مطالب پیشنهادی![]()
میشدی غافل ز اسرار قضا
زخم خوردی از سلحدار قضا
این چه کار افتاد آخر ناگهان
این چنین باشد چنین کار قضا
هیچ گل دیدی که خندد در جهان
کو نشد گرینده از خار قضا
هیچ بختی در جهان رونق گرفت
کو نشد محبوس و بیمار قضا
هیچ کس دزدیده روی عیش دید
کو نشد آونگ بر دار قضا
هیچ کس را مکر و فن سودی نکرد
پیش بازیهای مکار قضا
این قضا را دوستان خدمت کنند
جان کنند از صدق ایثار قضا
گرچه صورت مرد جان باقی بماند
در عنایتهای بسیار قضا
جوز بشکست و بمانده مغز روح
رفت در حلوا ز انبار قضا
آنک سوی نار شد بیمغز بود
مغز او پوسید از انکار قضا
آنک سوی یار شد مسعود بود
مغز جان بگزید و شد یار قضا
غزل شماره ۱۷۸ از دیوان شمس مولانا با مطلع «میشدی غافل ز اسرار قضا / زخم خوردی از سلحدار قضا»، غزلی است که به موضوع غفلت انسان از حقایق و اسرار تقدیر الهی و پیامدهای ناگوار این بیخبری میپردازد. مولانا در این غزل، با بیانی هشدارگونه، انسان را متوجه دست تقدیر و لزوم بیداری در برابر آن میکند.
بیت آغازین، تصویر اصلی غزل را ترسیم میکند: «میشدی غافل ز اسرار قضا / زخم خوردی از سلحدار قضا». مولانا به انسان خطاب میکند که تو از «اسرار قضا» (رازها و حکمتهای پنهان در تقدیر الهی) «غافل میشدی» (بیخبر و ناآگاه بودی). و نتیجهی این غفلت، «زخم خوردن از سلحدار قضا» (آسیب دیدن از کارگزار و مجری تقدیر الهی، یعنی حوادث و وقایع زندگی) است. این نشان میدهد که بیخبری از جریان تقدیر، انسان را در برابر ضربات آن بیدفاع میسازد.
«این چه کار افتاد آخر ناگهان / این چنین باشد چنین کار قضا». مولانا به ناگهانی بودن و پیشبینی ناپذیری برخی وقایع اشاره میکند و میگوید که «این چه کاری بود که ناگهان افتاد؟» و پاسخ میدهد که «کار قضا چنین باشد». طبیعت تقدیر و ارادهی الهی اینگونه است که گاهی بدون هشدار قبلی و به صورت ناگهانی رخ میدهد.
«هیچ گل دیدی که خندد در جهان / کو نشد گرینده از خار قضا». این بیت به درهم آمیختگی زیبایی و رنج در عالم اشاره دارد. آیا هرگز گلی را دیدهای که در جهان بخندد (شاداب و زیبا باشد) اما «گرینده از خار قضا» (از نیش و آزار تقدیر) نشده باشد؟ این نشان میدهد که در این عالم، حلاوتها با تلخیها و زیباییها با رنجها همراهند و تقدیر الهی شامل هر دو جنبه میشود.
«هیچ بختی در جهان رونق گرفت / کو نشد محبوس و بیمار قضا». آیا هیچ اقبال و سعادتی در جهان به اوج رسید و «رونق گرفت»، اما در نهایت «محبوس و بیمار قضا» (گرفتار محدودیتها و ضعفهای ناشی از تقدیر) نشد؟ این بیت به ناپایداری اقبال دنیوی و دست تقدیر که میتواند آن را محدود و بیمار کند، اشاره دارد.
«هیچ کس دزدیده روی عیش دید / کو نشد آونگ بر دار قضا». آیا کسی توانسته است «دزدیده» و پنهانی «روی عیش» (لذت و خوشی) را ببیند و از آن بهرهمند شود، اما در نهایت «آونگ بر دار قضا» (گرفتار و مجازات شده توسط تقدیر) نگردیده است؟ این بیت هشداری است دربارهی ناپایداری لذتهای پنهانی و عواقب اجتنابناپذیر تقدیر.
«هیچ کس را مکر و فن سودی نکرد / پیش بازیهای مکار قضا». در برابر «بازیهای مکار قضا» (تدابیر پیچیده و گاهی ظاهراً فریبندهی تقدیر الهی)، «مکر و فن هیچ کس سودی نکرد». این بیانگر ناتوانی انسان در فریب دادن یا تغییر دادن تقدیر با استفاده از حیله و تدبیرهای خود است.
«این قضا را دوستان خدمت کنند / جان کنند از صدق ایثار قضا». «دوستان قضا» (کسانی که با تقدیر الهی در صلح و تسلیم هستند)، «این قضا را خدمت میکنند». آنها نه تنها در برابر آن مقاومت نمیکنند، بلکه با جان و دل «از صدق ایثار قضا» میکنند؛ یعنی با صداقت و خلوص نیت، جان خود را در راه تقدیر فدا میکنند. این نشاندهندهی مقام تسلیم و رضاست.
«گرچه صورت مرد جان باقی بماند / در عنایتهای بسیار قضا». حتی «گرچه صورت» (قالب ظاهری و جسم) در جریان تقدیر ممکن است «بمیرد» و از بین برود، اما «جان باقی بماند». و این بقا و ماندگاری جان، «در عنایتهای بسیار قضا» (به لطفها و عنایات بیشمار تقدیر الهی) است. این بیت به بقای روح پس از مرگ جسم در پرتو لطف الهی اشاره دارد.
«جوز بشکست و بمانده مغز روح / رفت در حلوا ز انبار قضا». «جوز» (پوست سخت گردو، نمادی از قالب مادی) «بشکست» و از بین رفت، اما «مغز روح» (حقیقت و باطن انسان) «باقی ماند». این مغز روح که از «انبار قضا» (خزانهی تقدیر الهی) آمده بود، اکنون «رفت در حلوا» (به سوی شیرینی و لذت وصال رفت). این تمثیل زیبایی از رهایی روح از قید جسم و پیوستن آن به عالم معناست.
«آنک سوی نار شد بیمغز بود / مغز او پوسید از انکار قضا». کسی که در نهایت «سوی نار» (به سوی آتش دوزخ یا عذاب نفس) رفت، «بیمغز بود» (حقیقت و باطنی نداشت). «مغز او از انکار قضا پوسید»؛ نپذیرفتن و مقاومت در برابر تقدیر الهی، باعث تباهی و فساد باطن او شد. در مقابل، «آنک سوی یار شد مسعود بود / مغز جان بگزید و شد یار قضا». کسی که «سوی یار» (به سوی حق و حقیقت) رفت، «مسعود بود» (سعادتمند بود). او «مغز جان را برگزید» و با پذیرش و تسلیم در برابر تقدیر، «یار قضا شد» (با ارادهی الهی همسو شد). این ابیات به اهمیت تسلیم در برابر قضا و اختیار درست انسان در انتخاب راه سعادت یا شقاوت اشاره دارند.
غزل ۱۷۸ مولانا، هشداری است دربارهی غفلت از اسرار تقدیر و پیامدهای ناگوار آن که در قالب سختیها و رنجها ظاهر میشود. این غزل بر درهم تنیدگی زیبایی و رنج در عالم، ناپایداری اقبال دنیوی و بیاثر بودن مکر انسان در برابر تدبیر الهی تأکید دارد. راه رهایی و سعادت در این غزل، تسلیم و رضایت در برابر قضا، فداکاری در راه حق، و بقای جان در پرتو عنایت الهی دانسته شده است. انتخاب راه سعادت یا شقاوت، نتیجهی پذیرش یا انکار قضا و انتخاب حقیقت جان است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر