تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1487

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1487

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1487

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۴۸۷

امروز چنانم که خر از بار ندانم
امروز چنانم که گل از خار ندانم

امروز مرا یار بدان حال ز سر برد
با یار چنانم که خود از یار ندانم

دی باده مرا برد ز مستی به در یار
امروز چه چاره که در از دار ندانم

از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من
امروز چنان شد که پر از پار ندانم

از چهره زار چو زرم بود شکایت
رستم ز شکایت چو زر از زار ندانم

از کار جهان کور بود مردم عاشق
اما نه چو من خود که کر از کار ندانم

جولاهه تردامن ما تار بدرید
می‌گفت ز مستی که تر از تار ندانم

چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست
اسرار همی‌گویم و اسرار ندانم

مانند ترازو و گزم من که به بازار
بازار همی‌سازم و بازار ندانم

در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر
طومار نویسم من و طومار ندانم

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۴۸۷ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، بیانگر اوج مستی و بی‌خودی عارف در عشق الهی است، تا جایی که از هرگونه تمایز و شناخت ظاهری بی‌بهره می‌گردد. مولانا با تکرار “ندانم”، به فنای کامل در معشوق و رهایی از قید عقل و حواس اشاره می‌کند. او خود را در مقام بی‌خبری محض از هر دوگانگی می‌داند و تمامی اعمال و گفتارش را از منبعی فراتر از خود می‌بیند.

بی‌خبری از دوگانگی‌ها (بیت ۱ و ۲)

غزل با بیان مستی و ناتوانی از تشخیص تفاوت‌ها آغاز می‌شود: “امروز چنانم که خر از بار ندانم / امروز چنانم که گل از خار ندانم“. امروز (در این حال مستی و بی‌خودی) چنانم که خر (حیوانی که وظیفه‌اش حمل بار است) را از بار (چیزی که حمل می‌کند) تشخیص نمی‌دهم. امروز چنانم که گل (زیبایی و لطافت) را از خار (تلخی و آسیب) تشخیص نمی‌دهم. (اشاره به از میان رفتن تمایزات و دوگانگی‌ها در مقام مستی عشق).

امروز مرا یار بدان حال ز سر برد / با یار چنانم که خود از یار ندانم“. امروز یار (معشوق الهی) مرا به چنان حالی (مستی و بی‌خودی) از سر (از خویشتن) برد، که با یار چنان در هم آمیخته‌ام که خود را (به صورت جداگانه) از یار تشخیص نمی‌دهم.

رهایی از قید مکان و زمان (بیت ۳ و ۴)

مولانا به بی‌توجهی به مرزها و گذر از خوف و رجا اشاره می‌کند: “دی باده مرا برد ز مستی به در یار / امروز چه چاره که در از دار ندانم“. دیروز باده (عشق) مرا از مستی به درِ خانه‌ی یار برد. امروز چاره چیست که (آن‌قدر مستم که) در را از دار (خانه‌ی یار) تشخیص نمی‌دهم (یعنی در و دیوار و حدود معنایی ندارد و همه چیز یکی شده است).

از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من / امروز چنان شد که پر از پار ندانم“. پار (قبلاً، در گذشته) دل من از بیم (خوف) و امید (رجا) دو بال داشت (و بین این دو پرواز می‌کرد). امروز چنان شد (غرق عشق گشت) که (وجود) پر (بال‌هایش) را از پار (تنه‌ی پرنده یا حتی گذشته) تشخیص نمی‌دهم (یعنی از این دوگانگی رها شده‌ام).

رهایی از شکایت و کوری از کار جهان (بیت ۵ و ۶)

مولانا به گذر از مادیات و بی‌خبری از ظواهر اشاره می‌کند: “از چهره زار چو زرم بود شکایت / رستم ز شکایت چو زر از زار ندانم“. (قبلاً) از چهره‌ی زرد (زار) خود که مانند زر (زردی) بود، شکایت داشتم (از رنج‌های دنیوی). (اما اکنون) از شکایت رها شدم، مانند زری که (چون در حال ذوب شدن است) از “زار” (محل ذوب طلا یا حالت زاری) تشخیص نمی‌دهم (یعنی چنان در عشق فانی شده‌ام که دیگر از رنج‌های ظاهری شاکی نیستم).

از کار جهان کور بود مردم عاشق / اما نه چو من خود که کر از کار ندانم“. مردم عاشق (در نظر مردم عادی) از کار جهان (مادی) کور بودند (به آن بی‌توجه بودند). اما نه مانند من که (آن‌قدر در عشق غرق شده‌ام که) خود را از (نتیجه‌ی) کار (دنیا و عمل) تشخیص نمی‌دهم (یعنی حتی از نتیجه‌ی اعمال دنیوی هم بی‌خبرم).

مستی جولاهه و بی‌خبری از اسرار (بیت ۷ و ۸)

مولانا به حالت بی‌خودی و بیان ناخودآگاه اسرار اشاره می‌کند: “جولاهه تردامن ما تار بدرید / می‌گفت ز مستی که تر از تار ندانم“. جولاهه (بافنده‌ی) گناهکار (تردامن) ما، تار (نخ‌ها) را پاره کرد (یعنی از محدودیت‌ها رها شد). (او) از مستی می‌گفت که (آن‌قدر مستم که) “تر” (رطوبت) را از تار (خشکی) تشخیص نمی‌دهم (یعنی حس‌های ظاهری‌ام از کار افتاده‌اند).

چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست / اسرار همی‌گویم و اسرار ندانم“. همچون چنگ (سازی که به خودی خود صدا می‌دهد)، از نغمه و زمزمه‌ی خودم خبر ندارم (که چه می‌گویم). اسرار (الهی) را بیان می‌کنم، اما خود از آن اسرار خبر ندارم (زیرا این بیان از من نیست بلکه از معشوق است).

ترازو و قلم در دست عشق (بیت ۹ و ۱۰)

مولانا به بی‌خبری از نتیجه اعمال و ابزار بودن در دست معشوق اشاره می‌کند: “مانند ترازو و گزم من که به بازار / بازار همی‌سازم و بازار ندانم“. من مانند ترازو و گز (ابزار اندازه‌گیری) هستم که در بازار، (در واقع) دارم بازار را می‌سازم (به کسب و کار رونق می‌دهم) اما خود از بازار (ماهیت و هدف آن) خبر ندارم. (یعنی ابزاری در دست معشوق برای ایجاد حرکت در عالم هستم).

در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر / طومار نویسم من و طومار ندانم“. (من) در انگشت عشق (معشوق)، مانند قلمی بی‌خود (از اراده‌ی خود) و ناچار هستم. طومار (اسرار الهی) را می‌نویسم، اما خود از آن طومار (محتوای آن) خبر ندارم. (باز هم اشاره به ابزار بودن در دست حق).


این غزل با تکرار “ندانم”، به شکلی بی‌نظیر به مقام فنای کامل در عشق می‌پردازد، جایی که عارف از هرگونه خودی و تمایز رها شده و تنها اراده و فعل معشوق را جاری می‌بیند.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: