مطالب پیشنهادی![]()
آمد بهار خرم آمد نگار ما
چون صد هزار تنگ شکر در کنار ما
آمد مهی که مجلس جان زو منورست
تا بشکند ز باده گلگون خمار ما
شاد آمدی بیا و ملوکانه آمدی
ای سرو گلستان چمن و لاله زار ما
پاینده باش ای مه و پاینده عمر باش
در بیشه جهان ز برای شکار ما
دریا به جوش از تو که بیمثل گوهری
کهسار در خروش که ای یار غار ما
در روز بزم ساقی دریاعطای ما
در روز رزم شیر نر و ذوالفقار ما
چونی در این غریبی و چونی در این سفر
برخیز تا رویم به سوی دیار ما
ما را به مشک و خم و سبوها قرار نیست
ما را کشان کنید سوی جویبار ما
سوی پری رخی که بر آن چشمها نشست
آرام عقل مست و دل بیقرار ما
شد ماه در گدازش سوداش همچو ما
شد آفتاب از رخ او یادگار ما
ای رونق صباح و صبوح ظریف ما
وی دولت پیاپی بیش از شمار ما
هر چند سخت مستی سستی مکن بگیر
کارزد به هر چه گویی خمر و خمار ما
جامی چو آفتاب پرآتش بگیر زود
درکش به روی چون قمر شهریار ما
این نیم کاره ماند و دل من ز کار شد
کار او کند که هست خداوندگار ما
غزل شماره ۲۰۳ از دیوان شمس مولانا با مطلع دلانگیز «آمد بهار خرم آمد نگار ما / چون صد هزار تنگ شکر در کنار ما»، پیوندی مبارک میان تجدید حیات طبیعت و ظهور معشوق ازلی برقرار میکند. “بهار خرم” نمادی از تازگی، شادابی، و رویش در عالم ماده است، اما مولانا این بهار بیرونی را با “آمدن نگار ما” (آمدن معشوق الهی یا پیر کامل) درمیآمیزد. این همزمانی، بیانگر این است که حضور معشوق، بهار حقیقی و معنوی را در درون و برون عاشق پدید میآورد. تشبیه این حضور به «صد هزار تنگ شکر در کنار ما»، شیرینی بیحد و حصر وصال و لطف معشوق را نشان میدهد و طعم خوش این بیداری معنوی را به کام جان مینشاند.
«آمد مهی که مجلس جان زو منورست / تا بشکند ز باده گلگون خمار ما». این “نگار” که همچون “ماهی” (نمادی از نور و هدایت) آمده است، «مجلس جان» (باطن و حقیقت وجودی انسان) را «منور میسازد». هدف از این حضور پرنور، «تا بشکند ز باده گلگون خمار ما» است؛ تا با شراب سرخفام عشق الهی، “خمار” (کسالت، غفلت، و تعلقات دنیوی) ما را از بین ببرد و هوشیاری معنوی ببخشد. این بیت، بر نقش هدایتگر معشوق در بیداری و هوشیاری جان تأکید دارد.
«شاد آمدی بیا و ملوکانه آمدی / ای سرو گلستان چمن و لاله زار ما». مولانا با اشتیاق به معشوق خوش آمد میگوید: «شاد آمدی»؛ با خود شادمانی آوردی، «بیا»؛ حضور خود را از ما دریغ مکن. این آمدن، «ملوکانه آمدی»؛ با شکوه و عظمت شاهانه است. خطاب به معشوق که همچون «سرو گلستان، چمن و لاله زار ما» (نمادهای زیبایی، طراوت، و کمال) است، زیبایی و دلربایی او را ستایش میکند. این بیت، بیانی از استقبال عاشقانه از معشوق و ستایش جمال و کمال اوست.
«پاینده باش ای مه و پاینده عمر باش / در بیشه جهان ز برای شکار ما». از معشوق (که مانند “ماه” پاینده و باقی است) میخواهد که «پاینده باشد» و «عمرش پاینده باشد». این آرزوی بقای معشوق، برای این است که او «در بیشه جهان» (در عالم کثرت و گرفتاریهای دنیوی)، «برای شکار ما» باشد؛ جانهای مشتاق را صید کند و به عالم وحدت رهنمون شود. این بیت، بیانگر نیاز عاشق به حضور دائم معشوق و نقش او در رهایی از قید و بندهای دنیوی است.
«دریا به جوش از تو که بیمثل گوهری / کهسار در خروش که ای یار غار ما». نه تنها انسان، بلکه تمام عالم هستی از حضور معشوق متأثر است. “دریا” (نمادی از عالم وجود یا کثرت) «به جوش میآید از تو»؛ در اثر تجلی تو به تلاطم درمیآید، زیرا تو «بیمثل گوهری»؛ گوهری بیهمتا و بینظیر هستی. و “کهسار” (کوهها، نمادهای استقامت و پایداری) نیز «در خروش میآید» و ندا میدهد: «که ای یار غار ما»؛ ای همدم و رفیق پنهان ما. این بیت، بیانگر تأثیر وجود معشوق بر تمام عالم و ابراز بیقراری و اشتیاق موجودات به اوست.
«در روز بزم ساقی دریاعطای ما / در روز رزم شیر نر و ذوالفقار ما». معشوق در احوال مختلف تجلیات گوناگونی دارد: «در روز بزم» (در زمان شادی و وصال)، او «ساقی دریاعطای ما» است؛ بادهی عشق را با سخاوت بیکران میبخشد. «در روز رزم» (در زمان مبارزه با نفس و سختیهای راه)، او «شیر نر و ذوالفقار ما» است؛ با قدرت و قاطعیت، عاشق را در غلبه بر موانع یاری میکند. این بیت، بیانگر جامعیّت معشوق در لطف و قهر، بخشش و قدرت در راه سلوک است.
«چونی در این غریبی و چونی در این سفر / برخیز تا رویم به سوی دیار ما». مولانا با لحنی صمیمی از حال معشوق یا مخاطب خود میپرسد: «چگونهای در این غریبی؟»؛ چگونه در این عالم ماده که جایگاه اصلی تو نیست، اقامت داری؟ «و چگونهای در این سفر؟»؛ چگونه در این مسیر پرفراز و نشیب هستی؟ و سپس دعوت میکند: «برخیز تا رویم به سوی دیار ما»؛ برخیز تا به سوی عالم اصلی و وطن حقیقی خود بازگردیم. این بیت، بیانی از غربت روح در عالم ماده و دعوت به بازگشت به اصل خویش است.
«ما را به مشک و خم و سبوها قرار نیست / ما را کشان کنید سوی جویبار ما». عاشق از تعلقات دنیوی رها شده است: «ما را به مشک و خم و سبوها قرار نیست»؛ ما به زیباییهای ظاهری (مشک) و لذتهای مادی (خم و سبو) دل خوش نداریم. او از معشوق میخواهد: «ما را کشان کنید سوی جویبار ما»؛ ما را به سوی منبع اصلی حیات و معرفت (جویبار لطف الهی) بکشانید. این بیت، بیانگر بیرغبتی عاشق به دنیا و اشتیاق او به سرچشمهی حقیقت است.
«سوی پری رخی که بر آن چشمها نشست / آرام عقل مست و دل بیقرار ما». اشتیاق عاشق به سوی “پری رخی” است؛ معشوقی که چون پری زیبا و دستنیافتنی است. او کسی است «که بر آن چشمها نشست»؛ که بر دیدگان باطنبین اهل معرفت تجلی کرده است. در پرتو این تجلی، «عقل ما آرام و مست» میشود (عقل جزئی در برابر عظمت او مدهوش و آرام میگیرد) و «دل ما بیقرار» میشود (دل در طلب وصال بیقرار و مشتاق میگردد). این بیت، بیانگر تأثیر جمال معشوق بر عقل و دل و حالات متفاوت آنها در برابر این تجلی است.
«شد ماه در گدازش سوداش همچو ما / شد آفتاب از رخ او یادگار ما». عظمت معشوق به حدی است که حتی “ماه” نیز «در گدازش سودای او شده است همچو ما»؛ در آتش عشق او مانند ما آب شده و بیقرار گشته است. و “آفتاب” نیز «از رخ او یادگار ما شده است»؛ نور و گرمی آفتاب، تنها یادگاری از رخ زیبای معشوق است. این بیت، بیانگر فراتر بودن مقام معشوق از مظاهر طبیعی و بیقراری عالم در برابر اوست.
«ای رونق صباح و صبوح ظریف ما / وی دولت پیاپی بیش از شمار ما». خطاب به معشوق: «ای رونق صباح» (باعث روشنایی و شادابی صبح) «و صبوح ظریف ما» (لطافت و زیبایی بادهی صبحگاهی). او همچنین «دولت پیاپی ماست»؛ نعمت و اقبالی است که پیوسته به ما میرسد، «بیش از شمار»؛ فراتر از حد و حصر است. این بیت، بیانگر فیض دائم معشوق و برکت حضور او در تمام لحظات است.
«هر چند سخت مستی سستی مکن بگیر / کارزد به هر چه گویی خمر و خمار ما». خطاب به سالکی که در این راه «سخت مستی» (غرق در شور و حال معنوی) است، توصیه میکند: «سستی مکن»؛ در طلب و کوشش خود سستی نورز. «بگیر»؛ این حال خوش را غنیمت بدان و آن را حفظ کن. زیرا «کارزد»؛ این حال ارزش دارد، «به هر چه گویی خمر و خمار ما»؛ فراتر از هر آنچه از مستی و بیخودی ما بگویی. این بیت، بر لزوم حفظ حال خوش معنوی و ارزش آن تأکید دارد.
«جامی چو آفتاب پرآتش بگیر زود / درکش به روی چون قمر شهریار ما». دستوری است به ساقی عشق یا خود سالک: «جامی چو آفتاب» (جامی پرنور و سوزان از شراب عشق)، «پرآتش بگیر زود»؛ با شتاب آن را بگیر و بنوش. و «درکش به روی چون قمر شهریار ما»؛ آن را در برابر معشوقی که چون “قمر” (ماه) زیبا و “شهریار” (پادشاه) است، بنوشان یا نثار کن. این بیت، بیانگر شدت و حرارت عشق و نوشیدن بادهی وصال در محضر معشوق است.
«این نیم کاره ماند و دل من ز کار شد / کار او کند که هست خداوندگار ما». مولانا در پایان غزل، به عظمت و بیکرانگی “ماجرای عشق” اشاره میکند: «این نیم کاره ماند»؛ سخن از عشق و حال عاشقانه ناتمام ماند. و “دل من ز کار شد”؛ دلم از شدت حال از کار افتاد و قادر به بیان بیشتر نیست. در نهایت، این “کار” (تمام کردن ماجرای عشق و رساندن آن به کمال) «او کند که خداوندگار ما هست»؛ تنها حق تعالی است که میتواند این مسیر را به پایان رساند. این بیت، بیانگر فروتنی عارف در برابر عظمت عشق الهی و واگذاری کار به اوست.
غزل ۲۰۳ مولانا، غزلی است در بیان تجدید حیات معنوی در پرتو حضور معشوق الهی، که با تمثیل بهار و جلوهی نگار، شور و حال عاشقانه را به تصویر میکشد. پیام اصلی غزل این است که آمدن معشوق، بهار حقیقی جان است که مایه بیداری و رهایی از غفلت میشود. غزل بر ستایش جمال و کمال معشوق، نیاز عاشق به حضور او، تأثیر وجود معشوق بر تمام عالم، جامعیّت او در لطف و قهر، غربت روح در عالم ماده، بیرغبتی عاشق به دنیا، تأثیر معشوق بر عقل و دل، فراتر بودن مقام او از مظاهر طبیعی، فیض دائم معشوق، لزوم حفظ حال خوش معنوی، و واگذاری کار به حق تعالی تأکید دارد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر