مطالب پیشنهادی![]()
ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم
خورشید او را ذرهام این رقص از او آموختم
ای مه نقاب روی او ای آب جان در جوی او
بر رو دویدن سوی او زان آب جو آموختم
گلشن همیگوید مرا کاین نافه چون دزدیدهای
من شیری و نافه بری ز آهوی هو آموختم
از باغ و از عرجون او وز طره میگون او
اینک رسن بازی خوش همچون کدو آموختم
از نقشهای این جهان هم چشم بستم هم دهان
تا نقش بندی عجب بیرنگ و بو آموختم
دیدم گشاد داد او وان جود و آن ایجاد او
من دادن جان دم به دم زان دادخو آموختم
در خواب بیسو می روی در کوی بیکو می روی
شش سو مرو وز سو مگو چون غیر سو آموختم
این غزل مولانا، بیانی از تأثیر عمیق معشوق بر وجود عاشق و یادگیری حقایق هستی از اوست. مولانا با استعارههای آسمانی و زمینی، نشان میدهد که هرچه در هستی از زیبایی، حرکت، و کمال هست، نشأت گرفته از معشوق و فیض اوست. او خود را شاگرد مکتب عشق میداند که از معشوق، بیرنگی، بیبویی، و ایثار جان را آموخته است. در نهایت، غزل با تأکید بر رهایی از قید مکان و جهتگیری به سوی لامکان به پایان میرسد.
غزل با بیان تأثیر معشوق بر عالم آغاز میشود: “ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم / خورشید او را ذرهام این رقص از او آموختم“. ای آسمان، این چرخش و حرکت من (همچون فلک)، از آن معشوق ماهرو (زیبا) آموختهام. من ذرهای ناچیز در برابر خورشید وجود او هستم، و این رقص (شوریدگی و حرکت عاشقانه) را از او آموختهام.
“ای مه نقاب روی او ای آب جان در جوی او / بر رو دویدن سوی او زان آب جو آموختم“. ای ماه، تو تنها نقابی بر روی (جمال) او هستی؛ ای آب، تو جان مایهی جاری در جوی (وجود) او هستی. (من) دویدن و شتابان رفتن به سوی او را از آن آب جوی (که همواره به سوی مقصد میرود) آموختهام.
مولانا به منشأ آگاهی و حکمت خود اشاره میکند: “گلشن همیگوید مرا کاین نافه چون دزدیدهای / من شیری و نافه بری ز آهوی هو آموختم“. گلستان (جهان طبیعت) به من میگوید که: “تو این بوی خوش (نافه معرفت) را چگونه دزدیدهای؟” من (که مانند) شیری (قوی و قدرتمندم) و حامل نافه (حکمت و معرفت) هستم، این هنر را از آهوی “هو” (اشاره به وجود مطلق و غیبدان) آموختهام.
“از باغ و از عرجون او وز طره میگون او / اینک رسن بازی خوش همچون کدو آموختم“. از باغ (وجود) و از شاخه خوشخرم او، و از گیسوان میگون (زیبای) او، اینک رسنبازی (مهارت و چالاکی) خوشایند را مانند کدو (که در هوا معلق میماند) آموختهام. (اشاره به رسیدن به رهایی و معلق ماندن در عشق).
مولانا به بصیرت معنوی و ایثار جان اشاره میکند: “از نقشهای این جهان هم چشم بستم هم دهان / تا نقش بندی عجب بیرنگ و بو آموختم“. از نقشها و جلوههای (فانی) این جهان، هم چشم پوشیدم و هم دهان بستم (سکوت کردم). تا (از معشوق) نقشبندی عجیب و بیرنگ و بو (هنر آفرینش بدون صورت ظاهری، هنر عالم معنا) را آموختم.
“دیدم گشاد داد او وان جود و آن ایجاد او / من دادن جان دم به دم زان دادخو آموختم“. گشادهدستی او در بخشش، و آن جود و آفرینش او را دیدم. من (هنر) جان دادن (ایثار) را لحظه به لحظه از آن صاحببخشندگی (معشوق) آموختم.
غزل با تأکید بر فراتر رفتن از حدود مادی پایان مییابد: “در خواب بیسو می روی در کوی بیکو می روی / شش سو مرو وز سو مگو چون غیر سو آموختم“. تو (ای سالک) در خواب (در عالم غیب) بیجهت و بیحد و مرز حرکت میکنی، در کوچهای که کجایی (بیکجا) نیست، میروی. پس به شش جهت (جهتهای مکانی) نرو و از جهت سخن مگو، زیرا من (از معشوق) راه بیجهتی را آموختهام.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر