تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1387

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1387

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1387

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۳۸۷

هین، خیره خیره می‌نگر اندر رخ صفراییم
هر کس که او مکی بود داند که من بطحاییم

زان لاله روی دلستان روید ز رویم زعفران
هر لحظه زان شادی فزا بیش است کارافزاییم

مانند برف آمد دلم، هر لحظه می‌کاهد دلم
آن جا همی‌خواهد دلم زیرا که من آن جاییم

هر جا حیاتی بیشتر مردم در او بی‌خویشتر
خواهی بیا در من نگر کز شید جان شیداییم

آن برف گوید دم به دم: «بگدازم و سیلی شوم
غلطان سوی دریا روم، من بحری و دریاییم»

تنها شدم، راکد شدم، بُفسردم و جامد شدم
تا زیر دندان بلا چون برف و یخ می‌خاییم

چون آب باش و بی‌گره! از زخم دندان‌ها بجه
من تا گره دارم یقین می‌کوبی و می‌ساییم

برف آب را بگذار هین، فقّاع‌های خاص بین
می‌جوشد و بر می‌جهد که تیزم و غوغاییم

هر لحظه بخروشان‌ترم، برجسته و جوشان‌ترم
چون عقل بی‌پر می‌پرم، زیرا چو جان بالاییم

بسیار گفتم ای پدر، دانم که دانی این قدر
که چون نیم بی‌پا و سر، در پنجهٔ آن ناییم

گر تو ملولستی ز من، بنگر در آن شاه زمن
تا گرم و شیرینت کند آن دلبر حلواییم

ای بی‌نوایان را نوا، جان ملولان را دوا
پران کنندهٔ جان، که من از قافم و عنقاییم

من بس کنم بس از حنین، او بس نخواهد کرد از این
من طوطیم عشقش شکر، هست از شکر گویاییم

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۳۸۷ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، بیانگر حال تحول و دگرگونی درونی عاشق در مواجهه با عشق الهی است. مولانا با تصاویر و استعارات متضاد (صفرایی در برابر بطحا، برف در برابر دریا، خامی در برابر پختگی)، فرایند ذوب شدن نفس در عشق و رسیدن به مقام فنا و بقا را توصیف می‌کند. او خود را مرکز حضور معشوق و منشأ شور و مستی می‌داند و در نهایت، به لطف و عنایت معشوق که او را شفا و قوت می‌بخشد، اشاره می‌کند.

رنگ رخسار و نسبت با معشوق (بیت ۱ و ۲)

غزل با دعوت به نگاه به حال عاشق آغاز می‌شود: “هین، خیره خیره می‌نگر اندر رخ صفراییم / هر کس که او مکی بود داند که من بطحاییم“. هان! با دقت نگاه کن به روی زرد و بیمارگونه من (صفرایی)، هر کس که اهل مکه باشد، می‌داند که من از بطحا (نام وادی مکه، کنایه از اصالت و ریشه‌داری) هستم. (اشاره به ظاهر بیمارگونه عاشق از شدت عشق، اما باطنی اصیل و ریشه‌دار).

زان لاله روی دلستان روید ز رویم زعفران / هر لحظه زان شادی فزا بیش است کارافزاییم“. از آن روی دلربای لاله‌گون (معشوق)، زعفران (نماد زردی و بیماری عاشقی) بر روی من می‌روید. هر لحظه از آن شادی‌بخش (شادی عشق)، کارافزایی و تأثیرگذاری من بیشتر می‌شود.

دل مانند برف و میل به اصل (بیت ۳ و ۴)

مولانا به تمایل باطنی دل به سوی معشوق اشاره می‌کند: “مانند برف آمد دلم، هر لحظه می‌کاهد دلم / آن جا همی‌خواهد دلم زیرا که من آن جاییم“. دلم مانند برف (سرد و بی‌روح در ابتدا) بود، اما هر لحظه آب می‌شود و می‌کاهد. دلم همواره به سوی آنجا (حضور معشوق) میل دارد، زیرا من از آن جایگاه هستم (اصالتم از عالم معناست).

هر جا حیاتی بیشتر مردم در او بی‌خویشتر / خواهی بیا در من نگر کز شید جان شیداییم“. هر جا که حیات (زندگی معنوی) بیشتر باشد، مردم در آنجا بی‌خویش‌تر (مست و بی‌خودتر) می‌شوند. اگر می‌خواهی، بیا و به من نگاه کن که از نور و فریب جان (معشوق) شیفته و دیوانه شده‌ام.

ذوب شدن برف و سیلابی شدن (بیت ۵ و ۶)

مولانا به فرایند فنا در عشق اشاره می‌کند: “آن برف گوید دم به دم: «بگدازم و سیلی شوم / غلطان سوی دریا روم، من بحری و دریاییم»“. آن برف (دل) پیوسته می‌گوید: “ذوب می‌شوم و به سیلاب تبدیل می‌شوم،” “غلطان به سوی دریا می‌روم، زیرا من خود از دریای (معشوق) هستم و به آن بازمی‌گردم.”

تنها شدم، راکد شدم، بُفسردم و جامد شدم / تا زیر دندان بلا چون برف و یخ می‌خاییم“. در ابتدا تنها و ساکن شدم، یخ زدم و جامد گشتم، تا زیر دندان بلا (رنج‌های عشق) مانند برف و یخ نرم شوم و حل گردم. (اشاره به سختی‌های اولیه سلوک و سپس تسلیم شدن).

آب بی‌گره و فقّاع‌های خاص (بیت ۷ و ۸)

مولانا به رهایی از تعلقات و جوشش درونی اشاره می‌کند: “چون آب باش و بی‌گره! از زخم دندان‌ها بجه / من تا گره دارم یقین می‌کوبی و می‌ساییم“. (ای سالک!) مانند آب باش و بی‌گره (بدون پیچیدگی و تعلق) شو! از زخم دندان‌ها (بلاها) بگریز! (مولانا می‌گوید): من تا زمانی که گره (تعلق) داشتم، یقین بدان که تو (معشوق) مرا می‌کوبیدی و می‌ساییدی.

برف آب را بگذار هین، فقّاع‌های خاص بین / می‌جوشد و بر می‌جهد که تیزم و غوغاییم“. هان! آن برف (وجود منجمد) را رها کن و به آب (حیات‌بخش) تبدیل شو، فقّاع‌های خاص (حبّاب‌های جوشان) را ببین! (آن آب) می‌جوشد و به بالا می‌پرد و می‌گوید: “من تیز و پرغوغا هستم.” (اشاره به رهایی از جمود و رسیدن به شور و جوشش درونی).

خروشان و پرواز عقل (بیت ۹ و ۱۰)

مولانا به اوج‌گیری روح در پرتو عشق اشاره می‌کند: “هر لحظه بخروشان‌ترم، برجسته و جوشان‌ترم / چون عقل بی‌پر می‌پرم، زیرا چو جان بالاییم“. هر لحظه خروشان‌تر، برجسته‌تر (متمایزتر) و جوشان‌تر می‌شوم. مانند عقل، بی‌پر (بدون وسیله ظاهری) پرواز می‌کنم، زیرا مانند جان، از بالا (عالم معنا) هستم.

بسیار گفتم ای پدر، دانم که دانی این قدر / که چون نیم بی‌پا و سر، در پنجهٔ آن ناییم“. بسیار گفتم ای پدر (ای پیر یا ای خطاب به حق)، می‌دانم که اینقدر را می‌دانی، که چون من بی‌پا و سر (فانی در تو) هستم، در پنجه‌ی آن نی (ساز نی، کنایه از اراده معشوق) هستم. (اشاره به تسلیم کامل و سازگاری با اراده‌ی معشوق).

نگاه به شاه و شفابخشی دلبر (بیت ۱۱ و ۱۲)

مولانا به نقش معشوق در رفع ملال و شفابخشی اشاره می‌کند: “گر تو ملولستی ز من، بنگر در آن شاه زمن / تا گرم و شیرینت کند آن دلبر حلواییم“. اگر تو (مخاطب) از من خسته شده‌ای (ملول گشته‌ای)، در آن پادشاه زمان (معشوق ازلی) بنگر، تا آن دلبر شیرین‌مانند (حلوایی‌ام)، تو را گرم و شیرین کند.

ای بی‌نوایان را نوا، جان ملولان را دوا / پران کنندهٔ جان، که من از قافم و عنقاییم“. ای کسی که (معشوق) نوای بی‌نوایان و دوای جان خستگان است، و ای پران‌کننده جان‌ها! (به من می‌گوید): “زیرا من از کوه قاف (مکان عنقا) هستم و خود عنقا (پرنده افسانه‌ای، نماد دست‌نیافتنی و بلندمرتبه) هستم.”

خاموشی و بیان شکرگزار (بیت ۱۳)

غزل با اعتراف به نقش عشق در سخن گفتن پایان می‌یابد: “من بس کنم بس از حنین، او بس نخواهد کرد از این / من طوطیم عشقش شکر، هست از شکر گویاییم“. من بس کنم از ناله و شیون، اما او (معشوق) از این (فیض‌بخشی) بس نخواهد کرد. من طوطی (مقلد) او هستم، و عشقش شکر (شیرینی سخن) است؛ سخن گفتن من از همان شکر اوست. (اشاره به اینکه سخن گفتن عاشق از فیض و الهام معشوق است).

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: