مطالب پیشنهادی![]()
ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم
کز بهر این آوردهای ما را ز صحرای عدم
تا جان ز فکرت بگذرد وین پردهها را بردرد
زیرا که فکرت جان خورد جان را کند هر لحظه کم
ای دل خموش از قال او واقف نهای ز احوال او
بر رخ نداری خال او گر چون مهی ای جان عم
خوبی جمال عالمان وان حال حال عارفان
کو دیده کو دانش بگو کو گلستان کو بوی و شم
زان می که او سرکه شود زو ترش رویی کی رود
این می مجو آن می بجو کو جام غم کو جام جم
آن می بیار ای خوبرو کاشکوفهاش حکمت بود
کز بحر جان دارد مدد تا درج در شد زو شکم
بر ریز آن رطل گران بر آه سرد منکران
تا سردشان سوزان شود گردد همه لاشان نعم
گر مجسم خالی بدی گفتار من عالی بدی
یا نور شو یا دور شو بر ما مکن چندین ستم
مانند درد دیدهای بر دیده برچفسیدهای
ای خواجه برگردان ورق ور نه شکستم من قلم
هر کس که هایی می کند آخر ز جایی می کند
شاهی بود یا لشکری تنها نباشد آن علم
خالی نمیگردد وطن خالی کن این تن را ز من
مستست جان در آب و گل ترسم که درلغزد قدم
ای شمس تبریزی ببین ما را تو این نعم المعین
ای قوت پا در روش وی صحت جان در سقم
این غزل مولانا، دعوتی پرشور از “ساقی روشندلان” (معشوق یا پیر کامل) برای سیراب کردن جان از باده کرم الهی است. مولانا بر رهایی از قید فکرت و رسیدن به معرفت شهودی تأکید میکند و می میانهرو را نفی کرده و به دنبال “می” حقیقی است که جان را قوت میبخشد. او به قدرت این باده در دگرگون کردن منکران و تبدیل نیستی به هستی اشاره دارد و در نهایت با تضرع به شمس تبریزی، او را منبع قوت و سلامت جان میخواند.
غزل با درخواست از ساقی آغاز میشود: “ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم / کز بهر این آوردهای ما را ز صحرای عدم“. ای ساقی دلهای روشن (عارفان)، جام بزرگ کرم و بخشش را بردار (و بیاور)! زیرا ما را به خاطر همین (نوشیدن از این باده) از صحرای نیستی (عدم) به هستی آوردهای.
“تا جان ز فکرت بگذرد وین پردهها را بردرد / زیرا که فکرت جان خورد جان را کند هر لحظه کم“. (این باده را بیاور) تا جان از قید فکر و اندیشه (جزئی) رها شود و این پردهها (حجابهای بین جان و حقیقت) را پاره کند. زیرا فکرت (اندیشههای مادی) جان را میخورد و هر لحظه آن را کم میکند.
مولانا به ناتوانی عقل از درک حال معشوق اشاره میکند: “ای دل خموش از قال او واقف نهای ز احوال او / بر رخ نداری خال او گر چون مهی ای جان عم“. ای دل! از گفتار (ظاهری) او (معشوق) خاموش باش، زیرا تو از احوال (باطنی) او آگاه نیستی. تو خال روی او را نداری، حتی اگر مانند ماه (زیبا و درخشان) باشی، ای عموی جان (خطاب به دل یا شنونده). (یعنی ظاهر نمیتواند باطن را درک کند).
“خوبی جمال عالمان وان حال حال عارفان / کو دیده کو دانش بگو کو گلستان کو بوی و شم“. زیبایی ظاهر عالمان (که به علم ظاهری مشغولند) کجاست، و حال باطنی عارفان کجاست؟ بگو کجاست دیده (بصیرت) و کجاست دانش حقیقی؟ کجاست گلستان (زیبایی باطنی) و کجاست بوی و شم (فهم و ادراک آن)؟ (مقایسه میان علم ظاهری و معرفت باطنی).
مولانا میان دو نوع می تمایز قائل میشود: “زان می که او سرکه شود زو ترش رویی کی رود / این می مجو آن می بجو کو جام غم کو جام جم“. از آن می (مادی) که سرکه میشود (فانی و تلخ میگردد)، ترشرویی و ناراحتی چگونه از بین میرود؟ این می (مادی) را مخواه، آن می (معنوی) را بجو! کجا است جام غم؟ کجا است جام جم (جام جهاننما، نماد بینایی باطنی)؟
“آن می بیار ای خوبرو کاشکوفهاش حکمت بود / کز بحر جان دارد مدد تا درج در شد زو شکم“. آن می را بیاور ای زیبارو، که شکوفهاش (نتیجهاش) حکمت است. (میای) که از دریای جان مدد میگیرد تا گوهر (معرفت) از آن به وجود آید (شکم درج در شود). (اشاره به می معرفت که منشأ حکمت است).
مولانا به قدرت تحولآفرین باده عشق اشاره میکند: “بر ریز آن رطل گران بر آه سرد منکران / تا سردشان سوزان شود گردد همه لاشان نعم“. آن جام سنگین (رطل گران) را بر آه سرد منکران (کسانی که منکر عشق و معرفتاند) بریز، تا سردی آنها سوزان شود و تمام “هیچ”های آنها (لاش) به “آری” (نعم) تبدیل شود. (اشاره به دگرگون کردن نیستی به هستی و تبدیل منکران به اهل یقین).
“گر مجسم خالی بدی گفتار من عالی بدی / یا نور شو یا دور شو بر ما مکن چندین ستم“. اگر جهان محسوس و مادی تهی و بیمعنا بود، گفتار من (که از حق میگویم) عالی میشد. یا (ای مخاطب) نور شو (اهل معرفت شو) یا دور شو! اینقدر بر ما ستم مکن. (تهدید یا تذکر به کسی که در فهم حقایق سستی میکند).
مولانا به لزوم بصیرت و ترک تعصب اشاره میکند: “مانند درد دیدهای بر دیده برچفسیدهای / ای خواجه برگردان ورق ور نه شکستم من قلم“. (ای خواجه) تو مانند دردی هستی که بر چشم چسبیدهای (مانع دیدن حقیقت هستی). ای خواجه! این ورق (طرز فکرت) را برگردان، وگرنه من قلم (قلم گفتار یا قلم تقدیر) را میشکنم. (تهدید به قطع کلام یا تغییر سرنوشت از سوی عارف).
“هر کس که هایی می کند آخر ز جایی می کند / شاهی بود یا لشکری تنها نباشد آن علم“. هر کس که صدایی از خود درمیآورد (اظهار وجودی میکند)، بالاخره از منشأ و جایی این کار را میکند. یا (منشأش) شاهی است یا لشکری؛ آن (اثر) تنها و بدون پرچمداری نیست. (اشاره به اینکه هر ظهوری منشأ و صاحب قدرتی دارد).
مولانا به لزوم رهایی از قید تن و مستی جان اشاره میکند: “خالی نمیگردد وطن خالی کن این تن را ز من / مستست جان در آب و گل ترسم که درلغزد قدم“. این وطن (دنیا) خالی از وجود تو نیست؛ این تن را از خودت (از قید و تعلقات) خالی کن! جان در آب و گل (در این جسم مادی) مست است، میترسم که قدمش بلرزد (از راه منحرف شود).
“ای شمس تبریزی ببین ما را تو این نعم المعین / ای قوت پا در روش وی صحت جان در سقم“. ای شمس تبریزی! ما را ببین، تو برای ما چه یاریدهنده خوبی هستی! ای قوت پا در راه رفتن، و ای سلامت جان در بیماری! (ستایش شمس تبریزی به عنوان منبع قدرت و سلامت روحانی).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر