مطالب پیشنهادی![]()
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام
دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیدهام
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریدهام
امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیدهام
من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیدهام
از کاسهٔ استارگان وز خوان گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسهها لیسیدهام
من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیدهام
در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می مالیدهام
مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییدهام
چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیدهای من صدصفت گردیدهام
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیدهها منزلگهی بگزیدهام
تو مست مست سرخوشی من مست بیسر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بیدهان خندیدهام
من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بیدام و بیگیرندهای اندر قفس خیزیدهام
زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیدهام
در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین دادهام تا این بلا بخریدهام
چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیدهام
پوسیدهای در گور تن رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیدهام
نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو من دیبهها پوشیدهام
پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیدهام
تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیدهام
عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیدهام
خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییدهام
هر غورهای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
کز خامی و بیلذتی در خویشتن چغزیدهام
این غزل مولانا، بیانی عمیق و شورانگیز از تحول کامل و فنا در عشق الهی است. مولانا با ادعاهایی جسورانه و پارادوکسیکال، وضعیت خود را پس از غرق شدن در عشق توصیف میکند. او خود را کاملاً رها از عقل و اندیشه، دلکنده از خویش، و آمیخته با نیستی میداند. در این غزل، مولانا بر تجربههای درونی فراتر از درک ظاهری، پذیرش بلا در راه عشق، و رسیدن به حیات دوباره از طریق فنا تأکید میکند. در نهایت، با ستایش شمس تبریزی، او را منشأ این تحول عظیم میداند.
غزل با بیانی قاطع از انتخاب راه عشق آغاز میشود: “این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام / این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام“. این بار (در این مرحله از زندگی)، من یکباره و بهطور کامل در عاشقی فرو رفتهام. این بار، من یکباره و بهطور کامل از آسودگی و عافیت (دنیوی) دست کشیدهام. (اشاره به انتخاب آگاهانه راه پرخطر عشق).
“دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام / عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام“. دل خود را از خویشتن کندهام و با چیزی دیگر (معشوق/حق) زندهام. عقل و دل و اندیشه (که ابزار فهم دنیویاند) را از ریشه سوزاندهام. (اشاره به فنای خودی و رهایی از قید عقل جزئی در راه عشق).
مولانا خود را حتی فراتر از جنون میداند: “ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی / دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیدهام“. ای مردم! از من انتظاری نداشته باشید که مانند انسانهای عادی (مردمی) باشم. حتی دیوانه هم آن چیزهایی را که من در دلم اندیشیدهام، نمیاندیشد. (یعنی حال من فراتر از جنون عادی است).
“دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته / من با اجل آمیخته در نیستی پریدهام“. دیوانهای که از شوریدگی ستارگان را (بر زمین) ریخته بود، از شور و حال من فرار کرده است. من با مرگ (فنا) آمیختهام و در نیستی (فنای فیالله) پرواز کردهام. (اشاره به مقام فنا و از خود بیخودی).
مولانا به بیاثر بودن تهدید عقل اشاره میکند: “امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد / خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیدهام“. امروز عقل من یکباره از من بیزار شد (از من روی برگرداند). میخواهد مرا بترساند، گمان کرد من (ترسها را) ندیدهام (یا نادانم).
“من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او / من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیدهام“. من خود کجا از عقل میترسم؟ من برای او (عقل) شکلی (نقشی) ساختم (او را به بازی گرفتم). من که گیج و احمق نیستم، اما قاصد (پیامرسان عشق) چنین گیج و متحیرم کرده است. (یعنی این حیرت از عشق است، نه از نادانی).
مولانا به وارستگی خود از مادیات اشاره میکند: “از کاسهٔ استارگان وز خوان گردون فارغم / بهر گدارویان بسی من کاسهها لیسیدهام“. من از کاسه ستارگان (رزق و روزی آسمانی) و از سفره فلک (مادیات دنیا) بینیازم. اما برای نیازمندان (گدایان)، من کاسههای زیادی را لیسیدهام (خدمت کردهام و تواضع نمودهام).
“من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام / حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیدهام“. من از روی مصلحت (الهی) در زندان دنیا ماندهام. زندان از کجا و من از کجا؟ من مال چه کسی را دزدیدهام (که در بند باشم)؟ (اشاره به بیگناهی و رهایی باطنی).
مولانا به رنجهای درونی و حیات معنوی اشاره میکند: “در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون / دامان خون آلود را در خاک می مالیدهام“. در زندان تن، غرق در خون (رنج و درد عشق) هستم و از اشک چشم هر خونی (اشکهای فراوان و دردناک). دامان آلوده به خون (دل) را در خاک میمالیدم (در خاکساری و تواضع).
“مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون / یک بار زاید آدمی من بارها زاییدهام“. مانند کودکی در شکم مادر، من از خون (عشق و فنا) پرورش مییابم. انسان یک بار زاده میشود، اما من بارها زاده شدهام. (اشاره به تولدهای معنوی و تجدید حیات مداوم در مسیر سلوک).
مولانا به مقام والای خود در عشق اشاره میکند: “چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا / زیرا از آن کم دیدهای من صدصفت گردیدهام“. هر چقدر میخواهی به من بنگر، مرا نخواهی شناخت. زیرا تو از آن (تجربههای عمیق) کمتر دیدهای؛ من به صدها صفت (حال و مقام) تبدیل شدهام.
“در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا / زیرا برون از دیدهها منزلگهی بگزیدهام“. به درون چشم من بیا و از چشم من مرا بنگر. زیرا من منزلگاهی را برون از دیدهها (فراتر از ادراک ظاهری) برگزیدهام. (اشاره به شهود باطنی و معرفت از طریق دید معشوق).
مولانا به تناقضات ظاهری در حالت عشق اشاره میکند: “تو مست مست سرخوشی من مست بیسر سرخوشم / تو عاشق خندان لبی من بیدهان خندیدهام“. تو مستی و سرخوش، اما با سر (هشیاری ظاهری)؛ من مست و سرخوشم، اما بیسر (بیاختیار و بیخود از خویش). تو عاشقی با لبهای خندان؛ من بیآنکه دهانی داشته باشم، خندیدهام. (اشاره به خندهی باطنی و ناشی از سرور روحانی).
“من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن / بیدام و بیگیرندهای اندر قفس خیزیدهام“. من پرندهای عجیب و نادر هستم که از چمن (آزادی) با اشتیاق خودم، بیآنکه دامی باشد و بدون هیچ شکارچیای، به درون قفس (تن/ دنیا) پریدهام. (اشاره به ورود اختیاری روح به بدن برای تجربه عشق).
مولانا به رضایت از بلای عشق اشاره میکند: “زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان / بهر رضای یوسفان در چاه آرامیدهام“. زیرا قفس (تن/دنیا) با حضور دوستان (عاشقان یا معشوق) خوشتر از باغ و بوستان است. برای رضایت یوسفان (نماد پاکان و عارفان)، من در چاه (بلا و رنج) آرام گرفتهام. (اشاره به پذیرش رنج در راه عشق).
“در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن / صد جان شیرین دادهام تا این بلا بخریدهام“. در برابر زخم (جفای) او (معشوق) زاری مکن و ادعای بیماری مکن! من صدها جان شیرین دادهام تا این بلا (عشق پر رنج) را خریدهام. (اشاره به ارزندگی رنج عشق و طلب آن).
مولانا به تحول درونی از بلا اشاره میکند: “چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی / بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیدهام“. تو (که به ظاهر) مانند کرم پیلهای هستی که در بلا (نسیج و بافت) میروی و (در نتیجه) اطلس و خز (حریر) میسازی. از کرم پیله نیز بشنو که (در واقع) در قبا (تن خویش) پوسیدهام. (کنایه از فنا و تحول باطنی برای رسیدن به کمال).
“پوسیدهای در گور تن رو پیش اسرافیل من / کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیدهام“. تو در گور تن (این جسم فانی) پوسیدهای؛ برو پیش اسرافیل من (معشوق/حق)! که به خاطر من (برای حیات دوباره من) در صور (صور قیامت) بدمد، تا من از گور تن (قید جسم) رها شوم.
مولانا به رهایی از خویشتن اشاره میکند: “نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن / مانند طاووسی نکو من دیبهها پوشیدهام“. نه نه! مانند باز آزموده (ممتحن)، چشمانت را از خویشتن بدوز (از خودی رها شو). (زیرا) من مانند طاووسی زیبا، دیبهها (پارچههای ابریشمی رنگارنگ، نماد صفات کمال) پوشیدهام. (اشاره به جلوهگری صفات حق پس از فنای خودی).
“پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده / زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیدهام“. پیش طبیب او (معشوق/خداوند) سر بگذار، یعنی بگو: “به من پادزهر (تریاق) بده!” زیرا در این دام دلربا (دام عشق)، من زهرها (رنجها) نوشیدهام.
مولانا به شیرینی عشق اشاره میکند: “تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی / زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیدهام“. تو نزد حلوایی جان (معشوق/حق)، شیرین و شیرینجان میشوی. زیرا من از حلوای جان (از لطف و معرفت معشوق)، مانند نیشکر (شیرین و بلند) رشد کردهام.
“عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد / من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیدهام“. خودِ تو را (معشوق) به حلوا تبدیل میکند، بهتر از آنکه صدها حلوا به تو بدهد. من لذت حلوای جان (معرفت حقیقی) را جز از لب او (کلام یا فیض او) نچشیدهام.
غزل با دعوت به سکوت و اشاره به شمس تبریزی پایان مییابد: “خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن / بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییدهام“. ساکت شو، زیرا در سخن گفتن، (لطف) حلوا از دهان میافتد. مردم (اهل معرفت) بیآنکه سخنی گفته شود، (حقیقت را) بو میبرند، همانگونه که من بویدهام. (اشاره به معرفت شهودی که فراتر از کلام است).
“هر غورهای نالان شده کای شمس تبریزی بیا / کز خامی و بیلذتی در خویشتن چغزیدهام“. هر غوره (هر کس که هنوز نارس و خام است) ناله میکند که: “ای شمس تبریزی بیا! زیرا از خامی و بیلذتی (از نارسایی و بیمعرفتی)، در خود پژمرده و ناراحت شدهام.” (دعوت از شمس تبریزی به عنوان منجی و راهنمای کامل).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر