مطالب پیشنهادی![]()
باز آمدم چون عیدِ نو، تا قفلِ زندان بشکنم
وین چرخِ مردمْخوار را چنگال و دندان بشکنم
هفتاخترِ بیآب را، کین خاکیان را میخورند
هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم
از شاهِ بیآغازْ من، پرّان شدم چون باز من
تا جغدِ طوطیخوار را در دِیرِ ویران بشکنم
زآغاز عهدی کردهام کاین جان فدایِ شه کنم
بشکسته بادا پشتِ جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم، شمشیر و فرمان در کفم
تا گردنِ گردنکشان در پیشِ سلطان بشکنم
روزی دو، باغِ طاغیان گر سبز بینی، غم مخور
چون اصلهای بیخشان از راهِ پنهان بشکنم
من نشکنم جز جور را یا ظالمِ بدغور را
گر ذرّهای دارد نمک گبرم اگر آن بشکنم
هر جا یکیگویی بُوَد، چوگانِ وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد، در زخمِ چوگان بشکنم
گشتم مقیمِ بزم او، چون لطفْ دیدم عزمِ او
گشتم حقیرِ راه او، تا ساقِ شیطان بشکنم
چون در کفِ سلطان شدم، یک حبّه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی، میدان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانهٔ خود ره دهی
پس تو ندانی این قدَر کاین بشکنم، آن بشکنم؟
گر پاسبان گوید که «هی!»، بر وی بریزم جامِ می
دربان اگر دستم کشد، من دستِ دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گِرْدِ دل، از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردونِ گردان بشکنم
خوانِ کرم گستردهای، مهمانِ خویشم بردهای
گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم؟
نی نی، منم سَرْخوان تو، سرخیلِ مهمانان ِتو
جامی دو بر مهمان کنم، تا شرمِ مهمان بشکنم
ای که میانِ جانِ من تلقینِ شعرم میکنی
گر تن زنم خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم
از شمسِ تبریزی اگر باده رسد، مستم کند،
من لااُبالیوار خود اُستُونِ کیوان بشکنم
این غزل مولانا، اعلام قیام و شورش عارفانه علیه محدودیتها و ستمهای ظاهری و باطنی است. مولانا خود را همچون عید نو، رهاکننده از زندان و شکننده بندها میبیند. او با ادعاهای جسورانه و تصویری، خود را قدرتمندتر از هر نیروی ظاهری و حتی کیهانی نشان میدهد. در این غزل، مولانا بر فنای کامل در معشوق و تسلیم بیقید و شرط به اراده او، رهایی از عقل جزئی و رسیدن به مقام قدرت الهی تأکید میکند. در نهایت، او این تواناییها را نتیجه مستی از باده شمس تبریزی میداند.
غزل با تصویری قدرتمند از بازگشت عاشق آغاز میشود: “باز آمدم چون عیدِ نو، تا قفلِ زندان بشکنم / وین چرخِ مردمْخوار را چنگال و دندان بشکنم“. من مانند عید نوروز (که نماد آزادی و شادابی است) بازآمدهام تا قفل زندانها (قیدهای دنیا و نفس) را بشکنم. و این چرخ (فلک، تقدیر) که انسانها را میبلعد (مردمخوار)، چنگال و دندانش را درهم میشکنم.
“هفتاخترِ بیآب را، کین خاکیان را میخورند / هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم“. هفت ستاره (اختران، نماد افلاک و تأثیرات نجومی) که بیجان و بیاثرند (بیآب) و این خاکیان (انسانها) را آزار میدهند، هم آب بر آتش آنها میریزم و هم بادهایشان را میشکنم (یعنی قدرت و تأثیرشان را از بین میبرم).
مولانا به رسالت معنوی خود اشاره میکند: “از شاهِ بیآغازْ من، پرّان شدم چون باز من / تا جغدِ طوطیخوار را در دِیرِ ویران بشکنم“. از جانب شاهی که هیچ آغازی ندارد (خداوند)، من مانند باز پروازکنان آمدم. تا جغدی را که طوطی (نماد روح پاک یا انسان کامل) را میخورد، در دیر (خانه دنیا) ویرانش کنم. (اشاره به مقابله با نفس اماره یا گمراهیها).
“زآغاز عهدی کردهام کاین جان فدایِ شه کنم / بشکسته بادا پشتِ جان گر عهد و پیمان بشکنم“. از همان ابتدا، عهدی کردهام که این جان را فدای شاه (معشوق) کنم. اگر این عهد و پیمان را بشکنم، پشت جانم شکسته باد! (نهایت وفاداری و تعهد در راه عشق).
مولانا به قدرت اجرایی خود در راه حق اشاره میکند: “امروز همچون آصفم، شمشیر و فرمان در کفم / تا گردنِ گردنکشان در پیشِ سلطان بشکنم“. امروز من مانند آصف (وزیر سلیمان نبی که قدرتی الهی داشت) هستم، شمشیر و فرمان (قدرت و اختیار) در دست من است. تا گردن سرکشان و ظالمان را در برابر سلطان (معشوق/حق) درهم بشکنم.
“روزی دو، باغِ طاغیان گر سبز بینی، غم مخور / چون اصلهای بیخشان از راهِ پنهان بشکنم“. اگر برای یک یا دو روز، باغ سرکشان (طاغیان) را سبز و خرم دیدی، غم مخور. زیرا من ریشههای اصلی آنها را از راهی پنهان (با قدرت باطنی) درهم میشکنم.
مولانا به هدف مبارزهاش اشاره میکند: “من نشکنم جز جور را یا ظالمِ بدغور را / گر ذرّهای دارد نمک گبرم اگر آن بشکنم“. من چیزی جز ستم و ستمکار بدطینت را درهم نمیشکنم. اگر ذرهای نمک (وفاداری یا حقشناسی) داشته باشد، اگر آن را بشکنم، گبر (کافر) هستم. (اشاره به عدالت در شکستن و درهم کوبیدن).
“هر جا یکیگویی بُوَد، چوگانِ وحدت وی برد / گویی که میدان نسپرد، در زخمِ چوگان بشکنم“. هر جا که یک گوی (هدف) باشد، چوگان وحدت (قدرت الهی) آن را میبرد. گویی که میدان را طی نکرد (یعنی مقاومت کرد)، او را با ضربه چوگان میشکنم. (اشاره به غلبه وحدت بر کثرت و مقاومتناپذیری در برابر قدرت حق).
مولانا به حضور در بزم معشوق و مبارزه با شیطان اشاره میکند: “گشتم مقیمِ بزم او، چون لطفْ دیدم عزمِ او / گشتم حقیرِ راه او، تا ساقِ شیطان بشکنم“. در بزم او (معشوق) مقیم شدم، وقتی عزم (قصد و اراده) پرلطف او را دیدم. در راه او (برای رسیدن به او) خود را حقیر کردم، تا پای (قدرت) شیطان را درهم بشکنم.
“چون در کفِ سلطان شدم، یک حبّه بودم کان شدم / گر در ترازویم نهی، میدان که میزان بشکنم“. هنگامی که در دست سلطان (معشوق) قرار گرفتم، یک دانه بیارزش بودم اما به معدن (گوهر و ارزش) تبدیل شدم. اگر مرا در ترازو بگذاری، بدان که ترازو (مقیاسهای ظاهری) را درهم میشکنم. (اشاره به بیحد و اندازه شدن ارزش عاشق در پرتو معشوق).
مولانا به بیباکی و قدرت خود در خانه معشوق اشاره میکند: “چون من خراب و مست را در خانهٔ خود ره دهی / پس تو ندانی این قدَر کاین بشکنم، آن بشکنم؟“. هنگامی که به من که چنین خراب و مست (عشق) هستم، در خانه خودت راه میدهی، پس تو نمیدانی که من این (خانه) را میشکنم و آن (چیز دیگر) را میشکنم؟ (اشاره به آزادی و قدرت مطلق عاشق در عالم معشوق).
“گر پاسبان گوید که «هی!»، بر وی بریزم جامِ می / دربان اگر دستم کشد، من دستِ دربان بشکنم“. اگر نگهبان بگوید “هی!” (منع کند)، جام می (عشق) را بر سرش میریزم. اگر دربان دستم را بگیرد (جلویم را بگیرد)، من دست دربان را میشکنم. (نمادی از بیباکی و رهایی از هرگونه مانع ظاهری در راه عشق).
مولانا به غلبه بر نیروهای کیهانی اشاره میکند: “چرخ ار نگردد گِرْدِ دل، از بیخ و اصلش برکنم / گردون اگر دونی کند گردونِ گردان بشکنم“. اگر چرخ (فلک) گرد دل (در مدار عشق) نگردد، ریشه و اصلش را از جا میکنم. اگر گردون (چرخ فلک) پستی کند، آن گردون چرخان را درهم میشکنم.
“خوانِ کرم گستردهای، مهمانِ خویشم بردهای / گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم؟“. خوان (سفره) کرم خود را گستردهای و مرا مهمان خویش کردهای. پس چرا گوشم را میمالی (سرزنشم میکنی) اگر من گوشهای از نان (فیض) را بشکنم و بردارم؟ (یعنی وقتی تو خود کریمی، چرا از جسارت من در برداشتن فیض گله میکنی؟).
مولانا به مقام و نقش خود در بزم معشوق اشاره میکند: “نی نی، منم سَرْخوان تو، سرخیلِ مهمانان ِتو / جامی دو بر مهمان کنم، تا شرمِ مهمان بشکنم“. نه نه، من سرخوان (شخصی که در رأس سفره است و پذیرایی میکند) تو هستم، سرگروه مهمانان تو. یک یا دو جام بر مهمان میریزم تا شرم و خجالت مهمان را بشکنم. (یعنی من خود واسطه فیضرسانی از جانب معشوق به دیگران هستم).
“ای که میانِ جانِ من تلقینِ شعرم میکنی / گر تن زنم خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم“. ای کسی که در میان جان من، شعر را به من تلقین میکنی (الهامبخش من هستی)، اگر تنبلی کنم و ساکت شوم (شعر نگویم)، میترسم که فرمان تو را بشکنم. (اشاره به اینکه شاعری او نیز از الهام معشوق است).
غزل با اشاره به شمس تبریزی و اوج قدرت پایان مییابد: “از شمسِ تبریزی اگر باده رسد، مستم کند، / من لااُبالیوار خود اُستُونِ کیوان بشکنم“. اگر از شمس تبریزی بادهای به من برسد و مرا مست کند، من با بیباکی و بیتفاوتی، خود ستون سیاره کیوان (زحل، نماد بالاترین و محکمترین ستونها در افلاک) را درهم میشکنم. (اشاره به قدرت بیحد و مرز و رهایی از همه قیود در پرتو عشق شمس).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر