تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1407

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1407

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1407

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۴۰۷

دوش چه خورده‌ای بگو ای بت همچو شکرم
تا همه سال روز و شب باقی عمر از آن خورم

گر تو غلط دهی مرا رنگ تو غمز می کند
رنگ تو تا بدیده‌ام دنگ شده‌ست این سرم

یک نفسی عنان بکش تیز مرو ز پیش من
تا بفروزد این دلم تا به تو سیر بنگرم

سخت دلم همی‌تپد یک نفسی قرار کن
خون ز دو دیده می چکد تیز مرو ز منظرم

چون ز تو دور می شوم عبرت خاک تیره‌ام
چونک ببینمت دمی رونق چرخ اخضرم

چون رخ آفتاب شد دور ز دیده زمین
جامه سیاه می کند شب ز فراق لاجرم

خور چو به صبح سر زند جامه سپید می کند
ای رخت آفتاب جان دور مشو ز محضرم

خیره کشی مکن بتا خیره مریز خون من
تنگ دلی مکن بتا درمشکن تو گوهرم

ساغر می خیال تو بر کف من نهاد دی
تا بندیدمت در او میل نشد به ساغرم

داروی فربهی ز تو یافت زمین و آسمان
تربیتی نما مرا از بر خود که لاغرم

ای صنم ستیزه گر مست ستیزه‌ات شکر
جان تو است جان من اختر توست اخترم

چند به دل بگفته‌ام خون بخور و خموش کن
دل کتفک همی‌زند که تو خموش من کرم

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۴۰۷ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، بیانگر اشتیاق شدید و طلب بی‌وقفه‌ی عاشق برای حضور دائم و فیض مداوم معشوق الهی است. مولانا با خطاب به معشوق به عنوان “بت همچو شکر”، خواهان تجربه‌ی همیشگی آن فیض است. او تأثیر دوری و نزدیکی معشوق را بر وجود خود به تصویر می‌کشد و حضور معشوق را مایه حیات و شکوه عالم می‌داند. غزل با بیان طلب فربهی معنوی و نهایتاً غلبه‌ی عشق بر اراده‌ی عاشق به پایان می‌رسد.

طلب فیض جاودان و تأثیر معشوق (بیت ۱ و ۲)

غزل با طلب تداوم فیض و تأثیر معشوق آغاز می‌شود: “دوش چه خورده‌ای بگو ای بت همچو شکرم / تا همه سال روز و شب باقی عمر از آن خورم“. ای معشوق شیرین‌مانند (بت همچو شکر)، بگو دیشب چه نوشیده‌ای (چه فیضی نصیبت شده است)؟ تا من تمام عمر، شب و روز، از همان (فیض و مستی) بنوشم.

گر تو غلط دهی مرا رنگ تو غمز می کند / رنگ تو تا بدیده‌ام دنگ شده‌ست این سرم“. اگر تو به من حتی غلط (اشاره‌ای ناچیز) بدهی (به من نگاه کنی یا به من جلوه کنی)، رنگ (جلوه) تو مرا به غمزه (کرشمه) می‌اندازد (دلم را می‌رباید). از آن زمان که رنگ و جلوه‌ی تو را دیده‌ام، این سر من (عقلم) گیج و سرگشته شده است.

طلب تأمل و قرار (بیت ۳ و ۴)

مولانا از معشوق می‌خواهد که لحظه‌ای درنگ کند: “یک نفسی عنان بکش تیز مرو ز پیش من / تا بفروزد این دلم تا به تو سیر بنگرم“. یک لحظه اسب را نگه دار (عنان بکش)، با شتاب از پیش من مرو، تا این دل من روشن و شعله‌ور شود و بتوانم تو را کامل و سیر (به اندازه کافی) نگاه کنم.

سخت دلم همی‌تپد یک نفسی قرار کن / خون ز دو دیده می چکد تیز مرو ز منظرم“. دلم به شدت می‌تپد (بی‌قرار است)، یک لحظه آرام بگیر (قرار کن). خون از دو دیده‌ام (چشمانم از شدت گریه و اندوه) می‌چکد، با شتاب از منظر و دید من مرو.

دوری و نزدیکی معشوق (بیت ۵ تا ۷)

مولانا تأثیر حضور و غیبت معشوق را بیان می‌کند: “چون ز تو دور می شوم عبرت خاک تیره‌ام / چونک ببینمت دمی رونق چرخ اخضرم“. هنگامی که از تو دور می‌شوم، عبرت و مایه‌ی تاریکی مانند خاک تیره می‌شوم. هنگامی که یک لحظه تو را ببینم، رونق و شکوه آسمان سبز (چرخ اخضر) می‌شوم.

چون رخ آفتاب شد دور ز دیده زمین / جامه سیاه می کند شب ز فراق لاجرم“. هنگامی که چهره‌ی آفتاب (معشوق نورانی) از دیده‌ی زمین دور می‌شود، شب به ناچار از فراق او جامه سیاه بر تن می‌کند (اشاره به شب شدن و تاریکی).

خور چو به صبح سر زند جامه سپید می کند / ای رخت آفتاب جان دور مشو ز محضرم“. وقتی خورشید (معشوق) در صبح سر می‌زند، (شب) جامه‌ی سیاه خود را سفید می‌کند (روز می‌شود). ای کسی که رویت آفتاب جان است، از حضور من دور مشو!

بی‌رحمی ظاهر و گوهری باطن (بیت ۸ و ۹)

مولانا به ناز معشوق و ارزش وجودی عاشق اشاره می‌کند: “خیره کشی مکن بتا خیره مریز خون من / تنگ دلی مکن بتا درمشکن تو گوهرم“. ای معشوق، بی‌جهت و بی‌هدف مرا نکش، بی‌جهت خون مرا مریز. دل‌تنگی و بی‌رحمی مکن ای معشوق، گوهر (وجود ارزشمند) مرا نشکن.

ساغر می خیال تو بر کف من نهاد دی / تا بندیدمت در او میل نشد به ساغرم“. دیروز (معشوق) ساغر می (شراب عشق) خیال تو را در دست من گذاشت. (اما) تا زمانی که تو را در آن (ساغر یا خیال) ندیدم، میلی به آن ساغر پیدا نکردم. (اشاره به اینکه خود خیال معشوق نیز از باده لذت‌بخش‌تر است).

فربهی معنوی و مقام عاشق (بیت ۱۰ و ۱۱)

مولانا طلب رشد معنوی و مقام خود را بیان می‌کند: “داروی فربهی ز تو یافت زمین و آسمان / تربیتی نما مرا از بر خود که لاغرم“. زمین و آسمان (تمام هستی) داروی فربهی و رشد (معنوی) را از تو یافتند. (پس) مرا از جانب خود تربیتی نما (پرورش بده) که (از لحاظ معنوی) لاغر و ناتوان هستم.

ای صنم ستیزه گر مست ستیزه‌ات شکر / جان تو است جان من اختر توست اخترم“. ای معشوق ستیزه‌جو (ناز کننده)، مستی و ستیزه‌جویی تو شیرین است. جان تو، جان من است؛ و ستاره‌ی تو، ستاره‌ی اقبال من است. (بیان وحدت وجود و وابستگی کامل به معشوق).

تسلیم دل و گوش کر (بیت ۱۲)

غزل با بیان غلبه‌ی عشق بر دل و عقل پایان می‌یابد: “چند به دل بگفته‌ام خون بخور و خموش کن / دل کتفک همی‌زند که تو خموش من کرم“. چندین بار به دلم گفته‌ام که: “خون دل بخور (رنج بکش) و خاموش باش!” (اما) دل (مانند کسی که ناراضی است) شانه بالا می‌اندازد (کتفک می‌زند) و می‌گوید: “تو خاموش باش، من کر هستم (صدایت را نمی‌شنوم و همچنان پرشور می‌مانم).” (نشان‌دهنده‌ی غلبه‌ی کامل عشق و شور بر اراده‌ی عاشق).

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: