مطالب پیشنهادی![]()
گر تو عودی سوی این مجمر بیا
ور برانندت ز بام از در بیا
یوسفی از چاه و زندان چاره نیست
سوی زهر قهر چون شکر بیا
گفتنت الله اکبر رسمی است
گر تو را آن اکبری اکبر بیا
چون می احمر سگان هم میخورند
گر تو شیری چون می احمر بیا
زر چه جویی مس خود را زر بساز
گر نباشد زر تو سیمین بر بیا
اغنیا خشک و فقیران چشم تر
عاشقا بیشکل خشک و تر بیا
گر صفتهای ملک را محرمی
چون ملک بیماده و بینر بیا
ور صفات دل گرفتی در سفر
همچو دل بیپا بیا بیسر بیا
چون لب لعلش صلایی میدهد
گر نهای چون خاره و مرمر بیا
چون ز شمس الدین جهان پرنور شد
سوی تبریز آ دلا بر سر بیا
غزل شماره ۱۷۹ از دیوان شمس مولانا با مطلع «گر تو عودی سوی این مجمر بیا / ور برانندت ز بام از در بیا»، غزلی است با مضمونی عرفانی که با تمثیل “عود” و “مجمر” (آتشدان) به دعوت سالک به سوی آتش عشق و ابتلا میپردازد. مولانا در این غزل، ارزش حقیقی هر چیز را در مواجهه با آتش امتحان و فداکاری میداند.
بیت اول، ندای اصلی غزل است: «گر تو عودی سوی این مجمر بیا». عود چوبی خوشبو است که بوی خوش آن با سوختن در آتش مجمر آزاد میشود. مولانا سالک را به عود تشبیه کرده و او را فرامیخواند که به سوی «این مجمر» (آتش عشق الهی، یا محضر پیر و معشوق) بیاید تا گوهر وجودش آشکار شود. تأکید بر این است که حتی «ور برانندت ز بام، از در بیا»؛ یعنی حتی اگر تو را از مقام و مرتبهی بلندت (بام) برانند و از درگاه ظاهر (در) نیز رَد کنند، باز هم باید به سوی این آتش شتابان روی آورد.
«یوسفی از چاه و زندان چاره نیست / سوی زهر قهر چون شکر بیا». اشاره به داستان حضرت یوسف (ع) که برای رسیدن به مقام و مرتبت، ناچار از گذشتن از چاه و زندان بود. سالک نیز برای رسیدن به حق، گریزی از چاه نفس و زندان دنیا ندارد. و در این مسیر باید «سوی زهر قهر» (تلخیها، رنجها و ابتلائات ناشی از تقدیر الهی) «چون شکر» (با شیرینی و اشتیاق) روی آورد، چرا که این تلخیها در نهایت به وصال و حلاوت حقیقی منجر میشوند.
«گفتنت الله اکبر رسمی است / گر تو آن اکبری اکبر بیا». صرف بر زبان آوردن ذکر «الله اکبر» (خدا بزرگتر است) یک رسم ظاهری است. حقیقت این ذکر در این است که انسان خود را کوچک ببیند و عظمت حق را درک کند. مولانا میگوید اگر تو به راستی آن «اکبری» (بزرگی حق را باور داری)، پس خود نیز در طریق بندگی به سوی «اکبر» (آن بزرگ مطلق) بیا و در این راه بزرگمنش باش.
«چون می احمر سگان هم میخورند / گر تو شیری چون می احمر بیا». «می احمر» (شراب قرمز، نمادی از بادهی عشق یا حقایق معنوی عمیق) چیزی است که حتی «سگان» (نمادی از فرومایگان یا کسانی که اهلیت ندارند) نیز ممکن است از آن بهرهای ببرند (درک سطحی یا لذت زودگذر). اما اگر تو «شیری» (صاحب همت بلند و قدرت معنوی هستی)، پس با شجاعت و اقتدار به سوی این «می احمر» (بادهی حقیقت) بیا و آن را در جان خویش جذب کن.
«زر چه جویی مس خود را زر بساز / گر نباشد زر تو سیمین بر بیا». به جای جستجوی «زر» (کمالات ظاهری یا مادی) در بیرون از خود، تلاش کن تا «مس خود را زر بسازی» (وجود ناقص و پست خود را به واسطهی عشق و ریاضت به کمال و ارزش حقیقی تبدیل کنی). حتی اگر هنوز به مقام «زر» نرسیدهای، «گر نباشد زر تو، سیمین بر بیا»؛ با همان ارزش و قابلیت کمتری که داری (سیم)، به سوی کمال (زر) حرکت کن و مأیوس مشو.
«اغنیا خشک و فقیران چشم تر / عاشقا بیشکل خشک و تر بیا». «اغنیا» (توانگران، شاید نمادی از اهل ظاهر یا کسانی که به داشتههای خود مغرورند) غالباً «خشک» (فاقد لطافت و سوز درونی) هستند، در حالی که «فقیران» (نیازمندان، شاید نمادی از عاشقان حقیقی) «چشم تر» (اشکبار و دارای سوز و گداز) میباشند. اما خطاب به «عاشق»، مولانا میگوید که تو ورای این دو حالت ظاهری (خشکی و تری) باش و «بیشکل خشک و تر بیا»؛ یعنی خود را به هیچ حالت خاصی مقید مکن و در هر صورت پذیرا باش.
«گر صفتهای ملک را محرمی / چون ملک بیماده و بینر بیا». اگر تو «محرم» (آشنا و نزدیک) با «صفتهای ملک» (صفات فرشتگان) هستی، پس مانند فرشتگان که فاقد جنسیت ظاهری هستند، «بیماده و بینر بیا»؛ یعنی از قید تعلقات جسمانی و تفاوتهای ظاهری رها شو و به حقیقت واحد جان بپیوند.
«ور صفات دل گرفتی در سفر / همچو دل بیپا بیا بیسر بیا». اگر در مسیر سلوک (سفر)، «صفات دل» (حقایق و ویژگیهای عالم دل) را درک کردهای، پس مانند خود دل که جسمانی نیست، «بیپا بیا، بیسر بیا»؛ یعنی بدون تکیه بر حواس ظاهری و اندیشههای محدود عقلانی حرکت کن و با باطن و دل خود به سوی حقیقت برو.
«چون لب لعلش صلایی میدهد / گر نهای چون خاره و مرمر بیا». «چون لب لعلش» (اشاره به سخنان معشوق یا الهامات الهی که مانند لعل ارزشمند است) «صلایی میدهد» (دعوت میکند و ندا سر میدهد)، اگر تو سست و بیجان «چون خاره و مرمر» (سنگهای سخت و بیجان) نیستی، پس با شور و اشتیاق به این دعوت لبیک بگو و بیا.
«چون ز شمس الدین جهان پر نور شد / سوی تبریز آ دلا بر سر بیا». در بیت پایانی، با اشاره به شمس تبریزی، میگوید «چون جهان از شمس الدین پر نور شد» (با ظهور شمس و تابش حقیقت، عالم روشن شد)، پس «ای دل» «سوی تبریز آ» (به سوی محضر شمس) و «بر سر بیا» (با نهایت شوق و تسلیم و فداکاری بیا). این دعوت به سوی شمس، دعوتی به سوی مرکز حقیقت و نور الهی است.
غزل ۱۷۹ مولانا، دعوتی شورانگیز به سالک است تا مانند عود به سوی آتش عشق و امتحان الهی بشتابد و گوهر وجود خود را آشکار سازد. این غزل بر لزوم پذیرش رنجها و سختیهای مسیر سلوک با اشتیاق، نفی ظاهربینی و ریاکاری در عبادت، ارزش تحول درونی بر کسب کمالات بیرونی، رهایی از قید تعلقات جسمانی و تفاوتهای ظاهری، حرکت با بصیرت دل ورای حواس ظاهری، و لبیک گفتن به ندای معشوق تأکید دارد. در نهایت، این غزل، دعوتی صریح به سوی شمس تبریزی، منبع نور و حقیقت است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر