مطالب پیشنهادی![]()
ساقی ز پی عشق روان است روانم
لیکن ز ملولی تو کند است زبانم
می پرم چون تیر سوی عشرت و نوشت
ای دوست بمشکن به جفاهات کمانم
چون خیمه به یک پای به پیش تو بپایم
در خرگهت ای دوست درآر و بنشانم
هین آن لب ساغر بنه اندر لب خشکم
وانگه بشنو سحر محقق ز دهانم
بشنو خبر بابل و افسانه وایل
زیرا ز ره فکرت سیاح جهانم
معذور همیدار اگر شور ز حد شد
چون می ندهد عشق یکی لحظه امانم
آن دم که ملولی ز ملولیت ملولم
چون دست بشویی ز من انگشت گزانم
آن شب که دهی نور چو مه تا به سحرگاه
من در پی ماه تو چو سیاره دوانم
وان روز که سر برزنی از شرق چو خورشید
ماننده خورشید سراسر همه جانم
وان روز که چون جان شوی از چشم نهانی
من همچو دل مرغ ز اندیشه طپانم
در روزن من نور تو روزی که بتابد
در خانه چو ذره به طرب رقص کنانم
این ناطقه خاموش و چو اندیشه نهان رو
تا بازنیابد سبب اندیش نشانم
این غزل مولانا، بیانگر شور و اشتیاق بیکران عاشق به معشوق الهی است، اما در عین حال، اندوه ناشی از دوری یا بیتوجهی معشوق نیز در آن مشهود است. مولانا با تصویری از روانِ دنبالکنندهی عشق و زبانِ کند شده از ملالت معشوق، به تمنای وصال و پناه بردن به خرگاه یار اشاره میکند. او خود را سیاح عالم اندیشه میداند و بیقراری و دوان بودنش در پی نور یار را در شب و روز، و رقص شادمانهاش را با تابش نور او، به زیبایی ترسیم میکند.
غزل با بیان کشش درونی و تأثیر ملال آغاز میشود: “ساقی ز پی عشق روان است روانم / لیکن ز ملولی تو کند است زبانم“. ای ساقی (معشوق)! جان و روان من (روانم) به دنبال عشق تو روان است. اما (از آنجا که) از ملال و بیتوجهی تو (ملولی تو) رنج میبرم، زبانم کند و ناتوان شده است (از بیان شور درونی).
“می پرم چون تیر سوی عشرت و نوشت / ای دوست بمشکن به جفاهات کمانم“. (با وجود این ملال) مانند تیر به سوی عشرت (شادی) و نوش (فیض) تو پرواز میکنم. ای دوست! با ستمها و جفاهای خود، کمانم (اراده و توان پرواز من) را نشکن.
مولانا به طلب حضور در محضر معشوق و دریافت فیض اشاره میکند: “چون خیمه به یک پای به پیش تو بپایم / در خرگهت ای دوست درآر و بنشانم“. (از اشتیاق) مانند خیمهای که بر یک ستون (پای) استوار است، در مقابل تو میایستم (منتظر و بیقرارم). ای دوست! (لطف کن و) مرا در خرگاهت (سرای و خلوتگاهت) وارد کن و بنشان.
“هین آن لب ساغر بنه اندر لب خشکم / وانگه بشنو سحر محقق ز دهانم“. هان! آن لب ساغر (جام بادهی عشق) را بر لب خشکم (از تشنگی) بگذار. و آنگاه سحر (بیان دلربا و اسرارآمیز) حقیقی را از دهانم بشنو. (اشاره به باز شدن زبان با فیض الهی).
مولانا به سیر در عالم اندیشه و بیقراری ناشی از عشق اشاره میکند: “بشنو خبر بابل و افسانه وایل / زیرا ز ره فکرت سیاح جهانم“. (چون لبم را تر کنی) خبر (از اسرار) بابل (شهر جادو و حکمت) و افسانهی وایل (مکانهای دور و رازآلود) را بشنو، زیرا من از طریق فکر و اندیشه، سیاح و جهانگرد (در عالم معانی) هستم.
“معذور همیدار اگر شور ز حد شد / چون می ندهد عشق یکی لحظه امانم“. (اگر شور و مستی من) از حد گذشت، مرا معذور بدار، چون عشق حتی یک لحظه نیز به من آرامش و امان نمیدهد.
مولانا به تأثیر حال معشوق بر خود و دنبال کردن نور او اشاره میکند: “آن دم که ملولی ز ملولیت ملولم / چون دست بشویی ز من انگشت گزانم“. آن لحظه که تو (ای معشوق) از بیمیلی (خودت نسبت به من) ملول (خسته و ناراحت) میشوی، من نیز از آن ملالت تو ملول میشوم. و هنگامی که دست (لطف) از من بشویی، (از حسرت) انگشتبهدهان میمانم.
“آن شب که دهی نور چو مه تا به سحرگاه / من در پی ماه تو چو سیاره دوانم“. آن شبی که تو (ای معشوق) مانند ماه (شبافروز) تا سحرگاه نور میدهی، من در پی ماه (جمال) تو، مانند ستارهای (سیاره) دوان و سرگردان هستم.
مولانا به همسانی با معشوق در تجلی و بیقراری در نهان بودن او اشاره میکند: “وان روز که سر برزنی از شرق چو خورشید / ماننده خورشید سراسر همه جانم“. و آن روزی که تو (ای معشوق) مانند خورشید از مشرق (عالم غیب) سر برآوری و تجلی کنی، من نیز سراپا مانند خورشید (نورانی و بیشکل)، همه جان (خالص) میشوم.
“وان روز که چون جان شوی از چشم نهانی / من همچو دل مرغ ز اندیشه طپانم“. و آن روزی که تو (ای معشوق) مانند جان (که پنهان است) از چشم پنهان شوی، من (از بیم و اشتیاق) همچون دل پرنده، از شدت اندیشه و بیقراری میتپم.
مولانا به رقص از شوق و لزوم خاموشی برای درک عمیقتر اشاره میکند: “در روزن من نور تو روزی که بتابد / در خانه چو ذره به طرب رقص کنانم“. روزی که نور تو (ای معشوق) در روزن (چشمانداز کوچک) وجود من بتابد، در خانه (وجود خود)، مانند ذرهای (که در پرتو نور میرقصد) با شور و طرب رقص میکنم.
“این ناطقه خاموش و چو اندیشه نهان رو / تا بازنیابد سبب اندیش نشانم“. این سخنگوی (ناطقه، یعنی زبان) من، خاموش شود و مانند اندیشه (که پنهان است) پنهان و بیصدا حرکت کند، تا اندیشهی سببجو (عقل و منطق) نشانهی (حقیقت پنهان) مرا بازنیابد. (اشاره به مقام ورای عقل و منطق در عشق).
این غزل با زبانی سرشار از حسرت و شوق، به ابعاد مختلف ارتباط عاشق با معشوق، از بیقراری و دوان بودن تا رقص و شادمانی در پرتو نور او، میپردازد و در نهایت به لزوم خاموشی برای درک اسرار عمیقتر اشاره میکند.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر