مطالب پیشنهادی![]()
با آن که میرسانی، آن بادهٔ بقا را
بیتو نمیگوارد، این جام باده ما را
مطرب قدح رها کن، زین گونه نالهها کن
جانا یکی بها کن، آن جنس بیبها را
آن عشق سلسلت را، وان آفت دلت را
آن چاه بابلت را، وان کان سحرها را
بازآر بار دیگر، تا کار ما شود زر
از سر بگیر از سر، آن عادت وفا را
دیو شقا سرشته، از لطف تو فرشته
طغرای تو نبشته، مر مُلکَتِ صفا را
در نورت ای گزیده! ای بر فلک رسیده!
من دم به دم بدیده، انوار مصطفا را
چون بسته گشت راهی، شد حاصلِ من آهی
شد کوه همچو کاهی، از عشق کهربا را
از شمسدینِ چون مه، تبریز هست آگه
بشنو دعا و گه گه، آمین کن این دعا را
غزل شماره ۱۹۰ از دیوان شمس مولانا با مطلع «با آن که میرسانی آن باده بقا را / بیتو نمیگوارد این جام باده ما را»، غزلی است که به نقش حیاتی حضور معشوق (حق یا پیر کامل) در گوارایی و تأثیر فیض الهی (بادهی بقا) میپردازد. مولانا در این غزل بیان میکند که حتی با وجود دریافت بالاترین موهبتها، بدون حضور و توجه معشوق، آن موهبتها بیاثر و ناگوار خواهند بود.
بیت نخست، تضادی معنادار را مطرح میکند: «با آن که میرسانی آن باده بقا را / بیتو نمیگوارد این جام باده ما را». “آن بادهی بقا” نمادی از شراب معرفت، عشق الهی یا فیض حیاتبخش حق است که مایه جاودانگی و بقای روح است. مولانا اذعان دارد که معشوق (“تو”) “آن بادهی بقا را میرسانی” و این فیض را به سالکان ارزانی میداری. اما در کمال شگفتی، «بیتو نمیگوارد این جام باده ما را»؛ بدون حضور و توجه مستقیم تو، این “جام باده” (همان فیض دریافت شده) «نمیگوارد» (دلپذیر و مؤثر واقع نمیشود، هضم نمیشود). این نشاندهندهی این است که در طریقت مولانا، حضور و نظر پیر یا معشوق، شرط اصلی تأثیرگذاری فیض و معرفت است.
«مطرب قدح رها کن، زین گونه نالهها کن / جانا یکی بها کن، آن جنس بیبها را». خطاب به “مطرب” (کسی که موسیقی مینوازد، نمادی از عالم شور و حال یا حتی خود مولانا در مقام بیانگر اسرار عشق) میگوید که “قدح” (جام باده) را «رها کن» و به جای آن، «زین گونه نالهها کن»؛ از سر درد و اشتیاق ناله سر بده. سپس خطاب به “جانا” (معشوق) التماس میکند که «یکی بها کن» (ارزش و اعتباری ببخش) «آن جنس بیبها را»؛ آن وجود بیارزش و ناچیز ما را که بدون توجه تو، هیچ بهایی ندارد. این نشان از تواضع عاشق در برابر معشوق و ارزش یافتن او در پرتو عنایت حق است.
«آن عشق سلسلت را، وان آفت دلت را / آن چاه بابلت را، وان کان سحرها را». مولانا به صفات و جلوههای گوناگون معشوق اشاره میکند. “آن عشق سلسلت” (عشقی که مانند زنجیر، دلها را به هم پیوند میدهد یا بیقرار میکند)، “وان آفت دلت” (آن جذبه و فتنهای که دلها را دچار بلا و امتحان میکند)، “آن چاه بابلت” (اشاره به چاه بابل و هاروت و ماروت و سحر و جادو که در اینجا نمادی از قدرت و نفوذ معشوق است)، و “وان کان سحرها” (آن معدن و سرچشمهی سحر و زیبایی و فریبندگی). تمام این صفات، جلوههایی از معشوق هستند که دلها را مسحور و بیقرار میکنند.
«بازآر بار دیگر، تا کار ما شود زر / از سر بگیر از سر، آن عادت وفا را». در این بیت، مولانا از معشوق درخواست میکند که «بازآید بار دیگر» و جلوهگر شود، «تا کار ما شود زر»؛ تا وجود ناچیز و کمارزش ما در پرتو کیمیای وجود او به ارزش و کمال برسد. همچنین از او میخواهد که «از سر بگیرد از سر، آن عادت وفا را»؛ آن روش و خوی وفاداری و عنایت خود را دوباره آغاز کند و ما را مورد لطف قرار دهد.
«دیو شقا سرشته، از لطف تو فرشته / طغرای تو نبشته، مر مُلکت صفا را». مولانا به تأثیر لطف الهی بر ماهیت موجودات اشاره میکند. حتی “دیو شقا” (دیو بدبختی و تیرگی) نیز «از لطف تو» میتواند «فرشته سرشته شود»؛ ماهیتش دگرگون شده و به فرشتهای از جنس لطف تبدیل گردد. این نشاندهندهی قدرت تحولآفرین لطف الهی است. و «طغرای تو نبشته، مر مُلکت صفا را»؛ نشان و امضای تو (طغرا) بر “ملک صفا” (عالم پاکی و صفا، عالم معنا) «نوشته شده است»، به این معنی که عالم معنا تحت فرمان و نشانهی توست.
«در نورت ای گزیده! ای بر فلک رسیده! / من دم به دم بدیده، انوار مصطفا را». خطاب به معشوق که “گزیده” و “بر فلک رسیده” (به نهایت کمال و عظمت رسیده) است، میگوید که «در نور تو»، «من دم به دم» (لحظه به لحظه) «انوار مصطفی را بدیدهام». این بیت به این حقیقت اشاره دارد که نور حقیقت پیامبر اسلام (ص) در وجود و جلوهی پیر کامل یا معشوق الهی قابل مشاهده است و سالک از طریق اتصال به پیر، به نور نبوی متصل میشود.
«چون بسته گشت راهی، شد حاصل من آهی / شد کوه همچو کاهی، از عشق کهربا را». هنگامی که “راهی بسته گشت” (مسیر وصول یا ارتباط با معشوق قطع شد)، «حاصل من فقط آهی شد»؛ تنها حسرت و ناله برایم باقی ماند. در این حالت، «کوه» (نمادی از سختیها و مشکلات بزرگ) «همچو کاهی شد»؛ در برابر عظمت درد فراق، بیاهمیت و ناچیز گردید. این نشان میدهد که درد فراق معشوق، تمام سختیهای دیگر را بیاثر میکند و خود بزرگترین رنج است. و این تأثیر از «عشق کهربا را» است؛ عشقی که مانند کهربا، دلها را جذب میکند و مایه دگرگونی میشود.
«از شمس دین چون مه، تبریز هست آگه / بشنو دعا و گه گه، آمین کن این دعا را». در بیت پایانی، مولانا به “شمس دین” (شمس تبریزی) اشاره میکند که “چون مه” (مانند ماه، مایه نور و روشنایی) است و “تبریز” (شهر او) «از او آگه هست». سپس خطاب به شمس یا معشوق میگوید: «دعای مرا بشنو» و «گاه گاهی، بر این دعا آمین بگو». این دعا، شاید دعای وصال، بقای فیض، یا هر آنچه در طول غزل طلب شده است، باشد و التماسی است به معشوق برای استجابت آن.
غزل ۱۹۰ مولانا، بر اهمیت حضور و نظر معشوق (حق یا پیر) در تأثیرگذاری فیض و معرفت الهی تأکید دارد. پیام اصلی غزل این است که حتی دریافت “بادهی بقا” بدون توجه معشوق بیاثر است. غزل بر بیارزشی انسان بدون عنایت حق، جذبهها و فتنههای عشق، قدرت تحولآفرین لطف الهی، مشاهدهی نور نبوی در پرتو پیر، عظمت درد فراق، و التماس به معشوق برای استجابت دعا تأکید دارد و در نهایت با اشاره به شمس تبریزی، از او طلب آمین بر دعاهای خود میکند.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر