تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1394

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1394

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1394

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۳۹۴

دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم
عشوه مده عشوه مده عشوه‌ی مستان نخرم

وعده مکن وعده مکن مشتری وعده نی‌ام
یا بدهی یا ز دکانِ تو گروگان ببرم

گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنی
رو که به جز حق نبری گرچه چنین بی‌خبرم

پرده مکن پرده مدر در سپس پرده مرو
راه بده راه بده یا تو برون آ ز حرم

ای دل و جان بنده تو، بندِ شکرخنده‌ی تو
خنده‌ی تو چیست؟ بگو، جوشش دریای کرم

طالع استیز مرا از مه و مریخ بجو
همچو قضاهای فلک خیره و استیزه‌گرم

چرخ ز استیزه من خیره و سرگشته شود
زانک دو چندان که ویم گرچه چنین مختصرم

گر تو ز من صرفه بری من ز تو صد صرفه برم
کیسه‌بُرم کاسه‌بَرَم زانک دورو همچو زرم

گرچه دورو همچو زرم مُهر تو دارد نظرم
از مه و از مِهر فلک مه‌تر و افلاک‌ترم

لاف زنم لاف که تو راست کنی لافِ مرا
ناز کنم ناز که من در نظرت معتبرم

چه عجب ار خوش‌خبرم چونک تو کردی خبرم
چه عجب ار خوش‌نظرم چونک توی در نظرم

بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه‌شب
من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم

هر کسکی را کسکی هر جگری را هوسی
لیک کجا تا به کجا؟ من ز هوایی دگرم

من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی
آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم

تیر تراشنده توی دوک تراشنده منم
ماه درخشنده توی من چو شب تیره‌برم

میرشکارِ فلکی، تیر بزن در دل من
ور بزنی تیر جفا همچو زمین پی سپرم

جمله سپرهای جهان باخلل از زخم بود
بی‌خطر آن‌گاه بُوَم کز پی زخمت سپرم

گیج شد از تو سر من این سر سرگشته من
تا که ندانم پسرا که پسرم یا پدرم

آن دل آواره من گر ز سفر بازرسد
خانه تهی یابد او هیچ نبیند اثرم

سرکه فشانی چه کنی؟ کآتش ما را بکشی؟
کآتشم از سرکه‌ات افزون شود افزون شررم

عشق چو قربان کندم عید من آن روز بود
ور نبود عید من آن مرد نی‌ام بلک غرم

چون عرفه و عید توی غره ذی‌الحجه منم
هیچ به تو درنرسم وز پی تو هم نبرم

باز توام باز توام چون شنوم طبل تو را
ای شه و شاهنشه من باز شود بال و پرم

گر بدهی می بچشم ور ندهی نیز خوشم
سر بنهم پا بکشم بی‌سر و پا می‌نگرم

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۳۹۴ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، بیانگر پایداری و استقامت عاشق در طلب معشوق و بی‌باکی او در مواجهه با هرگونه مانع و فریب است. مولانا با لحنی قاطع و بی‌پروا، بر اصرار خود بر وصال و عدم پذیرش وعده‌ها و عشوه تأکید می‌کند. او خود را فارغ از هرگونه تعلق دنیوی و مادی می‌داند و در پرتو عشق، از هر دو جهان بی‌نیاز و برتر می‌شمارد. غزل سرشار از پارادوکس‌ها و تضادها است که به جامعیت وجود عاشق و قدرت تحول‌آفرین عشق اشاره دارد و در نهایت با بیان تسلیم کامل و رضایت از هرچه از معشوق رسد به پایان می‌رسد.

پایداری در طلب و عدم پذیرش فریب (بیت ۱ و ۲)

غزل با اصرار عاشق بر وصال آغاز می‌شود: “دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم / عشوه مده عشوه مده عشوه‌ی مستان نخرم“. (ای معشوق!) مرا دور نکن، مرا دور نکن، من نمی‌روم تا (از باده‌ی وصال تو) ننوشم. فریب نده، فریب نده، من فریب مستانی (که از عشق بی‌خبرند) را نمی‌خورم.

وعده مکن وعده مکن مشتری وعده نی‌ام / یا بدهی یا ز دکانِ تو گروگان ببرم“. وعده نده، وعده نده، من خریدار وعده نیستم. یا (همین حالا وصال را) می‌دهی، یا از دکان تو (عالم وجود) گروگان (چیزی به عنوان ضمانت) برمی‌دارم.

بی‌نیازی از دنیا و رهایی از پرده‌ها (بیت ۳ و ۴)

مولانا به بی‌نیازی از غیر حق و میل به وصال اشاره می‌کند: “گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنی / رو که به جز حق نبری گرچه چنین بی‌خبرم“. اگر تو قیمتی (برای دور کردن من) تعیین کنی تا مرا دور کنی، برو (که موفق نمی‌شوی)؛ زیرا من جز حق (حقیقت مطلق) چیزی را نمی‌برم، گرچه در ظاهر چنین بی‌خبر (از دنیا) هستم.

پرده مکن پرده مدر در سپس پرده مرو / راه بده راه بده یا تو برون آ ز حرم“. (ای معشوق!) پرده (حجاب) مکن، پرده را پاره نکن (که خود را پنهان کنی)، پشت پرده نرو. راه بده، راه بده (به من اجازه ورود بده)، یا خودت از حرم (حریم قدس و خلوتگاه) بیرون بیا.

خنده‌ی معشوق و طالع استیز (بیت ۵ و ۶)

مولانا به منشأ فیض و سرشت خود اشاره می‌کند: “ای دل و جان بنده تو، بندِ شکرخنده‌ی تو / خنده‌ی تو چیست؟ بگو، جوشش دریای کرم“. ای کسی که دل و جان من بنده و اسیر خنده‌ی شیرین توست، خنده‌ی تو چیست؟ بگو، (آن خنده) جوشش دریای کرم و بخشش است.

طالع استیز مرا از مه و مریخ بجو / همچو قضاهای فلک خیره و استیزه‌گرم“. سرنوشت و طالع ستیزه‌جوی مرا از ماه و مریخ (نماد سیارات و تأثیرات نجومی) جستجو کن (که نمی‌یابی). من همچون قضاهای فلک (تقدیرات الهی) خیره (ثابت‌قدم) و ستیزه‌جو (در راه حق) هستم.

برتری بر چرخ و دو رویی زر (بیت ۷ و ۸)

مولانا به برتری خود بر افلاک و جامعیت وجودی اشاره می‌کند: “چرخ ز استیزه من خیره و سرگشته شود / زانک دو چندان که ویم گرچه چنین مختصرم“. چرخ (فلک) از ستیزه‌جویی و پایداری من خیره و سرگشته می‌شود، زیرا من دو چندان او (قدرت و عظمت) دارم، گرچه در ظاهر چنین کوچک و ناچیز هستم.

گر تو ز من صرفه بری من ز تو صد صرفه برم / کیسه‌بُرم کاسه‌بَرَم زانک دورو همچو زرم“. اگر تو (معشوق) از من صرفه‌جویی کنی (مرا کم‌ارزش بدانی)، من از تو صد برابر صرفه می‌برم (بیشتر به دست می‌آورم). من کیسه‌بر (رباینده‌ی دل) و کاسه‌بر (رباینده‌ی عقل) هستم، زیرا مانند زر (طلا) دورو هستم (هم ظاهر دارم و هم باطن).

مهر معشوق و برتری بر افلاک (بیت ۹ و ۱۰)

مولانا به تأثیر معشوق و مقام خود اشاره می‌کند: “گرچه دورو همچو زرم مُهر تو دارد نظرم / از مه و از مِهر فلک مه‌تر و افلاک‌ترم“. گرچه مانند زر دورو هستم (ظاهر و باطن دارم)، اما نگاهم (باطنم) مهر و نشان تو را دارد. از ماه و از خورشید فلک (مهر فلک) نیز بزرگ‌تر و افلاکی‌تر هستم.

لاف زنم لاف که تو راست کنی لافِ مرا / ناز کنم ناز که من در نظرت معتبرم“. لاف می‌زنم (ادعای بزرگی می‌کنم) تا تو (معشوق) لاف مرا راست کنی (به حقیقت بپیوندی). ناز می‌کنم ناز، زیرا من در نظر تو (معشوق) معتبر و ارزشمند هستم.

خوش‌خبری و خوش‌نظری (بیت ۱۱ و ۱۲)

مولانا به منشأ کمالات خود اشاره می‌کند: “چه عجب ار خوش‌خبرم چونک تو کردی خبرم / چه عجب ار خوش‌نظرم چونک توی در نظرم“. چه جای تعجب است اگر من خوش‌خبر هستم، چون تو مرا خبردار کردی (به من آگاهی دادی). چه جای تعجب است اگر من خوش‌نظر هستم، چون تو در دیده‌ی من هستی.

بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه‌شب / من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم“. اگر بر همگان از آسمان (فلک) هر شب زهر ببارد، من (در پرتو عشق تو) پیوسته در شکر و شیرینی (شکر اندر شکر) هستم.

هوای دیگر و طلب بی‌پایان (بیت ۱۳ و ۱۴)

مولانا به تفاوت خود با دیگران و طلب بی‌پایانش اشاره می‌کند: “هر کسکی را کسکی هر جگری را هوسی / لیک کجا تا به کجا؟ من ز هوایی دگرم“. هر کسی را یاری است، و هر دلی را هوسی است، اما کجا تا به کجا (چه تفاوتی)؟ من از هوایی دیگر (عشق الهی) هستم.

من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی / آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم“. من پیوسته در طلب هستم، و تو پیوسته در شادی و طرب هستی. آن شادی تو در طلب من (به من) پا زد و سرم را (از خود بی‌خود) برگرداند.

تیر تراشنده و میرشکار فلک (بیت ۱۵ و ۱۶)

مولانا به نقش معشوق در شکل‌دهی به وجود عاشق اشاره می‌کند: “تیر تراشنده توی دوک تراشنده منم / ماه درخشنده توی من چو شب تیره‌برم“. تو (معشوق) تراشنده‌ی تیر (اراده و قدرت) هستی، و من تراشنده‌ی دوک (یعنی آماده‌ی پذیرش و شکل‌گیری) هستم. ماه درخشان تو هستی، و من مانند شب هستم که نور تو را حمل می‌کنم.

میرشکارِ فلکی، تیر بزن در دل من / ور بزنی تیر جفا همچو زمین پی سپرم“. ای میرشکار (صاحب قدرت و شکارچی) آسمانی! تیری در دل من بزن. و اگر تیر جفا (ناز و قهر) بزنی، من مانند زمین (که هرچه بر آن افتد می‌پذیرد) تسلیم و پی‌سپر تو هستم.

بی‌خطری در زخم و سرگشتگی (بیت ۱۷ و ۱۸)

مولانا به مقام رهایی از خطر در پرتو عشق اشاره می‌کند: “جمله سپرهای جهان باخلل از زخم بود / بی‌خطر آن‌گاه بُوَم کز پی زخمت سپرم“. تمام سپرهای جهان از زخم (بلا) ناقص و آسیب‌پذیر می‌شوند. من زمانی بی‌خطر خواهم بود که سپر و محافظ زخم تو باشم (یعنی در برابر بلای تو تسلیم باشم).

گیج شد از تو سر من این سر سرگشته من / تا که ندانم پسرا که پسرم یا پدرم“. سر من، این سر سرگشته من، از تو (ای معشوق) گیج و حیران شد، تا جایی که ای پسر (خطاب به خود یا مخاطب)، نمی‌دانم که پسر هستم یا پدر (یعنی در مقام فنا، هویتم دگرگون شده است).

خانه تهی و آتش عشق (بیت ۱۹ و ۲۰)

مولانا به فنای خودی و شدت عشق اشاره می‌کند: “آن دل آواره من گر ز سفر بازرسد / خانه تهی یابد او هیچ نبیند اثرم“. آن دل آواره‌ی من اگر از سفر (سفر درونی) بازگردد، خانه‌ی (وجود) خود را تهی می‌یابد و هیچ اثری از من (هستی ظاهری‌ام) نمی‌بیند.

سرکه فشانی چه کنی؟ کآتش ما را بکشی؟ / کآتشم از سرکه‌ات افزون شود افزون شررم“. چرا سرکه (نماد ترشی و سردی یا ملامت) می‌پاشی؟ آیا می‌خواهی آتش ما را خاموش کنی؟ (نه!) بلکه آتش من از سرکه‌ی تو بیشتر می‌شود و شعله‌ام افزون‌تر می‌گردد.

قربانی عشق و عید وصال (بیت ۲۱ و ۲۲)

مولانا به مقام فنا در عشق و عید حقیقی اشاره می‌کند: “عشق چو قربان کندم عید من آن روز بود / ور نبود عید من آن مرد نی‌ام بلک غرم“. هنگامی که عشق مرا قربانی کند، عید من آن روز خواهد بود. و اگر آن روز عید من نباشد، من مرد (انسان کامل) نیستم، بلکه گوسفند (قربانی بی‌اراده) هستم.

چون عرفه و عید توی غره ذی‌الحجه منم / هیچ به تو درنرسم وز پی تو هم نبرم“. چون عرفه و عید (مراسم حج، نماد وصال) تو هستی، من غره‌ی ذی‌الحجه (اولین روز ذی‌الحجه، نماد آغاز راه) هستم. هرگز به تو نمی‌رسم (درک کامل نمی‌کنم) و از تو نیز پیشی نمی‌گیرم. (اشاره به عظمت معشوق و تسلیم کامل عاشق).

بازگشت به یار و رضایت کامل (بیت ۲۳ و ۲۴)

غزل با بیان بازگشت به معشوق و رضایت از هرچه او خواهد پایان می‌یابد: “باز توام باز توام چون شنوم طبل تو را / ای شه و شاهنشه من باز شود بال و پرم“. من باز تو هستم، باز تو هستم، همین که طبل تو (دعوت تو) را بشنوم، ای پادشاه و شاهنشاه من! بال و پرم باز می‌شود (آماده پرواز به سوی تو می‌شوم).

گر بدهی می بچشم ور ندهی نیز خوشم / سر بنهم پا بکشم بی‌سر و پا می‌نگرم“. اگر (شراب وصال) بدهی، می‌نوشم؛ و اگر ندهی نیز خوشحال هستم. سر بر زمین می‌نهم و پا می‌کشم (تسلیم و فروتن هستم)، و بی‌سر و پا (بی‌خود و فانی) نگاه می‌کنم.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: