تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1393

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1393

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1393

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۳۹۳

مُرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیدهٔ سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زَهرهٔ شیر است مرا، زُهرهٔ تابنده شدم

گفت که: «دیوانه نه‌ای، لایق این خانه نه‌ای»
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که: «سرمست نه‌ای، رو که از این دست نه‌ای»
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که: «تو کشته نه‌ای، در طرب آغشته نه‌ای»
پیش رخ زنده‌کُنش کشته و افکنده شدم

گفت که: «تو زیرککی، مست خیالی و شکی»
گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم

گفت که: «تو شمع شدی، قبلهٔ این جمع شدی»
جمع نیَم، شمع نیَم، دودِ پراکنده شدم

گفت که: «شیخی و سَری، پیش‌رو و راهبری»
شیخ نیَم، پیش نیَم، امرِ تو را بنده شدم

گفت که: «با بال و پری، من پر و بالت ندهم»
در هوسِ بال و پرش، بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو: «راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم»

گفت مرا عشقِ کهن: «از برِ ما نقل مکن»
گفتم: «آری، نکنم، ساکن و باشنده شدم»

چشمهٔ خورشید تویی، سایه‌گه بید منم
چونک زدی بر سر من، پست و گُدازنده شدم

تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم

صورت جان، وقت سحر، لاف همی‌زد ز بطر
بنده و خربنده بُدم، شاه و خداونده شدم

شُکر کند کاغذ تو از شَکر بی‌حدِ تو
کآمد او در بر من، با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دُژم، از فلک و چرخ به خم
کز نظر و گردش او، نور پذیرنده شدم

شکر کند چرخِ فلک، از مَلِک و مُلک و مَلَک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق، اختر رخشنده شدم

زُهره بدم ماه شدم، چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر، در من و در خود بنگر
کز اثر خندهٔ تو، گلشنِ خندنده شدم

باش چو شطرنج روان، خامش و خود جمله زبان
کز رخِ آن شاهِ جهان، فرّخ و فرخُنده شدم

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۳۹۳ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، بیانگر تحول عظیم درونی عاشق در پرتو عشق الهی است. مولانا در این غزل، مراحل مختلف دگرگونی از فنا به بقا را به تصویر می‌کشد. او با استفاده از تضادها و پارادوکس‌ها (مرده-زنده، گریه-خنده، شمع-دود)، نشان می‌دهد که عشق چگونه وجود او را از نیستی به هستی و از محدودیت به بی‌نهایت می‌برد. در نهایت، غزل با سپاسگزاری از معشوق و بیان کمالات حاصل از اوج‌گیری روحانی به پایان می‌رسد.

تحول بنیادین در پرتو عشق (بیت ۱ و ۲)

غزل با بیان دگرگونی اولیه در اثر عشق آغاز می‌شود: “مُرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم“. مرده بودم (از خودی و غفلت)، زنده شدم (به عشق الهی). اهل گریه بودم، اهل خنده شدم. دولت (سعادت) عشق فرا رسید و من به سعادتی پایدار و جاودان رسیدم.

دیدهٔ سیر است مرا، جان دلیر است مرا / زَهرهٔ شیر است مرا، زُهرهٔ تابنده شدم“. چشم من سیر است (از دنیا بی‌نیاز است)، جان من دلیر و جسور است. جگر شیری دارم (شجاع هستم)، و مانند ستاره زهره (مشتری، نماد سعادت و بخت نیکو) درخشان و تابنده گشتم.

تسلیم به اراده معشوق (بیت ۳ تا ۶)

مولانا به اطاعت و تغییر حالت در برابر خواست معشوق اشاره می‌کند: “گفت که: «دیوانه نه‌ای، لایق این خانه نه‌ای» / رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم“. (معشوق) گفت: “تو دیوانه نیستی، لایق این خانه (عالم عشق و مستی) نیستی.” (من) رفتم و دیوانه شدم و خود را به زنجیر (عشق) بستم (به عشق مقید شدم).

گفت که: «سرمست نه‌ای، رو که از این دست نه‌ای» / رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم“. (معشوق) گفت: “تو سرمست (مست عشق) نیستی، برو که از این گروه نیستی.” (من) رفتم و سرمست شدم و از شادی و شور (طرب) آکنده گشتم.

گفت که: «تو کشته نه‌ای، در طرب آغشته نه‌ای» / پیش رخ زنده‌کُنش کشته و افکنده شدم“. (معشوق) گفت: “تو کشته (فانی) نیستی، در شادی (عشق) غرق نشده‌ای.” پیش روی زنده‌کننده‌ی (اما در ظاهر کشنده‌ی) او، کشته (فانی) و افتاده شدم.

گفت که: «تو زیرککی، مست خیالی و شکی» / گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم“. (معشوق) گفت: “تو کمی زیرک (با هوش دنیوی) هستی، و مست خیال و شک هستی.” (من) گول (ساده‌لوح در برابر عشق) و هول (ترسیده از عظمت او) شدم، و از همه‌ی تعلقات (اعم از زیرکی، خیال و شک) رها و برکنده شدم.

نفی خودی و بندگی مطلق (بیت ۷ و ۸)

مولانا به فنای خود و بندگی محض اشاره می‌کند: “گفت که: «تو شمع شدی، قبلهٔ این جمع شدی» / جمع نیَم، شمع نیَم، دودِ پراکنده شدم“. (معشوق) گفت: “تو شمع شدی (مرجع و هدایت‌گر)، قبله و مقصود این جمع شدی.” (من) گفتم: من نه جمع هستم و نه شمع؛ دود پراکنده (ناچیز و فانی) شدم. (اشاره به نفی هرگونه مقام و فروتنی در برابر معشوق).

گفت که: «شیخی و سَری، پیش‌رو و راهبری» / شیخ نیَم، پیش نیَم، امرِ تو را بنده شدم“. (معشوق) گفت: “تو شیخی و سرور هستی، پیش‌رو و راهبر هستی.” (من) گفتم: نه شیخ هستم، نه پیش‌رو؛ بنده و مطیع فرمان تو شدم.

هوس بال و پر و جذب عشق (بیت ۹ تا ۱۱)

مولانا به شوق فنا در عشق و جذب شدن به سوی معشوق اشاره می‌کند: “گفت که: «با بال و پری، من پر و بالت ندهم» / در هوسِ بال و پرش، بی‌پر و پرکنده شدم“. (معشوق) گفت: “چون بال و پر داری، من بال و پرت را به تو نمی‌دهم.” (اما من) در هوس بال و پر او (برای پرواز به سوی او)، بی‌پر و پرکنده (فانی و رها از هستی ظاهری) شدم.

گفت مرا دولت نو: «راه مرو رنجه مشو / زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم»“. سعادت و دولت جدید (عشق) به من گفت: “در راه (دنیا) حرکت نکن و خود را به رنج مینداز،” “زیرا من از لطف و کرم خود به سوی تو می‌آیم.”

گفت مرا عشقِ کهن: «از برِ ما نقل مکن» / گفتم: «آری، نکنم، ساکن و باشنده شدم»“. عشق ازلی و کهن به من گفت: “از نزد ما (عالم عشق) کوچ نکن (مرا ترک مکن).” (من) گفتم: “آری، کوچ نمی‌کنم، (در تو) ساکن و مقیم شدم.”

خورشید معشوق و گداختن عاشق (بیت ۱۲ و ۱۳)

مولانا به تأثیر معشوق بر عاشق اشاره می‌کند: “چشمهٔ خورشید تویی، سایه‌گه بید منم / چونک زدی بر سر من، پست و گُدازنده شدم“. تو چشمه‌ی خورشید (منبع نور و حیات) هستی، و من مانند درخت بید (که سایه می‌اندازد و خمیده است) هستم. هنگامی که (نور) خود را بر سر من تاباندی، پست (فانی) و گداخته شدم.

تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم / اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم“. دلم تابش و نور جان را یافت، باز شد و شکافته شد (به اسرار آگاه شد). دلم پارچه‌ای نو و نفیس (اطلس) بافت، و دشمن این کهنه‌پاره (ژنده، یعنی جسم و دنیا) شدم.

مقام روحانی و شکرگزاری (بیت ۱۴ تا ۱۷)

مولانا به اوج‌گیری روحانی و شکرگزاری از این فیض اشاره می‌کند: “صورت جان، وقت سحر، لاف همی‌زد ز بطر / بنده و خربنده بُدم، شاه و خداونده شدم“. تصویر و جلوه‌ی جان (یعنی خود من)، وقت سحر (لحظه تجلی)، از مستی (بطر) لاف می‌زد (خودنمایی می‌کرد): بنده و باربر (خربنده) بودم، (اکنون) شاه و خداوند (صاحب اختیار) شدم.

شُکر کند کاغذ تو از شَکر بی‌حدِ تو / کآمد او در بر من، با وی ماننده شدم“. کاغذ تو (اشاره به وجود خود مولانا یا جهان) از شیرینی بی‌حد تو (ای معشوق) شکر می‌کند، که او (این شیرینی) به نزد من آمد و من با آن (شیرینی و لطف) مانند شدم.

شکر کند خاک دُژم، از فلک و چرخ به خم / کز نظر و گردش او، نور پذیرنده شدم“. خاک تیره و دلگیر نیز شکر می‌کند از فلک و چرخی که (به سوی حق) خم شده است، که از نگاه (تو) و گردش آن (فلک و چرخ) نور را پذیرفتم (نورانی شدم).

شکر کند چرخِ فلک، از مَلِک و مُلک و مَلَک / کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم“. چرخ فلک شکر می‌کند، از فرشتگان (مَلِک) و پادشاهی (مُلک) و پادشاه (مَلَک، خداوند)، که از کرم و بخشش او (خداوند)، روشن و بخشنده شدم.

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق / بر زبر هفت طبق، اختر رخشنده شدم“. عارف حق شکر می‌کند که از همه (مخلوقات) پیشی گرفتیم، و بر فراز هفت طبقه آسمان، ستاره‌ای درخشان گشتم.

مقام یوسفی و گلشن خندنده (بیت ۱۸ و ۱۹)

مولانا به اوج کمالات خود در پرتو معشوق اشاره می‌کند: “زُهره بدم ماه شدم، چرخ دو صد تاه شدم / یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم“. ستاره‌ی زهره بودم، ماه شدم؛ چرخی با صدها پیچ و تاب (اوجم را نشان می‌دهد) شدم. یوسف (نماد زیبایی و کمال) بودم، از این پس یوسفی شدم که یوسف‌های دیگر را می‌آفریند (منبع زیبایی و کمال شدم).

از توام ای شهره قمر، در من و در خود بنگر / کز اثر خندهٔ تو، گلشنِ خندنده شدم“. ای ماه معروف و مشهور (معشوق)، من از تو هستم؛ هم در من و هم در خودت نگاه کن، که از اثر خنده‌ی تو، گلستانی خندان و شاداب شدم.

خاموشی و زبان بودن در حضور معشوق (بیت ۲۰)

غزل با بیان خاموشی و سکوت در محضر معشوق پایان می‌یابد: “باش چو شطرنج روان، خامش و خود جمله زبان / کز رخِ آن شاهِ جهان، فرّخ و فرخُنده شدم“. مانند مهره‌ی شطرنج (که در حرکت است)، روان باش؛ ساکت باش و خود (با حضورت) تماما زبان باش (بیان‌گر حقیقت باش)، که از دیدار آن پادشاه جهان، خجسته و مبارک (فرخ و فرخنده) شدم.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: