تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 200 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 200 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 200 دیوان شمس مولانا

نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا

نام بچه ش چه باشد او خود پیش دوا

ما زاده قضا و قضا مادر همه‌ست

چون کودکان دوان شده‌ایم از پی قضا

ما شیر از او خوریم و همه در پیش پریم

گر شرق و غرب تازد ور جانب سما

طبل سفر زده‌ست‌، قدم در سفر نهیم

در حفظ و در حمایت و در عصمت خدا

در شهر و در بیابان همراه آن مهیم

ای جان غلام و بندهٔ آن ماه خوش‌لقا

آنجاست شهر کان شه ارواح می‌کشد

آنجاست خان و مان که بگوید خدا‌ «بیا‌»

کوته شود بیابان چون قبله او بوَد

پیش و سپس چمن بود و سرو دلربا

کوهی که در ره آید هم پشت خم دهد

کای قاصدان‌ِ معدن‌ِ اجلال‌، مرحبا

همچون حریر نرم شود سنگلاخ راه

چون او بود قلاوز آن راه و پیشوا

ما سایه‌وار در پی آن مه دوان شدیم

ای دوستان همدل و همراه‌، الصلا

دل را رفیق ما کند آن کس که عذر هست

زیرا که دل سبک بود و چست و تیزپا

دل مصر می‌رود که به کشتیش وهم نیست

دل مکه می‌رود که نجوید مهاره را

از لنگی تن‌ست و ز چالاکی دل‌ست

کز تن نجُست حق و ز دل جُست آن وفا

اما کجاست آن تن همرنگ جان شده

آب و گلی شده‌ست بر ارواح پادشا

ارواح خیره مانده که این شوره‌خاک بین

از حد ما گذشت و ملک گشت و مقتدا

چه جای مقتدا که بدان جا که او رسید

گر پا نهیم پیش بسوزیم در شقا

این در گمان نبود در او طعن می‌زدیم

در هیچ آدمی منگر خوار ای کیا

ما همچو آب در گل و ریحان روان شویم

تا خاک‌های تشنه ز ما بر دهد گیا

بی‌دست و پاست خاک‌ِ جگر‌گرم بهر آب

زین‌رو دوان دوان رود آن آب جوی‌ها

پستان آب می‌خلد ایرا که دایه اوست

طفل نبات را طلبد دایه جا به جا

ما را ز شهر روح چنین جذب‌ها کشید

در صد هزار منزل تا عالم فنا

باز از جهان روح رسولان همی‌رسند

پنهان و آشکار بازآ به اقربا

یاران نو گرفتی و ما را گذاشتی

ما بی‌تو ناخوشیم اگر تو خوشی ز ما

ای خواجه این ملالت تو ز آه اقرباست

با هر کی جفت گردی آنت کند جدا

خاموش کن که همّت ایشان پی توست

تأثیر همّت‌ست تصاریف ابتلا

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۲۰۰ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: معمای لغوی و کلید ورود به عالم معنا

غزل شماره ۲۰۰ از دیوان شمس مولانا با مطلع غریب و پرسش‌گونه‌ی «نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا / نام بچه‌ش چه باشد او خود پیش دوا»، یکی از نمونه‌های درخشان استفاده‌ی مولانا از زبان و بازی‌های کلامی برای ورود به عالم معناست. این بیت که ظاهراً پرسشی لغوی درباره‌ی واژه‌ای ترکی (دوا به معنی شتر) است، در واقع کلید ورود به لایه‌های عمیق‌تر غزل است. کلمه‌ی “دوا” در فارسی به معنی “درمان” و “چاره” است و این هم‌آوایی میان یک کلمه‌ی ترکی و یک کلمه‌ی فارسی، دستمایه‌ی اصلی مولانا برای بیان مفاهیم عرفانی قرار می‌گیرد. پرسش دوم «نام بچه‌ش چه باشد او خود پیش دوا» (نام بچه شتر چیست؟ او خود قبل از دوا/شتر است) بر این معمای زبانی می‌افزاید و ذهن شنونده را برای دریافت معانی پنهان آماده می‌کند.

بحر جهان و شتر و طوفان نوح

«آن بحر این جهان که به شکل شتر بود / اندر زمان نوح همی‌زد در او قفا». مولانا به سراغ داستان حضرت نوح (ع) می‌رود و “بحر این جهان” (دریای عالم ماده و تعلقات آن) را که «به شکل شتر بود» (سنگین، پرزحمت و مانع حرکت به سوی عالم معنا)، به طوفان نوح تشبیه می‌کند که «اندر زمان نوح همی‌زد در او قفا»؛ به آن پشت می‌کرد و از آن رها می‌شد. این بیت، عالم ماده را مانعی سنگین بر سر راه سالک می‌داند که باید از آن رهایی یافت.

بریدن نوح از جهان و چاره‌ی الهی

«نوح از جهان برید و بپیچید در گلیم / گفت ای خدا تو چاره ما را بساز یا دوا». حضرت نوح (ع) با دیدن سرکشی قوم و غرق شدن آن‌ها در دنیا، «از جهان برید» (از دنیا و تعلقات آن دل کند) و «بپیچید در گلیم» (نشانه‌ی انزوا و توکل بر حق). سپس «گفت ای خدا تو چاره ما را بساز یا دوا»؛ با تضرع از خداوند خواست که “چاره” و “دوا” (درمان و راه‌حل) برای او و مؤمنان فراهم کند. این بیت، بیانگر لزوم دل کندن از دنیا و پناه بردن به خداوند در هنگام سختی‌ها و طلب چاره از اوست.

کشتی چاره و دریا روان شدن

«کشتیش چاره آمد و در بحر درگرفت / دریا روان شد آن شتر ناپدید شد از هوا». دعای حضرت نوح (ع) مستجاب شد و «کشتیش چاره آمد» (کشتی نجات‌بخش به مثابه‌ی چاره و دوای او ظاهر شد) و «در بحر درگرفت» (بر روی دریای طوفانی قرار گرفت). با ظهور کشتی نجات (عشق الهی، هدایت حق)، «دریا روان شد» (موانع و سختی‌ها برطرف شد) و «آن شتر» (دریای سنگین دنیا) «ناپدید شد از هوا»؛ از میان رفت و اثری از آن باقی نماند. این بیت، کشتی نجات الهی را درمان رهایی از دریای پرخطر دنیا معرفی می‌کند.

چارمیخ در گل و چاره ساز مطلق

«ای چارمیخ کرده تو در گل قدم مبند / در چاره ساز رو مجو از جز او شفا». خطاب به انسان که «در گل چارمیخ کرده‌ای» (در عالم ماده و تعلقات آن گرفتار شده‌ای و حرکتت کند شده)، می‌گوید: «قدم مبند» و در این حالت باقی نمان. «در چاره ساز رو»؛ به سوی آن که “چاره ساز” مطلق است (خداوند) بشتاب و «مجو از جز او شفا»؛ درمان و نجات را از کسی جز او طلب مکن. این بیت، هشداری است درباره‌ی گرفتاری در عالم ماده و تأکید بر انحصار چاره و درمان در وجود حق تعالی.

شیرگیر و روبه و شکار چرخ

«ای شیرگیر شیر ز روبه مجو دلیل / روبه کجا تواند ره بردن شما». خطاب به “شیرگیر” (کسی که به دنبال صید حقایق بزرگ است، سالک) می‌گوید: «ز روبه دلیل مجو»؛ از روباه (نمادی از نفس فریبکار یا اهل دنیا) راهنما و راهبر طلب نکن. «روبه کجا تواند ره بردن شما؟»؛ روباه که خود اهل فریب و گمراهی است، چگونه می‌تواند تو را به حقیقت راهنمایی کند؟ در ادامه، از مقام خود سخن می‌گوید: «صد شیر همچو من نگر از چرخ در شکار». «صد شیر» (انسان‌های کامل و عارفان بزرگ) مانند من، «از چرخ» (از عالم بالا، از عالم حق) «در شکارند»؛ حقایق را شکار می‌کنند. این بیت، بیانگر لزوم انتخاب راهنمای حقیقی در مسیر سلوک و برتری عارفان واصل بر اهل دنیاست.

من آفتاب و ذره و همه شما

«خود گشته‌ام شکار منم شیر این و آن مرا / من آفتاب و ذره هم من دریا و قطره هم / من کان و گوهر هم من جمله شما». مولانا در این ابیات، به وحدت وجود و فانی شدن در معشوق اشاره می‌کند. «خود گشته‌ام شکار»؛ من خود شکار شده‌ام (فانی در معشوق شده‌ام). و در عین حال، «منم شیر این و آن مرا»؛ من شیر هستم (مظهر قدرت و غلبه‌ی حق) و این و آن (مظاهر هستی) شکار من هستند. سپس می‌فرماید: «من آفتاب و ذره هم»؛ هم خورشید حقیقت هستم و هم ذره‌ای ناچیز. «من دریا و قطره هم»؛ هم دریای بی‌کران وجود هستم و هم قطره‌ای از آن. «من کان و گوهر هم»؛ هم معدن حقایق هستم و هم گوهرهای آن. و در نهایت، «من جمله شما»؛ من حقیقت همه‌ی شما هستم. این ابیات، بیان مقام فنا و بقا در عارف است که به وحدت وجود می‌رسد و خود را در تمام مظاهر هستی متجلی می‌بیند.

پوشیدن جامه‌ای دیگر و چاک قبای لا

«ای شمس دین بپوش یکی جامه دگر / کز رشک چاک‌ها زد بر وی قبای لا». خطاب به شمس تبریزی (معشوق روحانی مولانا) می‌گوید: «بپوش یکی جامه دیگر»؛ در جلوه‌ای دیگر ظاهر شو. چرا؟ «کز رشک، قبای لا بر وی چاک‌ها زد». “قبای لا” (جامه‌ی نیستی، یا حجاب بشریت) «کز رشک» (از حسادت و بی‌قراری) «بر وی چاک‌ها زد»؛ در برابر جلوه‌ی تو تاب نیاورد و پاره پاره شد. این بیت، بیانگر قدرت و جلوه‌ی خیره‌کننده شمس است که حتی حجاب نیستی را نیز از هم می‌درد و مایه فنای سالک می‌شود.

خلاصه پیام غزل

غزل ۲۰۰ مولانا، غزلی است که با یک معمای زبانی آغاز می‌شود و به بیان مفاهیم عمیق عرفانی می‌پردازد. پیام اصلی غزل این است که عالم ماده و تعلقات آن مانند شتری سنگین و مانع راه حقیقت است و تنها چاره و درمان، پناه بردن به خداوند و طلب نجات از اوست. غزل بر لزوم انتخاب راهنمای حقیقی، برتری عارفان واصل بر اهل دنیا، مقام فنا و بقا در عارف که منجر به وحدت وجود می‌شود، و قدرت جلوه‌ی معشوق که مایه فنای سالک است، تأکید دارد. بازی با کلمه‌ی “دوا” (شتر و درمان) به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه رنج و سختی (شتر) در راه حق، خود می‌تواند مایه درمان و نجات (دوا) شود.

تفسیر غزل شماره ۲۰۰ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: شتر و دوا، رمزی برای سفر جان در بستر قضا

غزل شماره ۲۰۰ از دیوان شمس مولانا با مطلع شگفت‌انگیز «نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا / نام بچه ش چه باشد او خود پیش دوا»، غزلی است که با یک بازی زبانی و استفاده از یک کلمه کلیدی، به سفری عمیق در عالم هستی و نقش قضا و قدر و جایگاه انسان در آن می‌پردازد. مولانا با اشاره به کلمه‌ی ترکی “دوا” (که به معنی شتر است)، آن را با کلمه فارسی/عربی “دوا” (به معنی دارو و درمان) پیوند می‌زند و این اشتراک لفظی را دستمایه‌ی بیان حقایق عرفانی قرار می‌دهد. این مقدمه seemingly unconnected، رمزی برای آغاز سفری است که در آن، بار هستی بر دوش جسم (شتر) حمل می‌شود و درمان (دوا) در این مسیر جستجو می‌گردد.

نام شتر و بچه شتر و ارتباط با دوا

بیت نخست، معمایی زبانی را مطرح می‌کند: «نام شتر به ترکی چه بود؟ بگو دوا». سپس می‌افزاید: «نام بچه ش چه باشد؟ او خود پیش دوا». این بخش، صرفاً اطلاعات لغوی نیست، بلکه آغازگر سیر معنایی غزل است. “دوا” در فارسی به معنای دارو و درمان است، و در بافت عرفانی می‌تواند اشاره به درمان دردهای روحانی و وصول به حق باشد. با قرار دادن این کلمه در کنار “شتر” (نمادی از جسم، باربری، یا حرکت در مسیر دشوار)، مولانا ارتباطی عمیق میان جسم و جان، سفر و درمان، و بار هستی و دوای آن برقرار می‌کند. بچه شتر که “خود پیش دوا” است، می‌تواند نمادی از سالک نوپا باشد که در جستجوی درمان و رهنمون شدن در این مسیر است.

زاده قضا و دوان شدن از پی آن

«ما زاده قضا و قضا مادر همه ست / چون کودکان دوان شده‌ایم از پی قضا». مولانا هستی انسان را به “زاده‌ی قضا” (مقدرات الهی) تشبیه می‌کند و “قضا” را “مادر همه” می‌داند؛ سرچشمه و بستر تمام اتفاقات و وجودها. انسان‌ها نیز «چون کودکان» که بی‌اختیار به دنبال مادر می‌دوند، «دوان شده‌ایم از پی قضا»؛ در مسیر مقدرات الهی در حرکت و پویایی هستیم. این بیت بر تسلیم و حرکت وجودی انسان در چارچوب قضا و قدر الهی تأکید دارد.

شیر از او خوردن و پریدن در پیش او

«ما شیر از او خوریم و همه در پیش پریم / گر شرق و غرب تازد ور جانب سما». انسان‌ها «شیر از قضا خوریم»؛ از خوان نعمت و تدبیر قضا و قدر روزی می‌خوریم و بهره‌مند می‌شویم. و «همه در پیش پریم»؛ در برابر قضا و در مسیر آن در حال حرکت و پروازیم، «گر شرق و غرب تازد ور جانب سما»؛ چه در این عالم مادی (شرق و غرب) حرکت کنیم و چه در عالم بالا و معنوی (جانب سما) سیر نماییم. این بیت بر فراگیری تأثیر قضا در تمام ابعاد هستی و حرکت انسان در این بستر تأکید دارد.

طبل سفر و حفظ و حمایت خدا

«طبل سفر زده ست قدم در سفر نهیم / در حفظ و در حمایت و در عصمت خدا». چون “طبل سفر زده شده است” (فرمان حرکت و سیر در عالم هستی صادر شده است)، باید «قدم در سفر نهیم»؛ آماده‌ی حرکت و رفتن در این مسیر باشیم. این سفر درونی و بیرونی، «در حفظ و در حمایت و در عصمت خدا» است؛ در پناه و حمایت و حفاظت کامل الهی انجام می‌شود. این بیت، بر لزوم تسلیم در برابر فرمان هستی و اطمینان به حفاظت و عنایت الهی در این مسیر تأکید دارد.

شهر و بیابان همراه مه و بندگی ماه خوش لقا

«در شهر و در بیابان همراه آن مهیم / ای جان غلام و بنده آن ماه خوش لقا». در تمام احوال و مکان‌ها، چه “در شهر” (در اجتماع و در میان مردم) و چه “در بیابان” (در خلوت و تنهایی)، «همراه آن مهیم». “آن مه” نمادی از معشوق الهی، پیر کامل، یا نور حقیقت است که همواره همراه سالک است. خطاب به “جان” می‌گوید: «ای جان غلام و بنده آن ماه خوش لقا»؛ ای جان من، بنده و مطیع آن معشوق زیبا و دلربا باش. این بیت بر حضور همیشگی معشوق در کنار سالک و لزوم بندگی و تسلیم در برابر او تأکید دارد.

شهر شه ارواح و خان و مان خدا

«آنجاست شهر کان شه ارواح می‌کشد / آنجاست خان و مان که بگوید خدا بیا». “شهر” حقیقی، «آنجاست که آن شه ارواح می‌کشد»؛ جایی است که معشوق الهی (پادشاه ارواح) جان‌ها را به سوی خود جذب می‌کند. و “خان و مان” واقعی، «آنجاست که خدا بگوید بیا»؛ حریم قرب الهی است که در آن، خداوند بنده را به سوی خود فرامی‌خواند. این بیت، مکان حقیقی و مطلوب جان را عالم قرب الهی و حضور حق می‌داند.

کوته شدن بیابان و پیش و پس چمن و سرو

«کوته شود بیابان چون قبله او بود / پیش و سپس چمن بود و سرو دلربا». وقتی “قبله‌ی” سالک “او” باشد (توجهش معطوف به معشوق الهی باشد)، «بیابان کوته شود»؛ سختی‌ها و طولانی بودن مسیر سلوک آسان و کوتاه می‌شود. و در این مسیر، «پیش و پس» (تمام اطراف) «چمن بود و سرو دلربا»؛ همه جا پر از زیبایی، طراوت، و سرسبزی معنوی است. این بیت، بیانگر آسان شدن راه و زیبایی‌های مسیر سلوک در پرتو توجه به معشوق است.

کوه پشت خم دادن و مرحبا از قاصدان

«کوهی که در ره آید هم پشت خم دهد / کای قاصدان معدن اجلال مرحبا». در این راه، حتی “کوهی” که مانع به نظر می‌رسد، «هم پشت خم دهد»؛ در برابر سالک فروتنی می‌کند و راه را باز می‌کند. گویی به “قاصدان معدن اجلال” (پیام‌آوران و رهروان معدن عظمت و بزرگی الهی) می‌گوید: «مرحبا». این بیت، بیانگر تسلیم و هموار شدن موانع طبیعی و غیرطبیعی در برابر سالک صادق است.

سنگلاخ حریر شدن و قلاوز بودن او

«همچون حریر نرم شود سنگلاخ راه / چون او بود قلاوز آن راه و پیشوا». “سنگلاخ راه” (سختی‌ها و ناهمواری‌های مسیر) «همچون حریر نرم شود»، «چون او قلاوز آن راه و پیشوا بود»؛ هنگامی که معشوق الهی یا پیر کامل، راهبر و پیشوای این مسیر باشد. این بیت، بر نقش هدایتگر الهی یا پیر در آسان نمودن سختی‌های راه سلوک تأکید دارد.

سایه وار دوان شدن و الصلا به دوستان

«ما سایه وار در پی آن مه دوان شدیم / ای دوستان همدل و همراه الصلا». سالکان، «سایه وار در پی آن مه» (به دنبال معشوق الهی که مانند ماه، نوربخش است) «دوان شدیم»؛ با تمام وجود در پی او روانه‌ایم. مولانا با خطاب به “دوستان همدل و همراه” می‌گوید: «الصلا»؛ بشتابید و به این مسیر بپیوندید. این بیت، بیانگر اشتیاق سالکان در پی معشوق و دعوت از هم‌مسلکان برای همراهی در این مسیر است.

دل رفیق شدن و سبک بودن آن

«دل را رفیق ما کند آن کس که عذر هست / زیرا که دل سبک بود و چست و تیزپا». کسی که بهانه‌ای برای توقف یا کندی در راه سلوک دارد، «دل را رفیق ما کند»؛ دل خود را با ما که در این راه پویانیم، همراه کند. دلیل این همراهی، این است که “دل” (حقیقت وجودی انسان) «سبک بود» (از تعلقات آزاد است) و «چست و تیزپا» (چابک و سریع در حرکت). این بیت، بر توانمندی و چابکی دل در سیر معنوی و لزوم همراهی با آن تأکید دارد.

دل مصر رفتن و دل مکه رفتن

«دل مصر می‌رود که به کشتیش وهم نیست / دل مکه می‌رود که نجوید مهاره را». دل، در سیر خود محدود به مکان نیست: «دل مصر می‌رود» (به سوی عالم عقل و علم می‌رود)، «که به کشتیش وهم نیست»؛ که در کشتیِ این سفر، خیال و گمان راه ندارد (با یقین و معرفت حرکت می‌کند). و «دل مکه می‌رود» (به سوی عالم عشق و حضور الهی می‌رود)، «که نجوید مهاره را»؛ که در این مسیر، مهار و قید و بندی (تعلقات و موانع) را نمی‌جوید. این بیت، بر وسعت و آزادی دل در سیر معنوی و بی‌نیازی آن از قید و بندهای مادی و وهمی تأکید دارد.

لنگی تن و چالاکی دل و جستن حق

«از لنگی تن است و ز چالاکی دل است / کز تن نجست حق و ز دل جست آن وفا». جدایی و دوگانگی در جستجوی حق، «از لنگی تن است» (ناتوانی و کندی جسم) «و ز چالاکی دل است» (چابکی و توانمندی دل). به همین دلیل است که «کز تن حق نجست» (حق از طریق جسم و تعلقات آن یافت نمی‌شود) «و ز دل جست آن وفا»؛ اما “آن وفا” (وفاداری و اتصال با حق) «ز دل جست» (از طریق دل و باطن یافت می‌شود). این بیت، برتری دل بر تن در راه رسیدن به حقیقت و وفاداری به عهد الست را بیان می‌کند.

تن همرنگ جان شدن و آب و گلی پادشاه شدن

«اما کجاست آن تن همرنگ جان شده / آب و گلی شده ست بر ارواح پادشا». مولانا با حسرت می‌پرسد: «اما کجاست آن تنی که همرنگ جان شده باشد؟»؛ کجاست جسمی که در مسیر سلوک با روح هماهنگ و هم‌رنگ شده باشد؟ چنین جسمی، در ظاهر «آب و گلی شده است» (مادی است)، اما «بر ارواح پادشاه» است؛ برترین مقام را یافته و بر ارواح فرمانروا شده است. این بیت، بیان مقام والای جسم انسان کاملی است که با هماهنگی با جان به سلطنت معنوی می‌رسد.

ارواح خیره مانده و شوره خاک مقتدا شدن

«ارواح خیره مانده که این شوره خاک بین / از حد ما گذشت و ملک گشت و مقتدا». “ارواح” (ارواح پاک و آسمانی) «خیره مانده‌اند» از دیدن این پدیده: «که این شوره خاک بین»؛ این جسم مادی و خاکی را ببین که «از حد ما گذشت»؛ از مقام و مرتبه‌ی ما فراتر رفت. و «ملک گشت» (فرشته‌گونه شد) «و مقتدا» (پیشوا و راهبر شد). این بیت، بیان شگفتی عالم بالا از مقام انسان کاملی است که با سیر درونی از فرشتگان نیز پیشی می‌گیرد.

پا نهادن و سوختن در شقا

«چه جای مقتدا که بدان جا که او رسید / گر پا نهیم پیش بسوزیم در شقا». مقام انسان کامل به قدری والاست که «چه جای مقتداست؟»؛ نمی‌توان او را تنها پیشوا نامید. «که بدان جا که او رسید»، «گر پا نهیم پیش» (اگر ما نیز بخواهیم به آن مقام برسیم)، «بسوزیم در شقا» (در بدبختی و ناتوانی خود از بین می‌رویم). این بیت، بیان نهایت فروتنی و اعتراف به عظمت مقام انسان کامل است.

گمان نبود و طعن زدن و حقیر ننگریستن

«این در گمان نبود در او طعن می‌زدیم / در هیچ آدمی منگر خوار ای کیا». اعتراف به نادانی گذشته: «این در گمان ما نبود» که انسان به چنین مقامی برسد، و به همین دلیل «در او طعن می‌زدیم»؛ او را کوچک می‌شمردیم و نقد می‌کردیم. مولانا با خطاب به “کیا” (بزرگ و سرور) می‌گوید: «در هیچ آدمی خوار منگر»؛ هیچ انسانی را حقیر و بی‌ارزش مشمار، زیرا هر کس پتانسیل رسیدن به مقامات عالی را دارد. این بیت، هشداری است درباره‌ی داوری نادرست و لزوم احترام به هر انسان.

همچو آب در گل و ریحان و خاک تشنه

«ما همچو آب در گل و ریحان روان شویم / تا خاک‌های تشنه ز ما بر دهد گیا». سالکان، «همچون آب» که در “گل و ریحان” (عالم طبیعت و زیبایی‌ها) جاری می‌شود، «روان شویم». هدف این حرکت، این است که «تا خاک‌های تشنه» (قلب‌های تشنه‌ی معرفت) «ز ما بر دهد گیا»؛ از ما بهره گیرند و در آن‌ها معرفت و حقیقت بروید. این بیت، بیانگر نقش عارفان در سیراب کردن تشنگان حقیقت و بارور ساختن دل‌هاست.

خاک بی‌دست و پا و دوان شدن آب

«بی دست و پاست خاک جگرگرم بهر آب / زین رو دوان دوان رود آن آب جوی‌ها». “خاک” که «جگرگرم بهر آب» است (نهایت اشتیاق را به آب دارد)، «بی‌دست و پاست» (توان حرکت ندارد). «زین رو» (به همین دلیل)، «آن آب جوی‌ها دوان دوان می‌رود» به سوی خاک. این تمثیل، بیانگر عطش وجودی عالم و موجودات به فیض الهی و جریان همیشگی این فیض به سوی طالبان است.

پستان آب و دایه نبات

«پستان آب می‌خلد ایرا که دایه اوست / طفل نبات را طلبد دایه جا به جا». “آب” مانند “پستان” است که «می‌خلد» (می‌جوشد و جاری می‌شود) «ایرا که دایه‌ی اوست»؛ زیرا دایه‌ی “طفل نبات” (نمادی از موجودات در حال رشد و کمال) است. دایه، «طفل نبات را جا به جا طلبد»؛ همواره در جستجوی پرورش و تغذیه آن‌هاست. این بیت، بیانگر رحمت واسعه الهی و عنایت همیشگی او به پرورش موجودات است.

جذبه شهر روح و عالم فنا

«ما را ز شهر روح چنین جذبه‌ها کشید / در صد هزار منزل تا عالم فنا». مولانا به تجربه‌ی شخصی اشاره می‌کند: «ما را ز شهر روح» (از عالم ارواح و حقیقت) «چنین جذبه‌ها کشید»؛ جاذبه‌های الهی ما را به سوی خود کشید. این کشش، «در صد هزار منزل» (در مسیری طولانی و پر از مقامات) ادامه یافت «تا عالم فنا»؛ تا به مقام فنای فی الله رسیدیم. این بیت، بیانگر سیر و سلوک عاشقانه و رسیدن به مرتبه‌ی فنا در پرتو جذبه‌ی الهی است.

بازگشت رسولان روح و اقربا

«باز از جهان روح رسولان همی‌رسند / پنهان و آشکار بازآ به اقربا». “باز از جهان روح” (دوباره از عالم ارواح و حقیقت)، “رسولان” (پیام‌آوران الهی، انسان‌های کامل) «همی‌رسند». این آمدن آن‌ها، «پنهان و آشکارا» است. این رسولان، سالک را فرامی‌خوانند: «بازآ به اقربا»؛ به سوی خویشان و نزدیکان روحانی خود (اهل حقیقت) بازگرد. این بیت، بیانگر هدایت الهی از طریق انسان‌های کامل و لزوم پیوستن به جمع اهل حقیقت است.

یاران نو گرفتن و ناخوش بودن

«یاران نو گرفتی و ما را گذاشتی / ما بی تو ناخوشیم اگر تو خوشی ز ما». خطاب به معشوق یا پیری است که گویا

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: