مطالب پیشنهادی![]()
ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم
این مرگ خود پیدا کند پاکی تو را کم خور تو غم
ای جان من با جان تو جویای در در بحر خون
تا در که را پیدا شود پیدا شود ای جان عم
من چون شوم کوته نظر در عشق آن بحر گهر
کز ساحل دریای جان آید بشارت دم به دم
من ترک فضل و فاضلی کردم به عشق از کاهلی
کز عشق شه کم بیشی است وز عشق شه بیشی است کم
بیخ دل از صفرای او می خورد زد زردی به رخ
چون دیده عشقش بر رخم زد بر رخم آن شه رقم
تلوین این رخسار بین در عشق بیتلوین شهی
گاه از غمش چون زعفران گاه از خجالت چون بقم
من فانی مطلق شدم تا ترجمان حق شدم
گر مست و هشیارم ز من کس نشنود خود بیش و کم
بازار مصر اندرشدم تا جانب مهتر شدم
دیدم یکی یوسف رخی گفتم به غفلت ذابکم
گفتا عزیز مصر گر تو عاشقی بخشیدمت
من غایه الاحسان او من جوده او من کرم
من قدر آن نشناختم آن را هوس پنداشتم
یا حسرتی من هجره یا غبنتی یا ذا الندم
ای صد محال از قوتش گشته حقیقت عین حال
ما کان فی الدارین قط و الله مثل ذالقدم
تبریز این تعظیم را تو از الست آوردهای
از مفخر من شمس دین از اول جف القلم
این غزل مولانا، بیانگر مراحل و تحولات عاشق در مسیر عشق الهی است. مولانا بر پاکشدگی از طریق عشق، جستجو در بحر خون (رنجها و فداکاریها)، و بینیازی از فضل ظاهری تأکید میکند. او با اشاره به رنگ رخسار عاشق، ناشی از هم غلبهی عشق و هم خجالت از قصور، مقام فنای مطلق در معشوق را بیان میکند. غزل با داستان تمثیلی یوسف و زلیخا به اهمیت قدرشناسی از موهبتهای الهی و در نهایت با ستایش شمس تبریزی به عنوان منبع این عظمت به پایان میرسد.
غزل با خطاب به پاکرویان و تسلی دادن به آنها آغاز میشود: “ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم / این مرگ خود پیدا کند پاکی تو را کم خور تو غم“. ای کسی که چهرهای پاک و شفاف مانند جام جم (جام جهاننما) داری، و از عشق آن معشوق (ماه) متهم (سرزنششده) هستی، این مرگ (فنای در عشق) خود پاکی تو را آشکار میکند؛ کمتر غم بخور. (اشاره به اینکه فنا در عشق، خود موجب پاکی و رهایی از غم است).
“ای جان من با جان تو جویای در در بحر خون / تا در که را پیدا شود پیدا شود ای جان عم“. ای جان من! همراه با جان تو (ای معشوق)، در دریای خون (دریای رنج و فداکاری در عشق) به دنبال گوهر (معرفت و حقیقت) هستم. تا مشخص شود گوهر از آن کیست (چه کسی به مقام وصول میرسد)، ای عموی جان (خطاب به مخاطب)!
مولانا به گستردگی نگاه در عشق اشاره میکند: “من چون شوم کوته نظر در عشق آن بحر گهر / کز ساحل دریای جان آید بشارت دم به دم“. چگونه میتوانم در عشق آن دریای گوهر (معشوق) کوتاهنظر (ظاهربین) باشم، در حالی که از ساحل دریای جان (منبع جانها) پیوسته بشارت (فیض و الهام) میآید؟
“من ترک فضل و فاضلی کردم به عشق از کاهلی / کز عشق شه کم بیشی است وز عشق شه بیشی است کم“. من به خاطر عشق، فضل و فضیلتهای ظاهری (علم و دانش) را از تنبلی (بیتوجهی به آنها) ترک کردم، زیرا در عشق معشوق (شاه)، “کم” (فنا) همان “بیشی” است و “بیشی” (هستی ظاهری) همان “کم” است. (اشاره به اصل فنای در عشق و بیاعتباری فضائل ظاهری).
مولانا به حالات ظاهری عاشق اشاره میکند: “بیخ دل از صفرای او می خورد زد زردی به رخ / چون دیده عشقش بر رخم زد بر رخم آن شه رقم“. ریشه دل از صفرای (تب و تاب) عشق او میخورد و (به همین دلیل) زردی بر چهره (رخ) نمودار شد. هنگامی که چشم عشق او (معشوق) بر رخ من افتاد، آن شاه (معشوق) بر رخ من نشان (رقم) زد. (اشاره به تأثیر عشق بر جسم و نقشبستن عشق بر ظاهر عاشق).
“تلوین این رخسار بین در عشق بیتلوین شهی / گاه از غمش چون زعفران گاه از خجالت چون بقم“. دگرگونی و تلوین (تغییر رنگ) این رخسار (چهره عاشق) را ببین در عشق آن شاه بیتلوین (که خود ثابت و بیتغییر است). گاهی از غم عشقش مانند زعفران زرد میشود و گاهی از خجالت (در برابر عظمت او) مانند بقم (چوب رنگدهنده قرمز) سرخ میشود. (بیان حالات متضاد عاشق در عشق).
مولانا به مقام فنا و نقش خود در بیان حقایق اشاره میکند: “من فانی مطلق شدم تا ترجمان حق شدم / گر مست و هشیارم ز من کس نشنود خود بیش و کم“. من کاملاً فانی (فانی مطلق) شدم تا مترجم و بیانکنندهی حق شوم. چه مست باشم و چه هشیار (چه در بیخودی باشم و چه در هوشیاری)، کسی از من کم یا زیاد (حرف اضافی) نخواهد شنید (فقط حقیقت را بیان میکنم).
“بازار مصر اندرشدم تا جانب مهتر شدم / دیدم یکی یوسف رخی گفتم به غفلت ذابکم“. به بازار مصر (دنیا) وارد شدم تا به سمت مهتر (بزرگ و حکمران) بروم. یکی یوسفرو (زیبارو، اشاره به معشوق) را دیدم و از سر غفلت به او گفتم: “ذابکم” (شما را سر بریدیم). (اشاره به داستان یوسف و زلیخا و کنایه از نادانی عاشق در ابتدا).
مولانا به لطف و بخشش معشوق و پشیمانی خود اشاره میکند: “گفتا عزیز مصر گر تو عاشقی بخشیدمت / من غایه الاحسان او من جوده او من کرم“. (آن یوسفرو) گفت: “ای عزیز مصر! اگر تو عاشق هستی، من تو را بخشیدم.” منتهیالیه احسان او، سخاوت او، و کرم او هستم. (اشاره به بخشش بیکران معشوق).
“من قدر آن نشناختم آن را هوس پنداشتم / یا حسرتی من هجره یا غبنتی یا ذا الندم“. من قدر آن (بخشش و لطف) را نشناختم و آن را هوسی (میل گذرا) پنداشتم. ای حسرت من بر دوری او! ای پشیمانی من! ای صاحب ندامت! (بیان پشیمانی از قصور و نادیده گرفتن فیض الهی).
مولانا به قدرت بینهایت الهی و بیهمتایی او اشاره میکند: “ای صد محال از قوتش گشته حقیقت عین حال / ما کان فی الدارین قط و الله مثل ذالقدم“. ای کسی (معشوق) که صدها امر محال از قدرت او، حقیقت و واقعیت (عین حال) شده است. (عربی: به خدا قسم که در هر دو جهان (دنیا و آخرت) هرگز مانند این قدم (یعنی ذات و قدمت الهی) وجود نداشته است.).
“تبریز این تعظیم را تو از الست آوردهای / از مفخر من شمس دین از اول جف القلم“. ای تبریز! تو این عظمت را از (روز) “الست” (عهد ازلی با خداوند) آوردهای. از افتخار من، شمس دین (شمس تبریزی)، از همان ابتدا که قلم (قلم تقدیر) خشک شد (تقدیر رقم خورد، یا از ازل) اینگونه بوده است. (ختم کلام به شمس تبریزی و ازلی بودن فیض او).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر