تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 207 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 207 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 207 دیوان شمس مولانا

ای که به هنگامِ درد راحتِ جانی مرا
وِی که به تلخی‌ِ فقر گنجِ روانی مرا

آنچه نبرده‌ست وهم عقل ندیده‌ست و فهم
از تو به جانم رسید قبله از آنی مرا

از کرمت من به ناز می‌نگرم در بقا
کی بفریبد شها دولت فانی مرا؟

نَغمَت آنکس که او مژده‌ی تو آورَد
گرچه به خوابی بوَد به ز اَغانی مرا

در رکعات نماز هست خیال تو شه!
واجب و لازم چنانک سَبع مَثانی مرا

در گنه کافران رحم و شفاعت تو راست
مهتری و سروری! سنگ‌دلانی مرا

گر کرم لایزال عرضه کند مُلک‌ها
پیش نهد جمله‌ای کنز نهانی مرا

سجده کنم من ز جان روی نهم من به خاک
گویم از این‌ها همه عشق فلانی مرا

عمر ابد پیش من هست زمان وصال
زانک نگنجد در او هیچ زمانی مرا

عمر، اَوانی‌ست و وصل، شربت صافی در آن
بی تو چه کار آیدم رنج اَوانی مرا ؟

بیست هزار آرزو، بود مرا پیش از این
در هوسش خود نماند هیچ امانی مرا

از مدد لطف او ایمن گشتم از آنک
گوید سلطان غیب: «لَستَ تَرانی» مرا

گوهر معنی اوست پر شده جان و دلم
اوست اگر گفت نیست ثالث و ثانی مرا

رفت وصالش به روح جسم نکرد التفات
گرچه مجرد ز تن گشت عیانی مرا

پیر شدم از غمش لیک چو تبریز را
نام بری بازگشت جمله جوانی مرا

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۲۰۷ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: معشوق، مرهم جان دردمند

غزل شماره ۲۰۷ از دیوان شمس مولانا با خطاب سوزناک و دلنشین «ای که به هنگام درد راحت جانی مرا / وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا»، آغازگر بیان جایگاه یگانه و بی‌بدیل معشوق در حیات عاشق است. “به هنگام درد” (در زمان سختی‌ها، رنج‌های جسمی و روحانی، و ابتلاهای مسیر سلوک)، معشوق «راحت جان» (آرامش و تسکین روح) عاشق است. همچنین، “به تلخی فقر” (در زمان نیاز، تهیدستی، یا فقر الی الله)، او «گنج روان» (ثروت و سرمایه‌ی معنوی) عاشق است. این مطلع، نقش حیاتی معشوق را به عنوان منبع آرامش دردمندان و غنای تهیدستان روح به زیبایی به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که حضور او، هر دردی را به درمان و هر نیازی را به بی‌نیازی مبدل می‌کند.

تجلی ورای وهم و عقل و قبله شدن

«آن چه نبردست وهم عقل ندیدست و فهم / از تو به جانم رسید قبله ازانی مرا». مولانا به فراتر بودن درک معشوق از ادراکات بشری اشاره می‌کند: “آنچه وهم نبرده است” (آنچه در خیال نمی‌گنجد)، “عقل ندیده است” (آنچه عقل جزئی درک نمی‌کند)، “و فهم” (آنچه نیروی فهم بشری بدان نمی‌رسد). این حقایق والا، «از تو به جانم رسید»؛ به واسطه‌ی لطف و عنایت تو به حقیقت وجودی من واصل شد. به همین دلیل، «قبله ازانی مرا»؛ تنها تو قبله‌ی توجه و پرستش من هستی. این بیت، بیانگر مقام والای معشوق و درک او از طریق دل و عنایت الهی، نه با ابزارهای صرفاً بشری، و نتیجه‌ی این درک که معشوق قبله‌ی حقیقی عاشق می‌شود.

کرم معشوق و بی‌اعتنایی به دولت فانی

«از کرمت من به ناز می‌نگرم در بقا / کی بفریبد شها دولت فانی مرا؟». در پرتو “کرم” (لطف و بخشش بی‌انتهای معشوق)، عاشق «به ناز در بقا می‌نگرد»؛ با بی‌اعتنایی و سربلندی به عالم هستی و آنچه در آن فناپذیر است (بقا در اینجا می‌تواند به معنای هستی دنیوی باشد) نگاه می‌کند. او از معشوق (که “شها”، پادشاه است) می‌پرسد: «دولت فانی کی مرا می‌فریبد؟»؛ چگونه می‌توانم به این ثروت و قدرت‌های زودگذر دل خوش کنم؟ این بیت، بیانگر مقام بی‌نیازی و بی‌اعتنایی عاشق به دنیا در سایه‌ی لطف معشوق و فریبنده نبودن ظواهر فانی برای اوست.

نغمه مژده و بهتر ز اغانی

«نغمت آن کس که او مژده تو آورد / گر چه به خوابی بود به ز اغانی مرا». “نغمه آن کس که مژده‌ی تو را می‌آورد” (صدای قاصد وصال، یا کلام پیر و هادی که نشان از معشوق دارد)، «بهتر از اغانی» (بهتر از تمام آوازها و سرودهای دنیوی) است، «گرچه به خوابی باشد»؛ حتی اگر این بشارت در عالم رؤیا و کشف قلبی باشد. این بیت، بر اهمیت و ارزش بشارت وصال و کلام حامل این پیام تأکید دارد و آن را برتر از هر لذت حسی می‌داند.

خیال معشوق در نماز و سبع مثانی

«در رکعات نماز هست خیال تو شه / واجب و لازم چنانک سبع مثانی مرا». در “رکعات نماز” (در حال عبادت و راز و نیاز با حق)، “خیال تو” (توجه و حضور معشوق) «هست ای شاه». این حضور و توجه به حدی است که «واجب و لازم است مرا»، «چنانک سبع مثانی»؛ همانطور که سوره‌ی حمد (فاتحه) که در هر نماز تکرار می‌شود (سبع مثانی)، برایم واجب و لازم است. این بیت، بیانگر حضور دائم معشوق در عبادات عاشق و پیوند ناگسستنی ذکر او با نماز و نیاز است.

رحم و شفاعت و مهتری و سروری سنگ دلان

«در گنه کافران رحم و شفاعت تو راست / مهتری و سروری سنگ دلانی مرا». خطاب به معشوق می‌گوید: «در گناه کافران، رحم و شفاعت تو راست»؛ نسبت به کسانی که حق را پوشانده‌اند (کافران)، تو صاحب رحمت و شفاعت هستی. اما برای من که “سنگ دلان هستم” (اشاره به نفس سرکش و تعلقات که دل را سخت کرده‌اند)، «مهتری و سروری تو راست»؛ تنها تو می‌توانی بر این سنگ‌دلی غلبه کنی و رهبر و سرور من باشی. این بیت، بیانگر فراگیری رحمت الهی و در عین حال، نیاز عاشق به قدرت و رهبری معشوق برای غلبه بر موانع درونی است.

کرم لایزال و ملک‌ها و کنز نهانی

«گر کرم لایزال عرضه کند ملک‌ها / پیش نهد جمله کنز نهانی مرا». اگر “کرم لایزال” (لطف و بخشش بی‌انتهای الهی) «ملک‌ها را عرضه کند»؛ پادشاهی‌ها و گنج‌های عالم را به من نشان دهد، «پیش من نهد جمله کنز نهانی»؛ تمام گنج‌های پنهان عالم را در اختیار من قرار دهد… این بیت، مقدمه‌ای است برای بیان ترجیح عاشق.

سجده از جان و روی بر خاک و عشق فلانی

«سجده کنم من ز جان روی نهم من به خاک / گویم از این‌ها همه عشق فلانی مرا». (ادامه‌ی بیت قبل) در برابر این همه نعمت، «من سجده می‌کنم از جان»؛ با تمام وجود فروتنی می‌کنم، «روی بر خاک می‌نهم»؛ نهایت تواضع را نشان می‌دهم. و در این حال می‌گویم: «از این‌ها همه» (از تمام این ملک‌ها و گنج‌ها)، “عشق فلانی مرا”؛ عشق به آن معشوق بی‌نشان برای من کافی و مطلوب است. “فلانی” در اینجا اشاره به معشوقی دارد که فراتر از نام و نشان است. این بیت، بیانگر ترجیح عاشق برای عشق معشوق بر تمام نعمت‌های مادی و معنوی غیر اوست.

عمر ابد و زمان وصال و نگنجیدن زمان

«عمر ابد پیش من هست زمان وصال / زانک نگنجد در او هیچ زمانی مرا». “عمر ابد” (زندگی جاویدان) «پیش من، همان زمان وصال است»؛ حقیقت عمر جاودان را در لحظه‌ی وصال با معشوق می‌یابم. «زیرا که هیچ زمانی در او نمی‌گنجد مرا»؛ آن لحظه‌ی وصال، فراتر از زمان است و در قالب زمان‌های دنیوی محدود نمی‌شود. این بیت، بیانگر بی‌زمانی و ابدیت تجربه‌ی وصال با حق است.

عمر اوانی و وصل شربت صافی و رنج اوانی

«عمر اوانی‌ست و وصل شربت صافی در آن / بی‌تو چه کار آیدم رنج اوانی مرا». “عمر” (زندگی دنیوی) «اوانی است»؛ مانند ظرفی است، و “وصل” (وصال با معشوق) «شربت صافی در آن»؛ مانند شرابی پاک و گوارا در این ظرف است. «بی‌تو چه کار آیدم؟»؛ بدون تو چه فایده‌ای برای من دارد؟ «رنج اوانی مرا»؛ رنج و سختی این ظرف (عمر دنیوی) را برای چه تحمل کنم؟ این بیت، بیانگر بی‌ارزشی عمر دنیوی بدون حضور معشوق و وصال با اوست.

بیست هزار آرزو و نماندن امانی

«بیست هزار آرزو بود مرا پیش ازین / در هوسش خود نماند هیچ امانی مرا». “پیش از این” (قبل از رسیدن به این مقام)، «بیست هزار آرزو داشتم»؛ آرزوهای بی‌شمار دنیوی و اخروی داشتم. اما «در هوسش» (در اشتیاق و طلب وصال با معشوق)، «خود هیچ امانی برایم نماند»؛ هیچ آرزویی جز او برایم باقی نماند و تمام آرزوها فانی شدند. این بیت، بیانگر فنای آرزوهای کثرت در پرتو آرزوی یگانه وصال معشوق است.

مدد لطف و ایمن شدن و لست ترانی

«از مدد لطف او ایمن گشتم از آنک / گوید سلطان غیب لست ترانی مرا». “از مدد لطف او” (از یاری و عنایت معشوق)، «ایمن شدم از اینکه سلطان غیب به من بگوید لست ترانی»؛ از این بیم رها شدم که حق تعالی در عالم غیب به من بگوید “مرا نخواهی دید” (اشاره به داستان موسی و تجلی الهی بر کوه سینا). این بیت، بیانگر امیدواری عاشق به دیدار معشوق در پرتو لطف الهی و رهایی از ترس محرومیت است.

گوهر معنی و جان و دل و ثالث و ثانی

«گوهر معنی اوست پر شده جان و دلم / اوست اگر گفت نیست ثالث و ثانی مرا». “گوهر معنی” (حقیقت وجودی و معنوی) «اوست»؛ معشوق است. و این گوهر «جان و دلم را پر کرده است». به همین دلیل، «اگر بگویم نیست ثالث و ثانی مرا»؛ اگر بگویم برای من هیچ همتا و دومی جز او نیست، راست گفته‌ام. این بیت، بیانگر وحدت وجودی عاشق با معشوق و پر شدن تمام هستی او از حقیقت الهی است.

وصال به روح و جسم بی‌التفات و عیانی مجرد

«رفت وصالش به روح جسم نکرد التفات / گر چه مجرد ز تن گشت عیانی مرا». “وصال او به روحم رفت”؛ تجربه‌ی وصال در عالم روح و جان رخ داد. “جسمم التفات نکرد”؛ جسم مادی در این تجربه مشارکتی نداشت. «گرچه عیانی برایم رخ داد»، اما این عیانی «مجرد از تن» بود؛ جدای از عالم جسم و ماده بود. این بیت، بیانگر روحانی بودن تجربه‌ی وصال و فراتر بودن آن از ادراکات حسی و مادی است.

پیر شدن از غم و نام تبریز و جوانی

«پیر شدم از غمش لیک چو تبریز را / نام بری بازگشت جمله جوانی مرا». با وجود تمام این تجارب، “از غم هجران او پیر شدم”؛ رنج دوری از معشوق مرا فرسوده ساخت. «لیک چو نام تبریز را ببری»، «جمله جوانی به من بازگشت»؛ با شنیدن نام شمس تبریزی (که نمادی از معشوق یا تجلی اوست) دوباره جوان و پرانرژی شدم. این بیت، بیانگر تأثیر شگرف نام و یاد شمس تبریزی در بازگرداندن حیات و شادابی به عاشق و پیوند ناگسستنی مولانا با شمس است.

خلاصه پیام غزل

غزل ۲۰۷ مولانا، غزلی است در بیان مقام معشوق الهی به عنوان مرهم دردهای جان و گنج روان. پیام اصلی غزل این است که معشوق فراتر از ادراکات بشری است و درک او تنها از طریق دل و عنایت الهی ممکن است. غزل بر بی‌نیازی عاشق به دنیا در پرتو لطف معشوق، اهمیت بشارت وصال، حضور دائم معشوق در عبادات، فراگیری رحمت و در عین حال نیاز عاشق به رهبری او، ترجیح عشق معشوق بر تمام نعمت‌ها، بی‌زمانی و ابدیت تجربه‌ی وصال، فنای آرزوهای کثرت در پرتو آرزوی یگانه، امیدواری به دیدار معشوق، وحدت وجودی عاشق با معشوق، روحانی بودن تجربه‌ی وصال، و تأثیر نام و یاد شمس تبریزی در بازگرداندن حیات به عاشق تأکید دارد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: