مخمورم پرخواره اندازه نمیدانم
جز شیوه آن غمزه غمازه نمیدانم
یاران به خبر بودند دروازه برون رفتند
من بیره و سرمستم دروازه نمیدانم
آوازه آن یاران چون مشک جهان پر شد
ز آواز بشد عقلم آوازه نمیدانم
تا روی تو را دیدم من همچو گل تازه
گشتم خرف و کهنه ار تازه نمیدانم
گویند که لقمان را یک کازه تنگی بد
زین کوزه میی خوردم کان کازه نمیدانم
این غزل مولانا، بیانگر مستی و بیخودی کامل عاشق در برابر معشوق الهی و رهایی از قید عقل و دانستههای ظاهری است. مولانا با تأکید بر “اندازه ندانستن” و “دروازه ندانستن”، به فراتر رفتن از حدود و مرزهای مادی و عقلی در عشق اشاره میکند. او خود را در مقام فنا، از هر دانشی بیخبر میبیند و عشق را عامل این دگرگونی میداند.
غزل با بیان مستی بیحد و حصر از عشق آغاز میشود: “مخمورم پرخواره اندازه نمیدانم / جز شیوه آن غمزه غمازه نمیدانم“. من از عشق (معشوق) چنان مست و پرخوردهام که حد و اندازهی خود را نمیدانم (از خود بیخودم). جز شیوهی آن غمزه (اشاره و ناز) که رازها را برملا میکند (غمازه)، هیچ چیز دیگری نمیدانم. (یعنی تنها درک من از معشوق، جلوههایی از ناز و اشارات اوست و بس.)
“یاران به خبر بودند دروازه برون رفتند / من بیره و سرمستم دروازه نمیدانم“. همراهان و یاران (سالکان دیگر) آگاه و باخبر بودند (از مسیر و مقصد) و از دروازه (عالم ظاهر به عالم معنا) خارج شدند. اما من (از مستی عشق) بیراه و سرگشتهام و حتی دروازه (مسیر خروج یا ورود) را نمیدانم. (اشاره به از خود بیخود شدن کامل که راه و مسیر را نیز از یاد برده است.)
مولانا به تأثیر آوازه معشوق بر عقل و از بین رفتن تازگیها اشاره میکند: “آوازه آن یاران چون مشک جهان پر شد / ز آواز بشد عقلم آوازه نمیدانم“. آوازه و شهرت آن یاران (که به وصال رسیدند)، مانند بوی خوش مشک، جهان را پر کرد. (اما) از شدت (شنیدن) آوازهی (معشوق)، عقلم از بین رفت (فانی شد) و اکنون حتی (معنی) آوازه را نیز نمیدانم. (عقل توان درک عظمت معشوق را ندارد و در برابرش فانی میشود.)
“تا روی تو را دیدم من همچو گل تازه / گشتم خرف و کهنه ار تازه نمیدانم“. تا زمانی که روی زیبای تو را دیدم، من (که پیش از آن) همچون گل تازه (و سرشار از شادابی ظاهری) بودم، کهنه و فرسوده (خرف) شدم و حتی معنای “تازگی” را نیز نمیدانم. (زیرا تازگی و طراوت حقیقی را در معشوق یافته و هر آنچه جز اوست، کهنه و بیارزش مینماید.)
غزل با اشاره به مستی عمیق از باده عشق و ناتوانی در درک حدود ظاهری پایان مییابد: “گویند که لقمان را یک کازه تنگی بد / زین کوزه میی خوردم کان کازه نمیدانم“. میگویند که لقمان (حکیم معروف، نماد عقل و معرفت ظاهری) یک کوزه (ظرفی) تنگ و محدود داشت (کنایه از محدودیت علم او). (اما) من از این (کوزه) عشق (که بیکران است)، بادهای نوشیدهام که (اکنون) آن کوزهی (محدودیت و تنگی لقمان) را نمیشناسم. (اشاره به برتری معرفت عشق بر معرفت عقلی).
این غزل با زبانی پرشور و دربرگیرنده پارادوکسهای عرفانی، به مقام بیخودی و فنای عاشق در برابر معشوق میپردازد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا