مطالب پیشنهادی![]()
از اول امروز چو آشفته و مستیم
آشفته بگوییم که آشفته شدستیم
آن ساقی بدمست که امروز درآمد
صد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم
آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست
معذور همیدار اگر جام شکستیم
امروز سر زلف تو مستانه گرفتیم
صد بار گشادیمش و صد بار ببستیم
رندان خرابات بخوردند و برفتند
ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم
وقت است که خوبان همه در رقص درآیند
انگشت زنان گشته که از پرده بجستیم
یک لحظه بلانوش ره عشق قدیمیم
یک لحظه بلی گوی مناجات الستیم
از گفت بلی صبر نداریم ازیرا
بسرشته و بر رسته سغراق الستیم
بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج
ما بوالعجبانیم نه بالا و نه پستیم
خاموش که تا هستی او کرد تجلی
هستیم بدان سان که ندانیم که هستیم
تو دست بنه بر رگ ما خواجه حکیما
کز دست شدستیم ببین تا ز چه دستیم
هر چند پرستیدن بت مایه کفر است
ما کافر عشقیم گر این بت نپرستیم
جز قصه شمس حق تبریز مگویید
از ماه مگویید که خورشیدپرستیم
این غزل مولانا، بیانگر اوج مستی و بیخودی عارف در عشق الهی و فنای کامل در معشوق است. مولانا با تصویری از آشفتهحالی و جنون عشق، به تسلیم بیقید و شرط در برابر ساقی ازلی اشاره میکند. او خود را اسیر زلف معشوق میبیند و جاویدان در بادهی عشق. غزل با دعوت به رقص عرفانی، اشاره به عهد الست، برتری عشق بر کفر، و پایان یافتن هر سخنی جز از شمس تبریزی، به اوج شور و حال عرفانی میرسد.
غزل با بیان حال آشفتهی عاشق آغاز میشود: “از اول امروز چو آشفته و مستیم / آشفته بگوییم که آشفته شدستیم“. از ابتدای امروز (یعنی از آغاز این حال و مقام)، چون آشفته و مست (از عشق) هستیم، به آشفتگی (بیپرده) بگوییم که آشفته شدهایم (و از خود بیخودیم).
“آن ساقی بدمست که امروز درآمد / صد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم“. آن ساقی (معشوق الهی) که (خود) بدمست (مست مطلق و بیقید) است و امروز (در این زمان) وارد شد، ما صد عذر (بهانهی عقلانی) آوردیم، اما از آن مستی (که او آورد) رها نشدیم.
مولانا به قربانی شدن عقل در راه عشق و اسارت در زلف معشوق اشاره میکند: “آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست / معذور همیدار اگر جام شکستیم“. (ای ساقی!) آن بادهای که تو (به ما) دادی و این عقلی که ما داریم، (اگر با هم سازگار نیستند)، ما را معذور بدار اگر (در مستی) جام (عقل) را شکستیم.
“امروز سر زلف تو مستانه گرفتیم / صد بار گشادیمش و صد بار ببستیم“. امروز (در این حال) سر زلف (زیبایی و پیچیدگی) تو را مستانه گرفتیم (در آن اسیر شدیم). صد بار آن را گشودیم (سعی کردیم رها شویم) و صد بار دوباره آن را بستیم (دوباره در آن اسیر شدیم). (اشاره به کشش بیوقفه به سوی معشوق).
مولانا به ابدیت عشق و دعوت به رقص روحانی اشاره میکند: “رندان خرابات بخوردند و برفتند / ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم“. رندان خرابات (سالکان سطحیتر) بادهای نوشیدند و رفتند (از مستی بیرون آمدند). (اما) ماییم که جاویدان (همیشه) باده نوشیدیم و (در این مقام مستی) نشستهایم (مقیم شدهایم).
“وقت است که خوبان همه در رقص درآیند / انگشت زنان گشته که از پرده بجستیم“. زمان آن است که همهی خوبان (اهل دل و عارفان) به رقص درآیند، و انگشتزنان (با شور و هیجان) شدهایم که (در این رقص) از پرده (حجابهای ظاهری و محدودیتها) جستیم و رها شدیم.
مولانا به عهد ازلی و تأثیر آن بر وجود عاشق اشاره میکند: “یک لحظه بلانوش ره عشق قدیمیم / یک لحظه بلی گوی مناجات الستیم“. یک لحظه (از نظر حال) نوشندهی بلاها (رنجها) در راه عشق ازلی (قدیم) هستیم. یک لحظه (از نظر حضور) پاسخدهندهی “بلی” (آری) در مناجات الست (میثاق ازلی انسان با خداوند که “آیا من پروردگار شما نیستم؟” و انسان پاسخ داد: “بلی”) هستیم.
“از گفت بلی صبر نداریم ازیرا / بسرشته و بر رسته سغراق الستیم“. از گفتن “بلی” (به عهد الست)، صبر (آرامش) نداریم، زیرا ما (در وجود) سرشته شدهایم و رستهایم (رشد کردهایم) از (همان) بادهی الست. (یعنی وجود ما از بادهی ازلی عشق شکل گرفته است).
مولانا به جمع اضداد در وجود خود و برتری عشق بر هر چیز دیگر اشاره میکند: “بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج / ما بوالعجبانیم نه بالا و نه پستیم“. (در این حال) بالا (عالم معنا) همه باغ و زیبایی است و پستی (عالم مادی) همگی گنج (از اسرار). ما شگفتانگیزان (بوالعجبان) هستیم که نه در بالا (محدود به معنا) هستیم و نه در پست (محدود به ماده). (اشاره به مقام فراگیر عارف که هر دو عالم را در خود دارد).
“خاموش که تا هستی او کرد تجلی / هستیم بدان سان که ندانیم که هستیم“. خاموش باش (ای زبان!) که از آن زمان که هستی او (وجود معشوق) تجلی کرد، (ما) به گونهای هستیم که (از خود بیخودیم و) نمیدانیم که هستیم.
“تو دست بنه بر رگ ما خواجه حکیما / کز دست شدستیم ببین تا ز چه دستیم“. ای خواجهی حکیم! (اگر میخواهی حال ما را بدانی) دست بر رگ ما بگذار (مانند طبیب). (زیرا) ما از دست رفتهایم (از خود بیخود شدهایم)؛ (با این کار) ببین که از چه دستی (قدرتی) مست و بیقراریم.
“هر چند پرستیدن بت مایه کفر است / ما کافر عشقیم گر این بت نپرستیم“. هرچند که پرستیدن بت (هر معبود غیر حق) مایهی کفر است، (اما) ما کافر عشقیم (از دین عقل و ظاهر بیرونیم) اگر این “بت” (یعنی معشوق حقیقی) را نپرستیم. (اشاره به کفر و ایمان در نگاه عارفانه که عشق بالاترین مرتبه پرستش است).
غزل با تأکید بر نام شمس تبریزی به پایان میرسد: “جز قصه شمس حق تبریز مگویید / از ماه مگویید که خورشیدپرستیم“. جز داستان شمسالحق تبریز سخن نگویید. از ماه (مظاهر دیگر و ناقص) صحبت نکنید، زیرا ما خورشیدپرستیم (تنها به کمال مطلق مینگریم).
این غزل با زبانی سرشار از هیجان و شور، به اوج مستی عرفانی، فنای در معشوق و تسلط عشق بر تمامی ابعاد وجودی عارف میپردازد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر