تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 141 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 141 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 141 دیوان شمس مولانا

جمله یارانِ تو سنگند و توی مرجان چرا ؟

آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا ؟

چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک می‌زنند

چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا ؟

با خیالت جزو جزوم می‌شود خندان لبی

می‌شود با دشمن تو مو به مو دندان چرا ؟

بی خط و بی‌خالِ تو این عقل امی می‌بَود

چون ببیند آن خطت را می‌شود خط‌خوان چرا ؟

تن همی‌گوید به جان پرهیز کن از عشق او

جانْش می‌گوید حذر از چشمه حیوان چرا ؟

روی تو پیغامبر خوبی و حسن ایزدست

جان به تو ایمان نیارد با چنین بُرهان چرا ؟

کو یکی بُرهان که آن از روی تو روشنترست ؟

کف نبُرَّد کفرها زین یوسف کنعان چرا ؟

هر کجا تخمی بکاری آن بروید عاقبت

برنروید هیچ از شه‌دانه‌ی احسان چرا ؟

هر کجا ویران بوَد آن جا امید گنج هست

گنج حق را می‌نجویی در دلِ ویران چرا ؟

بی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهان

جمله موزونند عالم نبوَدَش میزان چرا ؟

گیرم این خربندگانْ خود بارِ سرگین می‌کشند

این سواران باز می‌مانند از میدان چرا ؟

هر ترانه اوّلی دارد دلا و آخری

بس کن آخر این ترانه نیستش پایان چرا ؟

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۴۱ دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۱۴۱ از دیوان شمس مولانا با مطلع «جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا؟ / آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا؟»، غزلی است در بیان عظمت و یگانگی معشوق الهی و تفاوت جوهری او با تمام ماسوا. مولانا در این غزل، با مجموعه‌ای از پرسش‌های بلاغی و تشبیهات دلنشین، بی‌همتایی دلدار و وابستگی هستی به او را به تصویر می‌کشد.

مولانا در ابتدا با مقایسه‌ای striking، جایگاه معشوق را نمایان می‌سازد: «جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا؟ / آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا؟». او می‌پرسد که چرا تمام دوستان و همراهان تو مانند “سنگ” (بی‌ارزش یا سخت و بی‌جان) هستند، در حالی که تو “مرجان” (گوهر گرانبها و زنده) هستی؟ و چرا آسمان در مقایسه با تمام موجودات دیگر “جسم” است، اما در رابطه با تو “جان” است؟ این بیانگر این است که ارزش حقیقی و حیات عالم، از وجود معشوق ناشی می‌شود.

تأثیر حضور و غیاب معشوق بر وجود عاشق را وصف می‌کند: «چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک می‌زنند / چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا؟». هنگامی که تو (معشوق) می‌آیی، تمام اجزای وجود من (جزو جزو) با شادی و وجد “دستک می‌زنند” (کنایه از رقص و پایکوبی). اما وقتی می‌روی، تمام اجزا در “افغان” (فریاد و ناله) می‌افتند. این نشان‌دهنده تأثیر مستقیم و حیاتی حضور معشوق بر تمامیت وجود عاشق است.

حتی خیال معشوق نیز در جان عاشق دگرگونی ایجاد می‌کند: «با خیالت جزو جزوم می‌شود خندان لبی / می‌شود با دشمن تو مو به مو دندان چرا؟». با تصور و خیال تو، هر ذره از وجود من لبخند بر لب می‌آورد. اما همین اجزا در برابر دشمن تو (هر آنچه در مقابل معشوق است)، مو به مو “دندان” می‌شوند (کنایه از خشم و ستیز). این بیانگر وفاداری بی‌چون و چرای عاشق و تبدیل شدن تمام وجودش به ابزاری در راه معشوق است.

عقل بی‌نور معشوق، بی‌سواد است و با نور او بینا می‌شود: «بی خط و بی‌خالِ تو این عقل امی می‌بَود / چون ببیند آن خطت را می‌شود خط‌خوان چرا؟». عقل انسان بدون “خط و خال” تو (جلوه‌ها و نشانه‌های جمال و کمال معشوق) مانند فردی “امی” (بی‌سواد) است. اما هنگامی که آن خط (نشانه‌ها) تو را ببیند، “خط‌خوان” (بینا و عارف به حقایق) می‌شود. این بر وابستگی معرفت حقیقی به تجلیات معشوق تأکید دارد.

جمال معشوق، خود برهان قاطع حقانیت اوست: «روی تو پیغامبر خوبی و حسن ایزدست / جان به تو ایمان نیارد با چنین برهان چرا؟». روی تو پیامبر زیبایی و نیکویی الهی است و خود بهترین دلیل بر حقانیت تو. پس چرا جان انسان با وجود چنین برهان آشکاری، به تو ایمان نمی‌آورد؟

نیروی خیره‌کننده جمال معشوق، حتی از زیبایی یوسف نیز فراتر است: «کو یکی برهان که آن از روی تو روشنترست؟ / کف نبُرَّد کفرها زین یوسف کنعان چرا؟». کدام دلیلی روشن‌تر و آشکارتر از روی تو وجود دارد؟ با وجود این جمال بی‌نظیر، چرا “کفرها” (منکران حقیقت) مانند زنانی که در برابر زیبایی یوسف دست خود را بریدند، در برابر “یوسف کنعان” (معشوق الهی) بی‌تفاوت هستند و دست خود را نمی‌برند؟ این اشاره به داستان یوسف و زلیخا و بیان اوج جمال معشوق است.

اشاره به راز عدم شکوفایی برخی استعدادها: «هر کجا تخمی بکاری آن بروید عاقبت / برنروید هیچ از شه‌دانه‌ی احسان چرا؟». معمولاً هر دانه‌ای که بکاری، سرانجام خواهد رویید. اما چرا از “شه‌دانه‌ی احسان” (اشاره به لطف و کرم الهی یا اعمال نیک که باید ثمر دهند) چیزی نمی‌روید و نتیجه نمی‌دهد؟ این بیت می‌تواند اشاره به موانع درونی یا حکمت پنهان الهی در ثمر بخشیدن الطاف باشد.

دل ویران، محل گنج الهی است: «هر کجا ویران بوَد آن جا امید گنج هست / گنج حق را می‌نجویی در دلِ ویران چرا؟». در هر مکان ویرانه‌ای امید یافتن گنج وجود دارد. پس چرا “گنج حق” را در “دل ویران” (دلی که از تعلقات دنیوی و خودی ویران شده) جستجو نمی‌کنی؟ این بیانگر این است که تهی شدن از خود، شرط پر شدن از حق است.

عالم با وجود نظم ظاهری، در نهایت بی‌میزان است و تنها معشوق میزان حقیقی است: «بی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهان / جمله موزونند عالم نبودش میزان چرا؟». در جهان، هیچ بازاری را بدون ترازو و سنجش ندیده‌ام و همه چیز موزون و دارای اندازه است. اما چرا خودِ عالم میزان و اندازه‌ای ندارد؟ (اشاره به بی‌نهایت بودن یا ماورایی بودن حقیقت مطلق)

انتقاد از کسانی که با وجود توانایی، درجا می‌زنند: «گیرم این خربندگانْ خود بارِ سرگین می‌کشند / این سواران باز می‌مانند از میدان چرا؟». می‌پذیریم که “خربندگان” (کسانی که در بند نفس و دنیا هستند) بارهای سنگین و بی‌ارزش (سرگین) حمل می‌کنند. اما چرا “سواران” (کسانی که استعدادهای معنوی دارند و باید در میدان معرفت پیش بتازند) از میدان بازمانده‌اند؟

نغمه عشق جاودانه است و سخن را در برابر آن باید رها کرد: «هر ترانه اوّلی دارد دلا و آخری / بس کن آخر این ترانه نیستش پایان چرا؟». هر نغمه‌ای آغاز و پایانی دارد. اما این “ترانه” (نغمه عشق و وجود) پایانی ندارد. پس ای دل، سخن گفتن را بس کن، چرا که این ترانه پایانی ندارد و در وصف نمی‌گنجد. این بیانگر ابدیت معشوق و ناتوانی کلام در بیان حقایق اوست.

به طور کلی، غزل ۱۴۱ مولانا غزلی است در توصیف بی‌همتایی و عظمت معشوق الهی و وابستگی تمام عالم به او. این غزل با استفاده از تضادها و مقایسه‌های مختلف، بی‌ارزشی ماسوا را در غیاب معشوق نشان داده و با طرح پرسش‌هایی عمیق، انسان را به تأمل در جایگاه خود و جستجوی گنج حقیقی در ویرانه دل دعوت می‌کند.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: