مطالب پیشنهادی![]()
ای تو بداده در سحر از کف خویش بادهام
ناز رها کن ای صنم راست بگو که دادهام
گرچه برفتی از برم آن بنرفت از سرم
بر سر ره بیا ببین بر سر ره فتادهام
چشم بدی که بد مرا حسن تو در حجاب شد
دوختم آن دو چشم را چشم دگر گشادهام
چون بگشاید این دلم جز به امید عهد دوست
نامه عهد دوست را بر سر دل نهادهام
زاده اولم بشد زاده عشقم این نفس
من ز خودم زیادتم زانک دو بار زادهام
چون ز بلاد کافری عشق مرا اسیر برد
همچو روان عاشقان صاف و لطیف و سادهام
من به شهی رسیدهام زلف خوشش کشیدهام
خانه شه گرفتهام گرچه چنین پیادهام
از تبریز شمس دین بازبیا مرا ببین
مات شدم ز عشق تو لیک از او زیادهام
این غزل مولانا، بیانگر شور و مستی عاشق پس از دریافت فیض از معشوق و رهایی او از قیدهای دنیوی است. مولانا با خطاب به معشوق به عنوان “صنم”، از او میخواهد که ناز را کنار بگذارد و حقیقت را آشکار کند. او تأثیر عمیق عشق بر وجود خود و رهایی از تعلقات ظاهری را به تصویر میکشد. غزل سرشار از پارادوکسهای عرفانی است که به “تولد دوباره” عاشق و مقام والای او در سایه عشق اشاره دارد و در نهایت، با فنای در عشق شمس تبریزی و برتری یافتن از آن به پایان میرسد.
غزل با بیان دریافت فیض از معشوق و طلب وضوح آغاز میشود: “ای تو بداده در سحر از کف خویش بادهام / ناز رها کن ای صنم راست بگو که دادهام“. ای تو که در سحرگاه، باده (شراب عشق و معرفت) از دست خود به من نوشاندی، ای معشوق زیبا (صنم)، ناز کردن را رها کن و راست بگو که (این فیض را) به چه کسی دادهای (آیا فقط به من دادهای یا این فیض فراگیر است)؟
“گرچه برفتی از برم آن بنرفت از سرم / بر سر ره بیا ببین بر سر ره فتادهام“. گرچه تو (ای معشوق) از کنار من رفتی (ظاهراً غایب شدی)، اما (یاد و عشق) تو از سرم (از ذهنم و وجودم) نرفت. بر سر راه (انتظار و طلب) بیا و ببین که (چگونه از شدت عشق و بیخودی) بر سر راه افتادهام.
مولانا به تأثیر عشق بر بینایی و دل خود اشاره میکند: “چشم بدی که بد مرا حسن تو در حجاب شد / دوختم آن دو چشم را چشم دگر گشادهام“. آن چشم بدی (دید ظاهربین و ناقص) که مرا (آلوده کرد و مانع شد)، حسن و جمال تو را در حجاب (پنهانی) برد. (اما) من آن دو چشم (ظاهربین) را دوختم (بستم) و چشم دیگری (چشم بصیرت) را گشودهام.
“چون بگشاید این دلم جز به امید عهد دوست / نامه عهد دوست را بر سر دل نهادهام“. این دل من جز به امید عهد و پیمان دوست (معشوق) گشوده نمیشود (شاد و امیدوار نمیگردد). (زیرا) نامه و سند عهد دوست را بر سر دل خود نهادهام (آن را گرامی داشته و به آن وفادارم).
مولانا به تحول وجودی و تولد معنوی خود اشاره میکند: “زاده اولم بشد زاده عشقم این نفس / من ز خودم زیادتم زانک دو بار زادهام“. تولد اول من (تولد جسمانی) از میان رفت (فانی شد). در این لحظه (نفس)، من زادهی عشق هستم. من از خودم (هستی ظاهریام) بیشتر هستم، زیرا دو بار زاده شدهام (یک بار جسمانی و یک بار روحانی در عشق).
“چون ز بلاد کافری عشق مرا اسیر برد / همچو روان عاشقان صاف و لطیف و سادهام“. هنگامی که عشق مرا از بلاد کفر (دنیای مادی و بیخبری) اسیر خود برد، (اکنون) مانند جان عاشقان، پاک و لطیف و ساده شدهام. (رهایی از پیچیدگیها و آلودگیهای دنیوی).
مولانا به مقام والای خود در سایهی عشق اشاره میکند: “من به شهی رسیدهام زلف خوشش کشیدهام / خانه شه گرفتهام گرچه چنین پیادهام“. من به مقام پادشاهی رسیدهام (مقام معنوی)، زلف خوش او (معشوق، کنایه از زیبایی و جذبهی او) را کشیدهام (دستیافتهام). خانهی پادشاه را گرفتهام (وارد حریم قدس الهی شدهام)، گرچه در ظاهر چنین پیاده و ناچیز هستم.
“از تبریز شمس دین بازبیا مرا ببین / مات شدم ز عشق تو لیک از او زیادهام“. ای شمس دین تبریز، باز بیا و مرا ببین! من از عشق تو مات و مبهوت شدم (فانی گشتم)، اما (در عین فنا) از او (عشق یا وجود خودم) برتر شدهام (زیادهام). (پارادوکس فنا و بقا، و اشاره به مقام بقاء بالله پس از فنای فی الله).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر