تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1427

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1427

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1427

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۴۲۷

من از اقلیم بالایم سر عالم نمی‌دارم
نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی‌دارم

اگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهر
وگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمی‌دارم

مرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کن
مرا گفته‌ست لاتسکن تو را همدم نمی‌دارم

مرا چون دایه فضلش به شیر لطف پرورده‌ست
چو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمی‌دارم

در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازد
خرد خواهد که دریازد منش محرم نمی‌دارم

ز شادی‌ها چو بیزارم سر غم از کجا دارم
به غیر یار دلدارم خوش و خرم نمی‌دارم

پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندم
که من آن سرو آزادم که برگ غم نمی‌دارم

درافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بو
ز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمی‌دارم

تو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهم
بر اشهب بر نمی‌شینم سر ادهم نمی‌دارم

جز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهب
که بر مسلک به زیر این کهن طارم نمی‌دارم

به باغ عشق مرغانند سوی بی‌سویی پران
من ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمی‌دارم

منم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زنده
ولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمی‌دارم

ز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدم
بگو عشقا که من با دوست لا و لم نمی‌دارم

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۴۲۷ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، بیانگر بی‌اعتنایی عارف به تعلقات دنیوی و فراتر رفتن او از محدودیت‌های مادی است. مولانا خود را برخاسته از اقلیم بالا (جهان معنا) می‌داند و تمامی زیبایی‌ها و مظاهر عالم را در برابر حقیقت معشوق بی‌ارزش می‌شمارد. او مستی خود را از شیر لطف الهی می‌داند و بر فنای در عشق و رهایی از قید عقل و غم تأکید می‌کند. غزل با اشاره به مقام روحانی عارف و نسبت او با سلیمان و عیسی (علیهما السلام)، در نهایت به سکوت و تسلیم در برابر اراده‌ی معشوق می‌رسد.

بی‌اعتنایی به عالم و منشأ وجود (بیت ۱ و ۲)

غزل با بیان جایگاه وجودی عارف آغاز می‌شود: “من از اقلیم بالایم سر عالم نمی‌دارم / نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی‌دارم“. من از سرزمین بالا (عالم الست و ماوراء) هستم و به عالم (دنیا و تعلقاتش) توجهی ندارم. من نه از آب و نه از خاکم (وجودم مادی نیست)، و به عالم (و آنچه در آن است) بی‌اعتنا هستم.

اگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهر / وگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمی‌دارم“. اگر آسمان پر از ستارگان باشد، و اگر دریا پر از گوهر، و اگر صحرا پر از گل‌های خوشبو (عبهر) باشد، من به آن نیز توجهی ندارم (در برابر معشوق بی‌ارزش است).

مستی از لطف الهی و نفی همدمی (بیت ۳ و ۴)

مولانا به دستور معشوق و منشأ مستی خود اشاره می‌کند: “مرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کن / مرا گفته‌ست لاتسکن تو را همدم نمی‌دارم“. (شاید دنیا یا مردم به من) بگویند: “ظرافت کن و لحظه‌ای با ما همدم و همراه شو.” (اما معشوقم) به من گفته است: “آرام نگیر (لاتسکن)” و (از سوی دیگر، من نیز) تو (دنیا یا غیر حق) را همدم خود نمی‌دانم. (اشاره به آیه‌ی “وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِّن قَبْلِكَ الْخُلْدَ ۖ أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ” – پیش از تو برای هیچ انسانی جاودانگی قرار ندادیم، پس اگر تو بمیری، آیا آنان جاودان خواهند ماند؟ یا “قَالَ فَإِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ ۚ فَلَا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ” – [خداوند] گفت: “این سرزمین برای آنها چهل سال حرام شد [و] در زمین سرگردان خواهند بود؛ پس بر مردم فاسق تأسف مخور.”)

مرا چون دایه فضلش به شیر لطف پرورده‌ست / چو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمی‌دارم“. مرا فضل و کرم او (معشوق) مانند دایه‌ای به شیر لطف و مهربانی پرورده است. چون من مخمور و سرمست آن شیر (لطف الهی) هستم، به آب زمزم (آب مقدس و حیات‌بخش) توجهی ندارم (زیرا آنچه دارم برتر است).

شربت جان‌بخش و نفی عقل (بیت ۵ و ۶)

مولانا به ویژگی‌های شربت عشق و بی‌زاری از غم اشاره می‌کند: “در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازد / خرد خواهد که دریازد منش محرم نمی‌دارم“. در آن شربت (عشق) که جان را می‌سازد، دل مشتاق جان خود را فدا می‌کند (جان می‌بازد). عقل (جزوی) می‌خواهد که در آن غور کند (دریازد)، اما من آن را محرم (راز و همراز) نمی‌دانم (چون از جنس عقل نیست).

ز شادی‌ها چو بیزارم سر غم از کجا دارم / به غیر یار دلدارم خوش و خرم نمی‌دارم“. چون از شادی‌های (دنیوی) بیزارم، غم (دنیوی) از کجا به سراغم آید؟ (جایی برای آن ندارم). به جز یار و دلدارم (معشوق)، خوش و خرم (شاد و مسرور) نیستم (شادی من تنها از اوست).

روزه بر شکم و سرو آزاد (بیت ۷ و ۸)

مولانا به خودداری از مادیات و رهایی از غم اشاره می‌کند: “پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندم / که من آن سرو آزادم که برگ غم نمی‌دارم“. برای (نوشیدن) آن شراب (عشق)، مانند عنبر (خوشبو) شکم خود را بر روزه می‌بندم (از خوردن و لذت‌های مادی پرهیز می‌کنم). زیرا من آن سرو آزادم که برگ غم و اندوه ندارم (همواره سرسبز و رها از غم هستم).

درافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بو / ز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمی‌دارم“. (از خود رها شدم و) در آب جو (جریان هستی) افتادم و از رنگ و بو (تعلقات ظاهری) شسته و پاک شدم. از عشق و لذت زخم او (زخمی که معشوق بر دلم می‌زند)، به مرهم و درمان توجهی ندارم (لذت درد عشق بر من چیره است).

نفی روز و شب و جایگاه عشق (بیت ۹ و ۱۰)

مولانا به فراتر رفتن از زمان و مکان در طریق عشق اشاره می‌کند: “تو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهم / بر اشهب بر نمی‌شینم سر ادهم نمی‌دارم“. روز و شب را دو مرکب (اسب) بدان: یکی (روز) اشهب (سفید رنگ) و دیگری (شب) ادهم (سیاه رنگ). من بر اسب سفید (روز) نمی‌نشینم (اسیر زمان نیستم) و به اسب سیاه (شب) توجهی ندارم (فراتر از قید زمان هستم).

جز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهب / که بر مسلک به زیر این کهن طارم نمی‌دارم“. جز این راه و روش (رهایی از قید زمان)، مذهب و آیین عاشقان است. (یعنی) بر هیچ راه و مسلکی در زیر این طاق کهن (آسمان دنیا) نیستم (بلکه در عالمی فراتر از آنم).

سلیمان بی‌نگین و عیسی بی‌مریم (بیت ۱۱ و ۱۲)

مولانا به مقام روحانی خود با وجود نداشتن مظاهر ظاهری اشاره می‌کند: “به باغ عشق مرغانند سوی بی‌سویی پران / من ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمی‌دارم“. در باغ عشق، پرندگانی (عاشقانی) هستند که به سوی “بی‌سویی” (عالم بی‌جهت، لامکان) پرواز می‌کنند. من برای آن‌ها (مانند) سلیمان (نبی، که پرندگان را فرمان می‌داد) هستم، ولی نگین فرمانروایی (خاتم) ندارم (قدرت من از جنس ظاهر نیست).

منم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زنده / ولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمی‌دارم“. من عیسای خوش‌خنده (نشانه‌ی حیات و شادی) هستم که عالم به واسطه‌ی من زنده شد (حیات معنوی یافت). اما نسبت (پدر و مادر) را از حق دارم (مستقیم از خداوند فیض می‌گیرم)، نه از مریم (مادر جسمانی). (اشاره به ولادت روحانی از حق).

حرف عشق و راه خاموشی (بیت ۱۳)

غزل با شنیدن پیام عشق و انتخاب راه سکوت پایان می‌یابد: “ز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدم / بگو عشقا که من با دوست لا و لم نمی‌دارم“. از عشق این سخن (که “لاتسکن”) را شنیدم و راه خود را در خاموشی یافتم. (این را) به عشق بگو که من با دوست (معشوق)، “لا و لم” (چرا و چطور، چون و چرا) ندارم (تسلیم محض هستم).

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: