عشق درآمد به صدر قاضی کاب
که تا دلش برمد از قضا و از گب‌ها

زهی جهان و زهی نظم نادر و ترتیب
هزار شور درافکند در مرتب‌ها

گدای عشق شمر هر چه در جهان طربیست
که عشق چون زر کانست و آن مذهب‌ها

سلبت قلبی یا عشق خدعه و دها
کذبت حاشا لکن ملاحه و بها

ارید ذکرک یا عشق شاکرا لکن
و لهت فیک و شوشت فکرتی و نها

به صد هزار لغت گر مدیح عشق کنم
فزونترست جمالش ز جمله دب‌ها

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۲۳۲ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: شب‌ها، معلمان عشق

غزل شماره ۲۳۲ از دیوان شمس مولانا با توصیه‌ای به کسی که از درک عشق ناتوان است، آغاز می‌شود: «چو عشق را تو ندانی بپرس از شب‌ها / بپرس از رخ زرد و ز خشکی لب‌ها». شاعر خطاب به کسی که “عشق را نمی‌شناسد”، می‌فرماید که برای درک عشق باید «از شب‌ها بپرسی». شب، در ادبیات عرفانی، نمادی از خلوت، تنهایی، راز، غیبت معشوق، درد فراق، و زمانی برای نیایش و سلوک باطنی است. تجربه‌ی عشق در دل شب، بدون حجاب‌های روز، عمیق‌تر و حقیقی‌تر است. همچنین، برای شناخت عشق باید «از چهره‌های زرد و لبان خشک بپرسی». این‌ها نشانه‌های عاشقی حقیقی هستند؛ زردی چهره نماد بیماری و رنج فراق و خشکی لب‌ها نماد عطش وصال و بی‌خوابی در راه عشق. این آغاز، بیانگر این حقیقت است که شناخت عشق با عقل و دانش ظاهری میسر نیست، بلکه باید آن را از طریق تجربه‌ی درونی، سختی‌های راه، و از کسانی که نشانه‌های عشق در وجودشان هویداست، آموخت.

آب و اختر و ماه و عقل و روح و قالب

«چنان که آب حکایت کند ز اختر و ماه / ز عقل و روح حکایت کنند قالب‌ها». مولانا برای تبیین ارتباط ظاهر و باطن، مثالی می‌آورد: “همانطور که آب (صاف و شفاف)، از ستارگان و ماه حکایت می‌کند”؛ تصویر آن‌ها را منعکس می‌سازد، «قالب‌ها (اجسام مادی)، از عقل و روح حکایت می‌کنند»؛ ظاهر انسان نشانه‌ای از باطن و حقیقت اوست. این بیت، بیانگر این است که نشانه‌های عشق در ظاهر عاشق، انعکاسی از حال باطنی و حقیقت عشق در وجود اوست، همانطور که آسمان در آب منعکس می‌شود.

ادب جان و عشق و مکتب

«هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد / که آن ادب نتوان یافتن ز مکتب‌ها». جان در پرتو عشق، به کمال می‌رسد: “جان انسان از عشق، هزاران نوع ادب (آداب سلوک، صفات نیکو، معرفت باطنی) می‌آموزد”. این ادب، «نمی‌توان آن را از مکتب‌ها (مدارس رسمی، دانش‌های ظاهری) به دست آورد». ادب عشق، فراتر از آموخته‌های ظاهری و علمی است و تنها با تجربه‌ی عشق حقیقی حاصل می‌شود. این بیت، بیانگر برتری معرفت عشقی بر دانش‌های ظاهری و نقش عشق در تربیت و کمال باطنی انسان است.

صد کس و عاشق و فلک و مه تابان و کوکب

«میان صد کس عاشق چنان بدید بود / که بر فلک مه تابان میان کوکب‌ها». عاشق حقیقی در میان مردم برجسته و نمایان است: “در میان صدها نفر، عاشق (حقیقی) چنان آشکار و ممتاز است”، «که مانند ماه درخشان در میان ستارگان بر آسمان است». نور باطنی و حال خوش عاشق در میان مردم نمایان می‌شود و او را از دیگران متمایز می‌سازد. این بیت، بیانگر مقام والای عاشق حقیقی و درخشش او در میان اهل دنیا است.

خرد و حیرت و مذهب عشق و واقف بودن از مذاهب

«خرد نداند و حیران شود ز مذهب عشق / اگر چه واقف باشد ز جمله مذهب‌ها». عقل جزئی از درک حقیقت عشق ناتوان است: “عقل (عقل جزئی، عقل معاش) نمی‌تواند مذهب عشق (راه و رسم عشق، حقایق عشق) را درک کند و در برابر آن حیران می‌شود”. “حتی اگر این عقل از تمام مذاهب (مکاتب فکری، فلسفه‌ها) آگاه باشد”. مذهب عشق، فراتر از ادراکات عقل جزئی است و تنها با شهود و تجربه‌ی باطنی قابل درک است. این بیت، بیانگر محدودیت عقل در برابر حقیقت عشق و حیرت عقل در این مسیر است.

خضر دل و آب حیات عشق و چشیدن و کساد شدن و زلال مشرب

«خضردلی که ز آب حیات عشق چشید / کساد شد بر آن کس زلال مشرب‌ها». دلی که طعم عشق را چشید، از دیگر لذت‌ها بی‌نیاز می‌شود: “دلی که مانند خضر (پیامبر جاودان، نماد معرفت) از آب حیات عشق (معرفت الهی، فیض عشق) چشید”، «بر آن کس، زلال مشرب‌های دیگر (لذت‌های مادی، دانش‌های ظاهری) بی‌ارزش و بی‌رونق می‌شود». کسی که طعم حقیقت را چشید، دیگر فریفته‌ی ظواهر و لذت‌های فانی نمی‌شود. این بیت، بیانگر بی‌نیازی عارف از لذت‌های مادی و دانش‌های ظاهری در پرتو چشیدن طعم معرفت الهی است.

باغ و رنجه نشدن و درون عاشق و دمشق و غوطه و گلزار و نیرب

«به باغ رنجه مشو در درون عاشق بین / دمشق و غوطه و گلزارها و نیرب‌ها». برای دیدن زیبایی‌ها، به ظاهر دنیا مشغول نشو: “برای دیدن باغ و زیبایی‌ها، خود را به زحمت نینداز و در باغ‌های ظاهری به دنبال آن نباش”. «درون عاشق را ببین»، «زیرا در درون او، باغ‌ها و دشت‌های پر از زیبایی و طراوت وجود دارد». “دمشق و غوطه و گلزارها و نیرب‌ها (اشاره به باغ‌های معروف و پرآب و زیبایی اطراف دمشق) در برابر زیبایی درون عاشق ناچیزند”. این بیت، بیانگر این است که زیبایی حقیقی در باطن انسان کامل نهفته است و درون عارف از هر باغی در عالم زیباتر و پرطراوت‌تر است.

دمشق و بهشت و فرشته و حور و عقول و حیرت و چهره و غبغب

«دمشق چه که بهشتی پر از فرشته و حور / عقول خیره در آن چهره‌ها و غبغب‌ها». مولانا زیبایی درون عاشق را فراتر از بهشت می‌برد: “دمشق در برابر آن چیست؟” “درون عاشق بهشتی است پر از فرشته و حور (نماد حقایق و لطایف غیبی)”. «عقل‌ها در برابر زیبایی آن چهره‌ها و غبغب‌ها (نماد کمال و زیبایی باطنی) حیران و سرگشته می‌شوند». این بیت، بیانگر نهایت زیبایی و کمال باطنی انسان کامل است که حتی عقول نیز در درک آن ناتوانند و حیران می‌شوند.

نبیذ لذیذ و شکوفه و خمار و حلاوت حلوا و دمل و تب

«نه از نبیذ لذیذش شکوفه\u200cها و خمار / نه از حلاوت حلواش دمل و تب‌ها». لذت‌های معنوی بدون عوارضند: “از شراب گوارای او (شراب عشق)، نه شکوفه‌ها (علائم مستی سطحی) و خمار (عوارض پس از مستی) حاصل می‌شود”. “و نه از شیرینی حلوای او (حلاوت معرفت)، دمل (بیماری) و تب (ناخوشی) پدید می‌آید”. لذت‌های حقیقی معنوی، برخلاف لذت‌های مادی، بدون عوارض و ناخوشی هستند. این بیت، بیانگر پاکی و بی‌عیب بودن لذت‌های روحانی و تفاوت آن‌ها با لذت‌های مادی است.

شاه تا گدا و کشاکش طمع و عشق و رهایی و مطلب

«ز شاه تا به گدا در کشاکش طمعند / به عشق بازرهد جان ز طمع و مطلب‌ها». طمع، دامی است که همه در آن گرفتارند: “از پادشاه تا گدا، همه در کشمکش طمع (حرص و آز، وابستگی به دنیا) گرفتارند”. «اما جان انسان با عشق، از دام طمع و خواسته‌های دنیوی رها می‌شود». عشق، رهایی‌بخش از تعلقات و وابستگی‌هاست. این بیت، بیانگر فراگیری دام طمع در عالم ماده و نقش رهایی‌بخش عشق الهی است.

فخر عشق و مشتریان و پشت شیر و ثعلب

«چه فخر باشد مر عشق را ز مشتریان / چه پشت باشد مر شیر را ز ثعلب‌ها». عشق بی‌نیاز از ستایش و حمایت است: “عشق چه نیازی به افتخار از سوی مشتریان (سالکان، طالبان) دارد؟” عشق خود ارزشمند است و به ستایش کسی نیاز ندارد. “چه پشتیبانی برای شیر (حیوان قدرتمند، نماد عشق) از سوی ثعلب‌ها (روباه‌ها، حیوانات ضعیف، نماد عقل جزئی یا هواهای نفسانی) هست؟” شیر نیازی به کمک روباه ندارد. این بیت، بیانگر نهایت عظمت و بی‌نیازی عشق الهی از هرگونه ستایش و حمایت بیرونی است.

نخل جهان و پخته نبودن و کند شدن دندان و مذنب

«فراز نخل جهان پخته‌ای نمی\u200cیابم / که کند شد همه دندانم از مذنب‌ها». مولانا به ناپایداری و نارس بودن میوه‌ی دنیا اشاره می‌کند: “بر بلندای نخل جهان (عالم ماده)، میوه‌ی پخته و رسیده (حقیقت، معرفت کامل) نمی‌یابم”. «زیرا تمام دندان من از میوه‌های نارس و گناه (مذنب) کند شده است». مشغول شدن به تعلقات دنیوی (میوه‌های نارس)، قوه‌ی ادراک و فهم حقیقت را ضعیف می‌کند. این بیت، بیانگر نارس بودن میوه‌ی دنیا و تأثیر منفی مشغولیت به آن بر درک حقیقت است.

پر عشق و پرواز و هوا و گردون و آفتاب و منزه و مرکب

«به پر عشق بپر در هوا و بر گردون / چو آفتاب منزه ز جمله مرکب‌ها». توصیه‌ای برای صعود روحانی: “با پر و بال عشق، در هوا و بر آسمان پرواز کن”. “مانند آفتاب (نماد حق تعالی) که از تمام مرکب‌ها (وسایل مادی) پاک و منزه است”؛ برای حرکت نیازی به مرکب ندارد. عاشق نیز با نیروی عشق، بدون نیاز به وسایل مادی به مقامات عالی معنوی صعود می‌کند. این بیت، بیانگر قدرت صعودآفرین عشق الهی و رهایی از تعلقات مادی در این مسیر است.

وحشت و دل عشاق و مفردها و خوف قطع و جدایی و مرکب‌ها

«نه وحشتی دل عشاق را چو مفردها / نه خوف قطع و جداییست چون مرکب‌ها». دل عاشق در پرتو عشق از ترس رهاست: “دل عاشقان، مانند کسانی که تنها و بی‌کسند، وحشت ندارد”. “و نه خوف قطع و جدایی مانند کسانی که به مرکب‌ها (به چیزهای فانی) وابسته هستند، در دل او وجود دارد”. عاشق با اتصال به معشوق ابدی، از ترس تنهایی و جدایی رها می‌شود. این بیت، بیانگر رهایی عاشق از ترس‌های وجودی و دلهره‌ی جدایی در پرتو اتصال به ابدیت است.

عنایت و برگزیدن و جان‌ها و مسبب و خریدن

«عنایتش بگزیدست از پی جان‌ها / مسببش بخریدست از مسبب‌ها». انتخاب الهی و قدرت علت‌العلل: “عنایت و لطف الهی، جان‌ها را برگزیده است”؛ انسان‌ها را برای هدفی والا انتخاب کرده است. “مسبب (خداوند که علت همه‌ی علت‌هاست)، او را (جان برگزیده را) از تمام مسبب‌ها (علل ظاهری، دنیا و تعلقات آن) خریده است”؛ جان برگزیده را از قید علل مادی رها کرده و برای خود برگزیده است. این بیت، بیانگر انتخاب و عنایت خاص الهی نسبت به جان‌های مستعد و رهایی آنان از قید علل ظاهری است.

وکیل عشق و صدر قاضی و کاب و رمیدن دل و قضا و گب

«وکیل عشق درآمد به صدر قاضی کاب / که تا دلش برمد از قضا و از گب‌ها». مولانا با تمثیلی، تأثیر عشق را در رهایی دل بیان می‌کند: “وکیل عشق (نماد قدرت و تأثیر عشق) به جایگاه قاضی کاب (اشاره به قاضی دنیوی یا عالم قضا و قدر) درآمد”. “تا دل (دل عاشق) از قضا (تقدیر ظاهری) و از گب‌ها (مشکلات و گرفتاری‌ها) رها شود”. عشق، دل را از محدودیت‌های قضا و قدر ظاهری و مشکلات دنیوی فراتر می‌برد. این بیت، بیانگر قدرت عشق در رهایی دل از قید تقدیر ظاهری و مشکلات دنیوی است.

جهان و نظم نادر و ترتیب و هزار شور و مرتب

«زهی جهان و زهی نظم نادر و ترتیب / هزار شور درافکند در مرتب‌ها». نگاه عارف به عالم: “آفرین بر این جهان و آفرین بر این نظم بی‌نظیر و ترتیب الهی”. “که هزاران شور (هیجان، ذوق) در تمام مراتب هستی (تمام موجودات) درافکنده است”. عارف با چشم عشق، نظم و زیبایی الهی را در تمام عالم می‌بیند و از آن به وجد می‌آید. این بیت، بیانگر نگاه توحیدی عارف به عالم و مشاهده‌ی نظم و شور الهی در تمام هستی است.

گدای عشق و جهان و طرب و زر کان و مذهب

«گدای عشق شمر هر چه در جهان طربیست / که عشق چون زر کانست و آن مذهب‌ها». در این عالم، عشق بالاترین مرتبه است: “هر آنچه در جهان از شادی و نشاط است، گدای عشق بدان”. در برابر عشق، بی‌ارزش است. “زیرا عشق مانند زر معدن است (اصل و اساس ارزش است)، و آن‌ها (شادی‌ها و نشاط‌های دنیوی)، طلاکاری و ظاهرسازی هستند”. این بیت، بیانگر برتری مطلق عشق الهی بر تمام لذت‌ها و شادی‌های دنیوی و حقیقی بودن عشق در برابر ظواهر فانی است.

سلبت قلبی و خدعه و دها و کذبت و حاشا و ملاحه و بها

«سلبت قلبی یا عشق خدعه و دها / کذبت حاشا لکن ملاحه و بها». خطاب به عشق به زبان عربی و فارسی: “ای عشق، تو دل مرا با فریب و مکر از من گرفتی؟” سپس خود پاسخ می‌دهد: “دروغ گفتم! حاشا! (هرگز چنین نیست) بلکه با ملاحت و زیبایی (دل مرا بردی)”. عشق با فریبکاری دل نمی‌برد، بلکه با زیبایی و لطف خود عاشق را جذب می‌کند. این بیت، بیانگر زیبایی و ملاحت حقیقت عشق و جذب عاشق توسط این زیبایی است.

ارید ذکرک و شاکرا و لهت فیک و شوشت فکری و نها

«ارید ذکرک یا عشق شاکرا لکن / و لهت فیک و شوشت فکرتی و نها». ادامه خطاب به عشق: “ای عشق، می‌خواهم تو را با شکر و سپاس یاد کنم”. “اما در تو واله و سرگشته شده‌ام”، «و فکر و عقل من را پریشان کرده‌ای». عظمت عشق، فکر و اندیشه‌ی عاشق را پریشان می‌کند و او را در وادی حیرت می‌اندازد. این بیت، بیانگر تأثیر شگرف عشق بر فکر و اندیشه‌ی عاشق و حیرت او در برابر عظمت معشوق است.

صد هزار لغت و مدیح عشق و فزونتر جمال و دب‌ها

«به صد هزار لغت گر مدیح عشق کنم / فزونترست جمالش ز جمله دب‌ها». در نهایت، ناتوانی زبان در وصف عشق: “اگر با صد هزار زبان، عشق را ستایش کنم”، «زیبایی و کمال او از تمام نوشته‌ها و عبارات بیشتر است». حقیقت عشق فراتر از هرگونه بیان در کلام است. این بیت، بیانگر نهایت عظمت و زیبایی عشق الهی که در حد وصف و بیان نمی‌گنجد.

خلاصه پیام غزل

غزل ۲۳۲ مولانا، غزلی است در بیان حقیقت عشق و راه شناخت آن. پیام اصلی غزل این است که شناخت عشق با عقل و دانش ظاهری میسر نیست، بلکه باید آن را از طریق تجربه‌ی درونی، سختی‌های راه، و از کسانی که نشانه‌های عشق در وجودشان هویداست، آموخت. عشق، جان را به کمال می‌رساند، عاشق را در میان مردم ممتاز می‌سازد، عقل را در برابر خود حیران می‌کند، انسان را از طمع و تعلقات می‌رهاند، بی‌نیاز از ستایش است، و با نیروی خود انسان را به مقامات عالی معنوی می‌رساند. همچنین، غزل بر نارس بودن میوه‌ی دنیا، رهایی عاشق از ترس‌های وجودی، انتخاب و عنایت خاص الهی نسبت به جان‌های مستعد، قدرت عشق در رهایی دل از قید تقدیر ظاهری، نگاه توحیدی عارف به عالم، برتری مطلق عشق الهی بر تمام لذت‌های دنیوی، و ناتوانی زبان در وصف عظمت عشق تأکید دارد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: