مطالب پیشنهادی![]()
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم
چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را
چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را
چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را
چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی
خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را
ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی
چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را
جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق
چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را
به سلاح احدی تو ره ما را بزدی تو
همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را
ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان
دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را
منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را
منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را
غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن
هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را
بطلب امن و امان را بگزین گوش گران را
بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را
غزل شماره ۱۶۲ از دیوان شمس مولانا با مطلع «تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را / تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را»، غزلی است پرشور که در آن مولانا جایگاه بینظیر معشوق (که در غزلیات شمس اغلب به شمس تبریزی یا حق تعالی اشاره دارد) را در هستی خود و عالم بیان میکند. این غزل، سرود رهایی از قید مادیات و دوگانگیها در پرتو وصال یار است.
مولانا در آغاز غزل، با خطاب مستقیم به معشوق، همه چیز را در وجود او خلاصه میکند: «تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را / تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را». تو برای من به منزلهی «جان و جهان» هستی؛ پس من «جان و جهان» (عالم هستی و حیات مادی) را میخواهم چه کنم؟ تو برای من «گنج روانی» (گنج معنوی و حقیقت پنهان) هستی؛ پس من «سود و زیان» (منافع و مضرات دنیوی) را میخواهم چه کنم؟ این بیانگر این است که با یافتن معشوق حقیقی، تمام ارزشهای مادی و اعتباری از بین میرود.
رهایی از خلق و کون و مکان: «ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم / نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را». از «همه خلق» (تمام مردم و ماسوی الله) گریختهام و از تمام تعلقات «بازرهیدهام» (رها شدهام). (در این حالت وصال)، نه «نهانم» (پنهان از دیدهها) و نه «پدیدم» (آشکار و در قید نمود مادی)؛ پس من «کون و مکان» (هستی و عالم مادی) را میخواهم چه کنم؟ این ابیات، حالت فنای عاشق از خود و عالم و رهایی از قید مکان و زمان را نشان میدهد.
مستی از وصال و بینیازی از ابزار شکار: «ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم / چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را». از «وصال تو» (پیوستن به تو) در حال «خمار» (مستی و بیخودی) هستم و «سر مخلوق ندارم» (توجهی به مردم و آفریدهها ندارم). هنگامی که تو، خود «صید و شکار» من هستی، من «تیر و کمان» (ابزار رسیدن و کسب مادی یا معنوی) را میخواهم چه کنم؟ این بیانگر غلبهی حال خوش وصال و بینیازی از هرگونه تلاش و ابزار ظاهری برای رسیدن به معشوق است.
جستجو در اعماق و بینیازی از آب و سخن: «چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم / چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را». هنگامی که من خود «اندر تک جویم» (در اعماق جستجو و طلب هستم)، دیگر به دنبال «آب» (نمادی از علم ظاهری، حیات مادی) چه بروم و آن را چه جستجو کنم؟ و «صفت این جوی روان را» (توصیف این جریان حقیقت و حیات معنوی را) «چه توان گفت و چه گویم»؟ این نشان میدهد که حقیقت درونی و تجربهی وصال، فراتر از زبان و توصیف است.
سبکی جان و رهایی از بار هستی: «چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را / چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را». هنگامی که «سر هستی» (وجود خود، خودبینی) را «نهادم» (کنار گذاشتم و فانی شدم)، دیگر «بار کهی را» (بار سنگین خودبینی و منیّت) را میخواهم چه کنم؟ هنگامی که «گرگ شبان» من شده است (اشاره به دگرگونی مفاهیم و ارزشها در عالم عشق)، دیگر «ناز شبان را» (نوازشها و مراقبتهای ظاهری) را میخواهم چه کنم؟ این ابیات، رهایی از خود و جهان در پرتو عشق و فنا را بیان میکنند.
خوشی و مستی عشق: «چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی / خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را». «چه خوشی» دارد عشق و «چه مستی» میبخشد، مانند «قدحی» (جام شرابی) که بر «کف دستی» است. «خنک آنجا که نشستی» (خوشا به حال کسی که در این مقام قرب الهی نشسته است) و «خنک آن دیده جان را» (خوشا به حال چشم باطنی که این زیبایی را میبیند).
تبدیل هر ذره به جهانی در پرتو معشوق: «ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی / چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را». «از تو» (به واسطهی تو، یا به خاطر تو) هر «ذرهای» به «جهانی» تبدیل میشود و هر «قطرهای» مانند «جانی» ارزش مییابد. هنگامی که (موجود یا عاشق) «ز تو یافت نشانی» (به تو راه یافت و با تو مرتبط شد)، دیگر «نام و نشان» (شهرت و هویت ظاهری) را میخواهد چه کند؟
سفر به سوی بحر حقایق و بینیازی از پای دوان: «جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق / چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را». برای یافتن «گوهر فایق» (گوهر برتر، حقیقت الهی) باید «به تک بحر حقایق» (به عمق دریای حقیقت) رفت. هنگامی که برای رسیدن باید «به سر رفتن» (با جان و دل رفتن، فانی شدن)، من «پای دوان» (تلاشها و حرکات جسمانی و ظاهری) را میخواهم چه کنم؟ این بیانگر این است که رسیدن به حق، نیازمند فنای از خود و تلاشی باطنی است.
رهایی از قید و بندها با سلاح احد او: «به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو / همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را». تو «به سلاح احد» (با قدرت یگانهی خود) «ره ما را زدی» (بر ما غلبه کردی و راه را بر ما گشودی). «همه رختم ستدی» (تمام داراییها و تعلقات مرا گرفتی)؛ پس من «به باج ستان» (کسی که باج میگیرد – شاید نفس یا دنیا) چه چیزی بدهم؟ این ابیات، تسلیم کامل در برابر قدرت الهی و رهایی از قید همهی تعلقات را بیان میکند.
سبکی دل و طلب رطل گران: «ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان / دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را». از «شعاع مه تابان» (پرتو ماه تابان، نمادی از جمال معشوق) و از «خم طره پیچان» (پیچ و تاب زلف معشوق که دلها را میرباید)، «دل من سبک شد» (رها و بیقید شد). ای جان، «آن رطل گران را بده» (آن جام سنگین شراب معرفت را به من بده).
بیاعتنایی به رنج و جور و تمرکز بر عشق و لطف: «منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را / منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را». به «رنج و بلا» (سختیها و مصیبتها) نگاه مکن، بلکه به «عشق و ولا» (عشق و دوستی با معشوق) بنگر. به «جور و جفا» (ستم و بیمهری) نگاه مکن، بلکه به «صد نگران» (کسانی که در حال مراقبت و توجه به تو هستند – اشاره به الطاف پنهان الهی یا یاران معنوی) بنگر. این بیت دعوت به تمرکز بر جنبههای مثبت و معنوی در زندگی است.
غم را لطف نامیدن و طلب فرج از معشوق: «غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن / هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را». «غم» را «لطف» (عنایت) نامگذاری کن و «از غم و درد» «طرب کن» (شادی کن). «هم از این خوب» (از این غم و دردی که از سوی معشوق است) «فرج و امن و امان را طلب کن» (گشایش، امنیت و آرامش را بخواه). این نشاندهنده نگاه عارفانه به سختیها و دیدن لطف درونی در آنهاست.
طلب امن و امان و گوش به راه داشتن: «بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را / بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را». «امن و امان» (آرامش و امنیت حقیقی) را «بطلب» و «گوشه گران را بگزین» (خلوت و تنهایی با معشوق را انتخاب کن). «راه دهان را بشنو» (به سخنان حق گوش فرا ده) و «راه دهان را مگشا» (زیاد سخن مگو). این ابیات بر اهمیت خلوت با معشوق، گوش شنوا داشتن برای سخنان حق و کمگویی تأکید دارند.
به طور کلی، غزل ۱۶۲ مولانا غزلی است در بیان مقام بینظیر معشوق در عالم هستی و جان عاشق. این غزل بر رهایی از قید مادیات، غلبهی حال خوش وصال بر تمام دوگانگیها و ارزشهای ظاهری، و لزوم تلاش باطنی برای رسیدن به حقیقت تأکید دارد و نهایت سعادت را در فنای در معشوق و بینیازی از ماسوی الله میداند.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر