مطالب پیشنهادی![]()
دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم
شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود
شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم
ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه
زیرا که بیحقه و صدف رخشانتر آید گوهرم
اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان
ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم
آن جوز بیمغزی بود کو پوست بگزیده بود
او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم
لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او
شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم
چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر
در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم
ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله
در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم
زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او
زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم
ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو
از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم
این غزل مولانا، بیانی شورانگیز از مقام عاشق در پرتو فیض معشوق ازلی است. مولانا با ادعاهایی که از فنای در معشوق و بقای بالله برمیخیزد، خود را از هر قید و نقصی رها میبیند. او تاج زرین عشق را بر سر دارد که هیچ سیلی آن را نمیاندازد و با تشبیههایی مانند جوز و لوزینه، بر اهمیت مغز (حقیقت) در برابر پوست (ظاهر) تأکید میکند. غزل با دعوت به ذکر “الله” و رهایی از گلهگزاریها و ستایش یوسف جان پرور (اشاره به پیر یا معشوق) به پایان میرسد.
غزل با تصویری از عزت و استواری عاشق آغاز میشود: “دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم / چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم“. دیروز (یا همیشه)، آن دلبر (معشوق) تاجی زرین (تاج عزت و عشق) بر سرم نهاده است. هرچند که (تو ای عقل یا ای دنیا) سیلی میزنی، آن (تاج) از سرم نمیافتد. (اشاره به پایداری مقام عاشق در برابر رنجها و مشکلات).
“شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود / شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم“. آن شاه ابدی (خداوند یا معشوق ازلی) که کلاهدوز است (کلاه عزت میبخشد)، از کلاه (وجود) خود بر سر من (این پوشش) عشقش را مینهد. لاجرم (به ناچار) این پوشش پایدار و ماندگار خواهد بود. (اشاره به جاودانگی و ثبات عشق الهی).
مولانا به بینیازی از قیدهای ظاهری اشاره میکند: “ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه / زیرا که بیحقه و صدف رخشانتر آید گوهرم“. و اگر سری (تن و هستی ظاهری) با کلاه (تاج عزت) نماند (فنا شود)، من سراسر مانند ماه (درخشان و کامل) میشوم. زیرا گوهر وجود من، بیآنکه در جعبه (حقه) یا صدف باشد، درخشانتر جلوه میکند. (اشاره به ظهور حقیقت در غیاب ظاهر).
“اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان / ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم“. اکنون سرم را آماده کردهام و با گرز سنگین (بلا و رنج) برای امتحان بزن. اگر این استخوانها (وجود ظاهری) بشکند، من از عقل و جان مغزینتر (پر مغزتر و عمیقتر) میشوم. (اشاره به تعالی از طریق رنج و بلا).
مولانا برتری حقیقت بر ظاهر را بیان میکند: “آن جوز بیمغزی بود کو پوست بگزیده بود / او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم“. آن شخص (وجود) مانند گردوی بیمغزی بود که تنها پوست را برگزیده بود (به ظاهر دل بسته بود). او چگونه لذت لوزینه (نوعی شیرینی) پیغامبرم (پیامآور الهی) را چشیده بود؟ (اشاره به نارسایی درک کسانی که به ظاهر دل میبندند).
“لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او / شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم“. آن لوزینه (فیض و معرفت) که پر از مغز (حقیقت) و پر از شکر و بادام (لذت و لطافت) اوست، حلق و لبم را شیرین میکند و نوری در بینایی من قرار میدهد. (اشاره به تأثیر شیرین و روشنگر معرفت الهی).
مولانا به لزوم نفی ظاهر برای رسیدن به باطن اشاره میکند: “چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر / در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم“. ای پسر! وقتی مغز (حقیقت) را یافتی، چشمت را از پوست (ظاهر) برمیداری. وقتی به کوی عیسی (محل معجزات و احیای مردگان) آمدی، دیگر نمیگویی “خر من کجاست؟” (یعنی دیگر به دنبال مادیات و تعلقات دنیوی نمیگردی).
“ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله / در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم“. ای جان من! تا کی گله و شکایت میکنی؟ یک خر از گلهات را کم در نظر بگیر (یعنی به خودت آسان بگیر). به چاقی و فربهی اسب (فارس) نگاه کن، نه به بارکش لاغر من. (اشاره به نگاه به کمالات معنوی و نه نقصهای ظاهری).
مولانا به ریشه کبر عارفانه اشاره میکند: “زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او / زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم“. فربهی و شکوه عاشق را، از فربهی و شکوه معشوقش بدان. زیرا تکبر (عزت نفس) عاشقان، از “الله اکبرم” (عظمت خداوند که در وجودشان تجلی یافته) برمیخیزد. (اشاره به تکبر ناشی از وحدت با حق).
“ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو / از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم“. ای دردهایی که با “آه” بیان میشوید، “آه آه” نگویید، بلکه “الله” بگویید! از “چه” (چرایی و مسائل مادی) سخن مگو، بلکه از “جان” (حقیقت وجود) سخن بگو، ای یوسف (زیبا و پاک) جانپرور من! (دعوت به ذکر الهی و توجه به حقیقت).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر