تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1459

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1459

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1459

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۴۵۹

تا عاشق آن یارم بی‌کارم و بر کارم
سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم

ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم
وز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم

گر خویش منی یارا می بین که چه بی‌خویشم
ز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم

جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامد
من زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم

رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانی
ای دوست نمی‌بینی کز فاتحه بیمارم

حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد
وز تندی اسرارم حلاج زند دارم

اقرار مکن خواجه من با تو نمی‌گویم
من مرده نمی‌شویم من خاره نمی‌خارم

ای منکر مخدومی شمس الحق تبریزی
ز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۴۵۹ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، بیانگر حال عاشق سرگشته اما ثابت‌قدم در عشق الهی است. مولانا با تصویری از پرگار، به مرکزیت معشوق و حرکت دائم خود بر گرد او اشاره می‌کند. او خود را زاده‌ی عشق می‌داند و نقد تند و تیزی متوجه منکران و ظاهرپرستان می‌کند. غزل با نفی هرگونه اقرار ظاهری و نکوهش منکران شمس تبریزی به پایان می‌رسد.

سرگشتگی و ثبات در عشق (بیت ۱ و ۲)

غزل با بیان حال متناقض عاشق آغاز می‌شود: “تا عاشق آن یارم بی‌کارم و بر کارم / سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم“. تا زمانی که عاشق آن یار (معشوق الهی) هستم، هم بی‌کار (از کارهای دنیوی) هستم و هم بر کار (عشق و معرفت) مشغولم. (در ظاهر) سرگشته و حیرانم، اما (در باطن) مانند پرگار، پابرجا و ثابت (بر مرکز عشق) هستم.

ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم / وز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم“. (از شدت عشق و رهایی از قیدها) مانند مریخ (که در اساطیر نماد جنگ و شوریدگی است)، با ماه و فلک (عوالم مادی و تقدیر) در حال خشم و شورشم. و از (گرفتن) کلاه زرین (منزلت و مقام) از چرخ (روزگار)، در ننگ و عار هستم (چنین مقامی را نمی‌پذیرم).

بی‌خویشی از خود و ماهیت عشق (بیت ۳ و ۴)

مولانا به مقام فنای خود و حقیقت عشق اشاره می‌کند: “گر خویش منی یارا می بین که چه بی‌خویشم / ز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم“. ای یار! اگر خویشاوند (نزدیک) من هستی، ببین که چقدر بی‌خویش (از خود بی‌خود و فانی) هستم. (پس) از اسرار (پنهان) چه می‌پرسی، وقتی که من خود (در عشق) شهره و آشکار هستم (حالم آشکار است و نیازی به پنهان‌کاری نیست).

جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامد / من زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم“. آن شیر (معشوق الهی) جز خون دل عاشق (رنج و فداکاری عاشقانه) را نمی‌نوشد. من زاده‌ی آن شیر هستم (از جوهره‌ی عشق او برخاسته‌ام)، هم دلجوی (مهربان و نوازشگر) هستم و هم (همانند معشوق) خون‌خوار (مُهین و غالب بر هر چیزی) هستم.

رنجوری از فاتحه و دار حلاج (بیت ۵ و ۶)

مولانا به بیماری از قیدهای ظاهری و مقام حلاج اشاره می‌کند: “رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانی / ای دوست نمی‌بینی کز فاتحه بیمارم“. (ای طبیب یا ای مدعی!) من (از این رنج عشق) بیمارم و تو (به گمان شفا) برایم فاتحه می‌خوانی (دعای خیر می‌کنی). ای دوست! نمی‌بینی که من از (همین) فاتحه (یعنی از این دعاهای ظاهری و رسوم خشک)، بیمار هستم (و شفا نمی‌یابم)؟

حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد / وز تندی اسرارم حلاج زند دارم“. حلاج (منصور حلاج، عارف شهیری که دعوی اناالحق کرد) که از اسرار (الهی) اشاره‌گر بود، از سوی خلق (مردم ظاهر بین) به پای دار رفت. و از شدت و تندی اسرار (عشق) من، (گویا خود) حلاج را بر دار زده‌ام (یعنی مقام من در عشق چنان والاست که حتی حلاج نیز در برابر آن ناچیز است).

انکار ظاهر و نفی هر قها (بیت ۷ و ۸)

مولانا به نفی اقرار ظاهری و بی‌نیازی از منکران شمس تبریزی اشاره می‌کند: “اقرار مکن خواجه من با تو نمی‌گویم / من مرده نمی‌شویم من خاره نمی‌خارم“. ای خواجه (مخاطب)! اقرار (ظاهری به کلام من) نکن؛ من (این سخنان را) با تو (برای فهم ظاهری) نمی‌گویم. من (مانند مرده‌ای نیستم که نیاز به) شست‌وشو داشته باشم؛ من (مانند زمینی نیستم که) با خار (باید) خاریده شوم (یعنی از پاکی و بی‌عیبی نیازی به تطهیر و اصلاح ظاهری ندارم).

ای منکر مخدومی شمس الحق تبریزی / ز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم“. ای منکر و نریابنده‌ی مخدوم و پیرم، شمس‌الحق تبریزی! از اقرار (و تصدیق) کسانی چون تو که (از دیدن حقیقت) کور هستید، بیزار و رویگردانم. (نهایت تعصب و پافشاری مولانا بر حقانیت شمس تبریزی و طریق او).


این غزل با زبانی تند و پرشور، به مقام والای عشق و نقد ظاهرپرستی در نگاه مولانا می‌پردازد و ارادت بی‌حد او به شمس تبریزی را نشان می‌دهد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: