تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 215 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 215 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 215 دیوان شمس مولانا

من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا
من از کجا غم باران و ناودان ز کجا

چرا به عالم اصلی خویش وانروم
دل از کجا و تماشای خاک‌دان ز کجا

چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جان
من از کجا غم پالان و کودبان ز کجا

هزار‌ساله گذشتی ز عقل و وهم و گمان
تو از کجا و فشارات بدگمان ز کجا

تو مرغ چار‌پر‌ی تا بر آسمان پَرّی
تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا

کسی تو را و تو کس را به بز نمی‌گیری
تو از کجا و هیاهای هر شبان ز کجا

هزار نعره ز بالای آسمان آمد
تو تن زنی و نجویی که این فغان ز کجا

چو آدمی به یکی مار شد برون ز بهشت
میان کژدم و ماران تو را امان ز کجا

دلا دلا به سر رشته شو‌، مَثَل بشنو
که آسمان ز کجایست و ریسمان ز کجا

شراب خام بیار و به پختگان درده
من از کجا غم هر خام قلتبان ز کجا

شراب‌خانه درآ و در از درون دربند
تو از کجا و بد و نیک مردمان ز کجا

طمع مدار که عمر تو را کران باشد
صفات حقی و حق را حد و کران ز کجا

اجل قفس شکند مرغ را نیازارد
اجل کجا و پر مرغ جاودان ز کجا

خموش باش که گفتی بسی و کس نشنید
که این دهل ز چه بام‌ست و این بیان ز کجا

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۲۱۵ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: فراسوی غم و شادی جهان

غزل شماره ۲۱۵ از دیوان شمس مولانا با پرسشی وجودی و تأمل‌برانگیز آغاز می‌شود: «من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا / من از کجا غم باران و ناودان ز کجا». شاعر در این مطلع، هویتی متعالی برای خود قائل می‌شود که فراتر از محدودیت‌ها و تغییرات عالم خاکی است. “من از کجا؟”؛ حقیقت وجود من از عالم دیگری است. در مقابل، “غم و شادی این جهان از کجاست؟”؛ این احساسات زودگذر و متغیر، به این دنیای فانی تعلق دارند. این دو از یک جنس نیستند. همچنین، “من از کجا هستم؟”، و “غم باران و ناودان از کجاست؟”؛ حتی پدیده‌های طبیعی و تأثیرات آن‌ها نیز از من جدا هستند. این آغاز، بیانگر حالتی از رهایی از تعلقات دنیوی و نگاهی از منظر عالم معنا به پدیده‌های عالم ماده است.

چرا به عالم اصلی نروم و دل و خاکدان

«چرا به عالم اصلی خویش وانروم / دل از کجا و تماشای خاکدان ز کجا». در پی این احساس بیگانگی با عالم دنیا، مولانا می‌پرسد: “چرا به عالم اصلی خویش بازنگردم؟”؛ چرا به منشأ وجود و حقیقت اصلی خود رجوع نکنم؟ “دل از کجا؟”؛ حقیقت دل (که جایگاه معرفت و عشق است) از عالم والاتری است، “و تماشای خاکدان (دنیا) از کجا؟”؛ و مشغول شدن به ظواهر این دنیای خاکی با آن حقیقت متعالی همخوانی ندارد. این بیت، بیانگر لزوم بازگشت به خویشتن حقیقی و دوری از سرگرمی به عالم ماده برای سالک است.

نداشتن خر و خربنده و غم پالان و کودبان

«چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جان / من از کجا غم پالان و کودبان ز کجا». مولانا با استفاده از مثالی از زندگی روزمره، بیگانگی خود را با تعلقات دنیوی بیان می‌کند: “چون من خر ندارم و خربنده‌ی خر نیستم ای جان”؛ چون وابسته به جسم مادی و بار آن نیستم، «من از کجا غم پالان و بار و بنه‌ی آن را دارم؟»؛ پس غم و اندوه ناشی از تعلقات دنیوی و جسمانی نیز به من ارتباطی ندارد. این بیت، نمادی از رهایی از قید جسم و تعلقات مادی و بی‌اعتنایی به مسائل مربوط به آن‌ها در پرتو حیات روحانی است.

هزار ساله گذشتن از عقل و وهم و گمان و فشارات بدگمان

«هزارساله گذشتی ز عقل و وهم و گمان / تو از کجا و فشارات بدگمان ز کجا». خطاب به جان و حقیقت وجودی مخاطب می‌گوید: “هزاران سال است که از محدوده‌ی عقل و وهم و گمان گذشته‌ای”؛ حقیقت تو فراتر از ادراکات محدود بشری است و در عالم بی‌نهایت قرار دارد. پس “تو از کجا هستی؟”، «و فشارهای ناشی از بدگمانی‌ها از کجا؟»؛ فشارهای روحی و نگرانی‌هایی که از ظن و گمان‌های نادرست ایجاد می‌شوند، به عالم محدود وهم و خیال تعلق دارند و با عظمت وجود تو همخوانی ندارند. این بیت، بیانگر مقام والای جان در فراتر بودن از محدودیت‌های عقل و وهم و رهایی آن از فشارهای ناشی از بدگمانی‌ها است.

مرغ چارپر و آسمان پریدن و ره بام و نردبان

«تو مرغ چارپری تا بر آسمان پری / تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا». مولانا جان انسان را به پرنده‌ای تشبیه می‌کند که توان پرواز در عالم بالا را دارد: “تو پرنده‌ای هستی با چهار پر” (اشاره به کمالات روحی که با چهار پر نمادین شده‌اند) «تا بتوانی در آسمان پرواز کنی». “تو از کجا هستی؟”، «و راه بام و نردبان (راه‌های ظاهری و محدود) از کجا؟»؛ حقیقت تو به گونه‌ای است که نیاز به راه‌های عادی و محدود برای صعود نداری و می‌توانی با بال‌های خود به سوی عالم بالا پرواز کنی. این بیت، بیانگر توانایی بالقوه‌ی انسان برای صعود معنوی و بی‌نیازی او از وسایل ظاهری در این مسیر است.

کسی به بز نگرفتن و هیاهوی شبان

«کسی تو را و تو کس را به بز نمی‌گیری / تو از کجا و هیاهای هر شبان ز کجا». در عالم حقیقت و وحدت، تعلقی به یکدیگر نیست: “نه کسی تو را (به حساب می‌آورد و) به خود مشغول می‌کند و نه تو کسی را”، در عالم معنا وابستگی و تعلق به دیگری وجود ندارد. “تو از کجا هستی؟”، «و هیاهوی هر شبان (غلغله و آشوب دنیوی) از کجا؟»؛ آشوب‌ها و درگیری‌های عالم ماده نیز با آرامش و سکون عالم معنا در تضاد هستند. این بیت، بیانگر حالت بی‌تعلقی و آرامش در عالم معنا و تضاد آن با هیاهوی عالم دنیا است.

هزار نعره از آسمان و تن زدن و فغان

«هزار نعره ز بالای آسمان آمد / تو تن زنی و نجویی که این فغان ز کجا». مولانا به ندای عالم بالا اشاره می‌کند: “هزاران فریاد از بالای آسمان (عالم معنا) آمد”. این ندا، دعوت به سوی حقیقت است. “اما تو تنبلی می‌کنی و جستجو نمی‌کنی”، «که این فریاد از کجاست؟»؛ توجهی به این ندای الهی نداری و در جستجوی منشأ آن نیستی. این بیت، بیانگر بی‌توجهی بسیاری از انسان‌ها به ندای حق و لزوم توجه و جستجو برای یافتن حقیقت است.

آدم و مار و بیرون از بهشت و امان کژدم و ماران

«چو آدمی به یکی مار شد برون ز بهشت / میان کژدم و ماران تو را امان ز کجا». اشاره به داستان هبوط آدم: “هنگامی که آدم به خاطر یک مار (وسوسه‌ی نفسانی، شیطان) از بهشت بیرون شد”، «چگونه در میان کژدم‌ها و مارها (نمادی از آفت‌ها، سختی‌ها، و دشمنان نفسانی در این دنیا)، برای تو امان و آسایش وجود دارد؟»؛ با خروج از بهشت آسایش (عالم قرب الهی)، در این دنیا که پر از آفت و خطر است، آسایش واقعی ممکن نیست. این بیت، بیانگر ناپایداری آسایش در عالم ماده و لزوم بازگشت به بهشت حقیقی (قرب الهی) است.

دل و سر رشته و مثل شنیدن و آسمان و ریسمان

«دلا دلا به سر رشته شو، مَثَل بشنو / که آسمان ز کجایست و ریسمان ز کجا». خطاب به دل می‌گوید: “ای دل، ای دل، به سوی اصل و حقیقت بازگرد”، «این مثل را بشنو». این مثل، اشاره به این حقیقت دارد که “آسمان از کجاست و ریسمان از کجا؟”؛ عالم بالا (آسمان) از عالم معناست و آنچه تو را به آن وصل می‌کند (ریسمان)، نیز از همان عالم است. این بیت، بیانگر لزوم توجه به اصل و حقیقت وجود و استفاده از ریسمان عنایت الهی برای صعود است.

شراب خام و پختگان و غم خام قلتبان

«شراب خام بیار و به پختگان درده / من از کجا غم هر خام قلتبان ز کجا». برای تمایز میان خام و پخته در راه سلوک: “شراب خام (معارف سطحی و ناتمام) را بیاور و به پختگان (اهل معرفت و واصلان) بده”. این کار بی‌فایده است. “من از کجا هستم؟”، «و غم هر انسان خام و ناپاک از کجا؟»؛ حقیقت من با ناپاکی‌ها و خامی‌های عالم ماده همخوانی ندارد. این بیت، بیانگر مقام والای اهل معرفت و بی‌نیازی آن‌ها از معارف سطحی و دوری آن‌ها از ناپاکی‌های دنیوی است.

شراب‌خانه و در از درون بستن و بد و نیک مردمان

«شراب‌خانه درآ و در از درون دربند / تو از کجا و بد و نیک مردمان ز کجا». برای رسیدن به آرامش درونی: “وارد شراب‌خانه (نمادی از عالم مستی و بی‌خودی الهی) شو”، «و در را از درون ببند»؛ خود را از عالم بیرون و قضاوت‌های مردم جدا کن. “تو از کجا هستی؟”، «و بد و نیک مردمان از کجا؟»؛ حقیقت تو فراتر از قضاوت‌های خوب و بد مردم است. این بیت، بیانگر لزوم در خلوت نشستن و بی‌اعتنایی به قضاوت‌های مردم در مسیر سلوک است.

عمر و کران و صفات حق و حد و کران

«طمع مدار که عمر تو را کران باشد / صفات حقی و حق را حد و کران ز کجا». خطاب به حقیقت وجودی انسان می‌گوید: “انتظار نداشته باش که عمر تو را پایانی باشد”. «تو دارای صفات حق هستی»، “و حق را حد و مرزی نیست”؛ چون وجود تو از حقیقت الهی است، جاودانه و بی‌کران است. این بیت، بیانگر بقای روح و جاودانگی انسان در پرتو اتصال به حقیقت بی‌کران الهی است.

اجل و قفس و مرغ و پر مرغ جاودان

«اجل قفس شکند مرغ را نیازارد / اجل کجا و پر مرغ جاودان ز کجا». در پایان، به مرگ از منظر عرفانی نگاه می‌کند: “مرگ قفس (جسم مادی) را می‌شکند”، «اما به مرغ (روح) آزار نمی‌رساند». “مرگ از کجا؟”؛ در عالم معنا مرگ وجود ندارد، «و پر مرغ جاودان از کجا؟»؛ پرواز روح جاودان به مرگ محدود نمی‌شود. این بیت، بیانگر رهایی روح از قید جسم در هنگام مرگ و جاودانگی آن در پرتو اتصال به عالم بقا است.

خموش و گفتن و نشنیدن و دهل و بیان

«خموش باش که گفتی بسی و کس نشنید / که این دهل ز چه بام‌ست و این بیان ز کجا». مولانا در پایان غزل خود را به سکوت دعوت می‌کند: “خاموش باش”، «زیرا بسیار گفتی و کسی نشنید»؛ حقیقت این معانی برای بسیاری قابل درک نیست. کسی درک نکرد “که این طبل از چه بامی نواخته می‌شود” (این سخنان از چه مقامی می‌آید) “و این بیان از کجاست”. این بیت، بیانگر عمق معارف عرفانی و ناتوانی بسیاری از مردم در درک این حقایق و دعوت به سکوت در برابر نااهلان است.

خلاصه پیام غزل

غزل ۲۱۵ مولانا، غزلی است در بیان هویت متعالی انسان و رهایی او از تعلقات و محدودیت‌های عالم ماده. پیام اصلی غزل این است که حقیقت وجودی انسان از عالم معناست و با غم و شادی و آفت‌های دنیوی بیگانه است. برای رسیدن به این حقیقت، باید از تعلقات جسمانی و قضاوت‌های مردم رها شد، به ندای حق گوش فرا داد، و با اتصال به حقیقت بی‌کران الهی، به مقام جاودانگی رسید. غزل بر بیگانگی روح با عالم ماده، لزوم بازگشت به خویشتن حقیقی، رهایی از تعلقات دنیوی، فراتر بودن جان از ادراکات محدود، توانایی انسان برای صعود معنوی، بی‌تعلقی در عالم معنا، بی‌توجهی به ندای حق، ناپایداری آسایش در دنیا، لزوم توجه به اصل وجود، بی‌نیازی اهل معرفت از معارف سطحی، لزوم در خلوت نشستن و بی‌اعتنایی به قضاوت‌ها، بقای روح و جاودانگی انسان، رهایی روح از قید جسم در هنگام مرگ، و عمق معارف عرفانی و ناتوانی درک آن توسط نااهلان تأکید دارد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: