مطالب پیشنهادی![]()
عشقا، تو را قاضی برم کاشکستیم همچون صنم
از من نخواهد کس گوا که شاهدم، نی ضامنم
مقضی توی، قاضی توی، مستقبل و ماضی توی
خشمین توی، راضی توی، تا چون نمایی دم به دم
ای عشق زیبای منی، هم من توام هم تو منی
هم سیلی و هم خرمنی، هم شادیی هم درد و غم
آنها توی، وینها توی، وز این و آن تنها توی
وآن دشت با پهنا توی، وآن کوه و صحرای کرم
شیرینی خویشان توی، سرمستی ایشان توی
دریای دُرافشان توی، کانهای پُر زرّ و درم
عشق سخن کوشی توی، سودای خاموشی توی
ادراک و بیهوشی توی، کفر و هدی عدل و ستم
ای خسرو شاهنشهان، ای تختگاهت عقل و جان
ای بینشان با صد نشان، ای مخزنت بحر عدم
پیش تو خوبان و بتان چون پیش سوزن لعبتان
زشتش کنی، نغزش کنی، بردری از مرگ و سقم
هر نقش با نقشی دگر، چون شیر بودی و شکر
گر واقفندی نقشها که آمدند از یک قلم
آن کس که آمد سوی تو تا جان دهد در کوی تو
رشک تو گوید که: «برو»، لطف تو خواند که: «نعم»
لطف تو سابق میشود، جذّاب عاشق میشود
بر قهر سابق میشود، چون روشنایی بر ظلم
هر زندهای را میکشد وهم و خیالی سو به سو
کرده خیالی را کَفَت لشکرکش و صاحب علم
دیگر خیالی آوری، ز اوّل رباید سروری
آن را اسیر این کنی، ای مالک الملک و حشم
هر دم خیالی نو رسد از سوی جان اندر جسد
چون کودکان «قلعه بزم» گوید ز قسام القسم
خامش کنم، بندم دهان، تا برنشورد این جهان
چون مینگنجی در بیان، دیگر نگویم بیش و کم
این غزل مولانا، ستایش بیکران و خطاب مستقیم به “عشق” است که آن را به جایگاه معشوق مطلق و حتی خداوند مینشاند. مولانا عشق را حاکم مطلق بر هستی، خالق تضادها، و منبع تمام خوبیها و بدیها میبیند. او بر قدرت بیحد عشق در دگرگونسازی، تسلط بر زمان، و جذب سالکان تأکید میکند. غزل با توصیف عشق به عنوان پادشاهی بیهمتا که بر عقل و جان فرمان میراند و مدیریت خیالات درونی انسان، به حدود ناپذیری عشق در بیان و لزوم سکوت در برابر عظمت آن میرسد.
غزل با خطاب به عشق و سپردن خود به آن آغاز میشود: “عشقا، تو را قاضی برم کاشکستیم همچون صنم / از من نخواهد کس گوا که شاهدم، نی ضامنم“. ای عشق! تو را به قضاوت میبرم، زیرا مرا مانند بتی (صنم) شکستی (وجود ظاهریام را در هم کوبیدی). کسی از من گواهی نخواهد خواست، زیرا من خود شاهدم (بر عشق) و نه ضامن (کسی که ضمانت ظاهری کند). (اشاره به تسلیم کامل در برابر عشق و بینیازی از گواهیهای دنیوی).
“مقضی توی، قاضی توی، مستقبل و ماضی توی / خشمین توی، راضی توی، تا چون نمایی دم به دم“. آنکه حکم بر او جاری میشود (مقضی)، تویی؛ قاضی (حاکم) نیز تویی؛ هم آینده (مستقبل) تویی و هم گذشته (ماضی). هم خشمگینی تویی و هم راضی (خوشنود) تویی؛ پس هر لحظه چگونه جلوهگری میکنی؟ (اوج وحدت وجود و توصیف عشق به عنوان ذات مطلق و جامعالاضداد).
مولانا به حضور عشق در تمام ابعاد هستی اشاره میکند: “ای عشق زیبای منی، هم من توام هم تو منی / هم سیلی و هم خرمنی، هم شادیی هم درد و غم“. ای عشق! تو زیبایی من هستی؛ هم من تو هستم و هم تو منی (وحدت عاشق و معشوق). تو هم سیل (تخریبکننده) هستی و هم خرمن (پربرکت)؛ هم شادی هستی و هم درد و غم. (اشاره به حضور عشق در اضداد).
“آنها توی، وینها توی، وز این و آن تنها توی / وآن دشت با پهنا توی، وآن کوه و صحرای کرم“. آنها (اشعیای دور) تویی، و اینها (اشعیای نزدیک) تویی؛ و از همه اینها (موجودات) تو تنهایی و بیهمتا هستی. آن دشت با گستردگیاش تویی، و آن کوه و صحرای کرم و بخشش نیز تویی. (اشاره به فراگیری و بیهمتایی عشق).
مولانا به نقش عشق در زندگی انسان و هستی اشاره میکند: “شیرینی خویشان توی، سرمستی ایشان توی / دریای دُرافشان توی، کانهای پُر زرّ و درم“. تو شیرینی خویشاوندان (نزدیکان) هستی، و سرمستی آنها نیز تویی. دریای گوهرپاش و بخشنده تویی، و معدنهای پر از طلا و نقره نیز تویی. (اشاره به عشق به عنوان منبع تمام لذتها و ثروتهای مادی و معنوی).
“عشق سخن کوشی توی، سودای خاموشی توی / ادراک و بیهوشی توی، کفر و هدی عدل و ستم“. ای عشق! تو سخنگویی (در بیان)، و همچنین میل به خاموشی (در باطن) تویی. تو ادراک و فهم هستی و بیهوشی (سرمستی) نیز تویی؛ کفر و هدایت و عدل و ستم نیز تویی. (ادامه توصیف عشق به عنوان جامع اضداد و حاکم بر همه چیز).
مولانا به سلطنت عشق بر عالم اشاره میکند: “ای خسرو شاهنشهان، ای تختگاهت عقل و جان / ای بینشان با صد نشان، ای مخزنت بحر عدم“. ای پادشاه پادشاهان! ای کسی که تخت سلطنتت عقل و جان است! ای بینشانی که صدها نشان (جلوه) داری! ای کسی که مخزنت دریای عدم (نیستی، غیب مطلق) است!
“پیش تو خوبان و بتان چون پیش سوزن لعبتان / زشتش کنی، نغزش کنی، بردری از مرگ و سقم“. در برابر تو، خوبان و بتان (معشوقههای زیبا) مانند عروسکها در برابر سوزن هستند (که سوزن آنها را به هر شکلی درمیآورد). تو آنها را زشت میکنی، زیبا میکنی، و از مرگ و بیماری نجات میدهی (یا پاره میکنی). (اشاره به قدرت مطلق عشق در تغییر و تحول).
مولانا به وحدت هستی و دوگانگی رشک و لطف عشق اشاره میکند: “هر نقش با نقشی دگر، چون شیر بودی و شکر / گر واقفندی نقشها که آمدند از یک قلم“. هر صورت و جلوهای با صورت دیگر، مانند شیر و شکر (درهم آمیخته) بودی، اگر آن صورتها میدانستند که همگی از یک قلم (قلم قدرت الهی) آمدهاند. (اشاره به وحدت مبدأ تمام پدیدهها).
“آن کس که آمد سوی تو تا جان دهد در کوی تو / رشک تو گوید که: «برو»، لطف تو خواند که: «نعم»“. آن کس که به سوی تو (عشق) آمد تا جانش را در کوی تو فدا کند، حسد و غیرت تو به او میگوید: “برو!” (نزدیک نیا)، اما لطف و بخشش تو او را میخواند که: “آری!” (بیا). (اشاره به دو رویی عشق: رشکورزی که مانع میشود و لطف که جذب میکند).
مولانا به پیشی گرفتن لطف عشق بر قهر آن اشاره میکند: “لطف تو سابق میشود، جذّاب عاشق میشود / بر قهر سابق میشود، چون روشنایی بر ظلم“. لطف و عنایت تو پیشی میگیرد و جاذبهای میشود که عاشق را جذب میکند. بر قهر و غضب (عشق) نیز پیشی میگیرد، مانند روشنایی که بر تاریکی پیشی میگیرد.
“هر زندهای را میکشد وهم و خیالی سو به سو / کرده خیالی را کَفَت لشکرکش و صاحب علم“. هر موجود زندهای را، وهم و خیالی (از جانب تو) به هر سویی میکشد. تو یک خیال را (با قدرت) کفایت کردهای (مأمور کردهای) که لشکرکش و صاحب پرچم (رهبر) باشد. (اشاره به تأثیر وهم و خیال در زندگی انسان که همه از جانب عشق است).
مولانا به قدرت عشق در کنترل و ایجاد خیالات اشاره میکند: “دیگر خیالی آوری، ز اوّل رباید سروری / آن را اسیر این کنی، ای مالک الملک و حشم“. سپس خیال دیگری را میآوری که بر خیال اول پیشی میگیرد و سروری را از او میرباید. تو آن (خیال) را اسیر این (خیال دیگر) میکنی، ای مالک پادشاهی و قدرت! (اشاره به مدیریت و تغییر خیالات درونی توسط عشق).
“هر دم خیالی نو رسد از سوی جان اندر جسد / چون کودکان «قلعه بزم» گوید ز قسام القسم“. هر لحظه خیالی تازه از سوی جان به جسم میرسد. مانند کودکان (که در بازی) “قلعه بزم” میگویند (کنایه از فرمانروایی و تقسیم)، این خیالها از سوی “قسمتکننده قَسم” (خداوند یا عشق) میآید. (اشاره به بازیگوشی و تکرار ظهور خیالات درونی از منبع الهی).
غزل با لزوم خاموشی و سکوت در برابر وصفناپذیری عشق پایان مییابد: “خامش کنم، بندم دهان، تا برنشورد این جهان / چون مینگنجی در بیان، دیگر نگویم بیش و کم“. ساکت میشوم و دهانم را میبندم، تا (وصف تو) این جهان (مادی) را از بین نبرد (یا از حد خود فراتر نرود). چون تو (عشق) در بیان نمیگنجی، دیگر کم یا زیاد چیزی نمیگویم. (اوج عجز از بیان عظمت عشق و لزوم سکوت).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر