تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 143 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 143 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 143 دیوان شمس مولانا

دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را

گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه‌پاره را

سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر

کاو به تابش زر کند مر سنگ‌های خاره را

سینه‌ی خود باز کردم زخم‌ها بنمودمش

گفتمش از من خبر ده دلبرِ خون‌خواره را

سو به سو گشتم که تا طفلِ دلم خامش شود

طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را

طفلِ دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان

ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را

شهرِ وصلت بوده است آخر ز اول جای دل

چند داری در غریبی این دلِ آواره را ؟

من خمش کردم ولیکن از پی دفعِ خمار

ساقیِ عشّاق گردان نرگس خماره را

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۴۳ دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۱۴۳ از دیوان شمس مولانا با مطلع «دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را / گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه‌پاره را»، غزلی است در بیان اشتیاق و نیاز عاشق به معشوق الهی و تلاش برای ارتباط با او از طرق گوناگون، همراه با شکوه از فراق و طلب وصال.

مولانا در آغاز غزل، در شب گذشته (دوش)، پیام خود را از طریق “استاره” (ستاره، نمادی از واسطه‌های معنوی یا تجلیات دوردست الهی) به معشوق می‌فرستد: «دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را / گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه‌پاره را». او از ستاره می‌خواهد که پیامش را به “آن مه‌پاره” (معشوق که مانند ماه زیبا و دست‌نیافتنی است) برساند. این نشان‌دهنده جستجوی عاشق در عالم بالا برای یافتن راهی به سوی معشوق است.

با سجده‌ای نمادین، ارادت خود را به منبع نور و تحول بیان می‌کند: «سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر / کاو به تابش زر کند مر سنگ‌های خاره را». به نشانه خضوع، سجده‌ای کردم و گفتم این سجده تقدیم به آن “خورشید” (معشوق الهی که منبع نور و حیات است) باد که با تابش خود، سنگ‌های خارا (دل‌های سخت و بی‌ارزش یا سختی‌های راه) را به زر (قیمت و ارزش معنوی) تبدیل می‌کند.

سینه خود را گشوده و زخم‌هایش را به واسطه ستاره به معشوق می‌نمایاند: «سینه خود باز کردم زخم‌ها بنمودمش / گفتمش از من خبر ده دلبرِ خون‌خواره را». سینه آزرده و زخمی خود را باز کردم و زخم‌های درونم را به ستاره نشان دادم. به او گفتم که از حال و روز من به آن “دلبر خون‌خواره” (معشوقی که با جلوه خود خون دل عاشق را می‌ریزد یا هستی او را فانی می‌سازد) خبر بده. این بیانگر شدت درد و رنج عاشق در فراق و میل به آگاهی معشوق از این حال است.

به بی‌قراری و ناآرامی دل اشاره می‌کند: «سو به سو گشتم که تا طفلِ دلم خامش شود / طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را». از شدت بی‌قراری و اضطراب، به هر سو گشتم تا “طفل دلم” (دل ناپخته و بی‌قرار) آرام گیرد. اما دل مانند کودکی است که تنها با تکان دادن گهواره‌اش (اشاره به توجه و نوازش معنوی یا جلوه‌ای از سوی معشوق) آرام گرفته و به خواب می‌رود.

از معشوق طلب توجه و آرامش برای دل می‌کند: «طفلِ دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان / ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را». از معشوق می‌خواهد که به این طفل دل “شیر” (معرفت، آرامش یا فیض الهی) بنوشاند و عاشق را از این سرگردانی و بی‌قراری نجات دهد. او معشوق را خطاب قرار می‌دهد که ای کسی که همواره مشکل صدها بیچاره مانند من را حل کرده‌ای.

حقیقت وصال را ازلی می‌داند و از غربت دل شکوه می‌کند: «شهرِ وصلت بوده است آخر ز اول جای دل / چند داری در غریبی این دلِ آواره را ؟». شهر وصال (مقام قرب و اتحاد با حق) در واقع از ابتدای خلقت جایگاه اصلی دل بوده است. پس چرا این دل آواره را این‌قدر در “غریبی” (فراق و دوری از اصل خویش) نگه داشته‌ای؟ این بیت اشاره به میثاق ازلی روح با خداوند دارد.

در بیت پایانی، با وجود تصمیم به سکوت، دوباره طلب باده معرفت می‌کند: «من خمش کردم ولیکن از پی دفعِ خمار / ساقیِ عشّاق گردان نرگس خماره را». من تصمیم به سکوت گرفتم (چرا که کلام قادر به بیان حال نیست)، اما برای رفع “خمار” (حالت ناخوشی پس از مستی، یا دلتنگی ناشی از دوری از باده معرفت)، از “ساقی عشاق” (معشوق یا پیر کامل) می‌خواهد که “نرگس خماره” (چشم مست و پرخمار معشوق که خود مایه مستی و بی‌خودی است) را بگرداند. این بیانگر این است که حتی در سکوت نیز، نیاز به تجلی و لطف معشوق برای رفع ملال و دلتنگی وجود دارد.

به طور کلی، غزل ۱۴۳ مولانا غزلی است در بیان دلتنگی و بی‌قراری عاشق در فراق معشوق الهی و تلاش برای رساندن پیام اشتیاق به او از طریق واسطه‌های معنوی. این غزل بر تبدیل رنج و سختی در راه عشق به ارزش معنوی، نیاز دل ناپخته به تغذیه الهی، ازلی بودن پیوند دل با حق، و جایگاه بی‌همتای معشوق در رفع دلتنگی و بخشیدن آرامش تأکید دارد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: