تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1409

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1409

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1409

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۴۰۹

ای تو بداده در سحر از کف خویش باده‌ام
ناز رها کن ای صنم راست بگو که داده‌ام

گرچه برفتی از برم آن بنرفت از سرم
بر سر ره بیا ببین بر سر ره فتاده‌ام

چشم بدی که بد مرا حسن تو در حجاب شد
دوختم آن دو چشم را چشم دگر گشاده‌ام

چون بگشاید این دلم جز به امید عهد دوست
نامه عهد دوست را بر سر دل نهاده‌ام

زاده اولم بشد زاده عشقم این نفس
من ز خودم زیادتم زانک دو بار زاده‌ام

چون ز بلاد کافری عشق مرا اسیر برد
همچو روان عاشقان صاف و لطیف و ساده‌ام

من به شهی رسیده‌ام زلف خوشش کشیده‌ام
خانه شه گرفته‌ام گرچه چنین پیاده‌ام

از تبریز شمس دین بازبیا مرا ببین
مات شدم ز عشق تو لیک از او زیاده‌ام

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۴۰۹ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، بیانگر شور و مستی عاشق پس از دریافت فیض از معشوق و رهایی او از قیدهای دنیوی است. مولانا با خطاب به معشوق به عنوان “صنم”، از او می‌خواهد که ناز را کنار بگذارد و حقیقت را آشکار کند. او تأثیر عمیق عشق بر وجود خود و رهایی از تعلقات ظاهری را به تصویر می‌کشد. غزل سرشار از پارادوکس‌های عرفانی است که به “تولد دوباره” عاشق و مقام والای او در سایه عشق اشاره دارد و در نهایت، با فنای در عشق شمس تبریزی و برتری یافتن از آن به پایان می‌رسد.

مستی سحرگاهی و طلب حقیقت (بیت ۱ و ۲)

غزل با بیان دریافت فیض از معشوق و طلب وضوح آغاز می‌شود: “ای تو بداده در سحر از کف خویش باده‌ام / ناز رها کن ای صنم راست بگو که داده‌ام“. ای تو که در سحرگاه، باده (شراب عشق و معرفت) از دست خود به من نوشاندی، ای معشوق زیبا (صنم)، ناز کردن را رها کن و راست بگو که (این فیض را) به چه کسی داده‌ای (آیا فقط به من داده‌ای یا این فیض فراگیر است)؟

گرچه برفتی از برم آن بنرفت از سرم / بر سر ره بیا ببین بر سر ره فتاده‌ام“. گرچه تو (ای معشوق) از کنار من رفتی (ظاهراً غایب شدی)، اما (یاد و عشق) تو از سرم (از ذهنم و وجودم) نرفت. بر سر راه (انتظار و طلب) بیا و ببین که (چگونه از شدت عشق و بی‌خودی) بر سر راه افتاده‌ام.

رهایی از دیده‌ی بد و گشایش بصیرت (بیت ۳ و ۴)

مولانا به تأثیر عشق بر بینایی و دل خود اشاره می‌کند: “چشم بدی که بد مرا حسن تو در حجاب شد / دوختم آن دو چشم را چشم دگر گشاده‌ام“. آن چشم بدی (دید ظاهربین و ناقص) که مرا (آلوده کرد و مانع شد)، حسن و جمال تو را در حجاب (پنهانی) برد. (اما) من آن دو چشم (ظاهربین) را دوختم (بستم) و چشم دیگری (چشم بصیرت) را گشوده‌ام.

چون بگشاید این دلم جز به امید عهد دوست / نامه عهد دوست را بر سر دل نهاده‌ام“. این دل من جز به امید عهد و پیمان دوست (معشوق) گشوده نمی‌شود (شاد و امیدوار نمی‌گردد). (زیرا) نامه و سند عهد دوست را بر سر دل خود نهاده‌ام (آن را گرامی داشته و به آن وفادارم).

تولد دوباره و رهایی از تعلق (بیت ۵ و ۶)

مولانا به تحول وجودی و تولد معنوی خود اشاره می‌کند: “زاده اولم بشد زاده عشقم این نفس / من ز خودم زیادتم زانک دو بار زاده‌ام“. تولد اول من (تولد جسمانی) از میان رفت (فانی شد). در این لحظه (نفس)، من زاده‌ی عشق هستم. من از خودم (هستی ظاهری‌ام) بیشتر هستم، زیرا دو بار زاده شده‌ام (یک بار جسمانی و یک بار روحانی در عشق).

چون ز بلاد کافری عشق مرا اسیر برد / همچو روان عاشقان صاف و لطیف و ساده‌ام“. هنگامی که عشق مرا از بلاد کفر (دنیای مادی و بی‌خبری) اسیر خود برد، (اکنون) مانند جان عاشقان، پاک و لطیف و ساده شده‌ام. (رهایی از پیچیدگی‌ها و آلودگی‌های دنیوی).

رسیدن به مقام شاهی (بیت ۷ و ۸)

مولانا به مقام والای خود در سایه‌ی عشق اشاره می‌کند: “من به شهی رسیده‌ام زلف خوشش کشیده‌ام / خانه شه گرفته‌ام گرچه چنین پیاده‌ام“. من به مقام پادشاهی رسیده‌ام (مقام معنوی)، زلف خوش او (معشوق، کنایه از زیبایی و جذبه‌ی او) را کشیده‌ام (دست‌یافته‌ام). خانه‌ی پادشاه را گرفته‌ام (وارد حریم قدس الهی شده‌ام)، گرچه در ظاهر چنین پیاده و ناچیز هستم.

از تبریز شمس دین بازبیا مرا ببین / مات شدم ز عشق تو لیک از او زیاده‌ام“. ای شمس دین تبریز، باز بیا و مرا ببین! من از عشق تو مات و مبهوت شدم (فانی گشتم)، اما (در عین فنا) از او (عشق یا وجود خودم) برتر شده‌ام (زیاده‌ام). (پارادوکس فنا و بقا، و اشاره به مقام بقاء بالله پس از فنای فی الله).

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: