مطالب پیشنهادی![]()
چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال
در آب چون نجهد زود ماهی از خشکی
چو بانگ موج به گوشش رسد ز بحر زلال
چرا ز صید نپرد به سوی سلطان باز
چو بشنود خبر ارجعی ز طبل و دوال
چرا چو ذره نیاید به رقص هر صوفی
در آفتاب بقا تا رهاندش ز زوال
چنان لطافت و خوبی و حسن و جان بخشی
کسی از او بشکیبد زهی شقا و ضلال
بپر بپر هله ای مرغ سوی معدن خویش
که از قفس برهید و باز شد پر و بال
ز آب شور سفر کن به سوی آب حیات
رجوع کن به سوی صدر جان ز صف نعال
برو برو تو که ما نیز میرسیم ای جان
از این جهان جدایی بدان جهان وصال
چو کودکان هله تا چند ما به عالم خاک
کنیم دامن خود پر ز خاک و سنگ و سفال
ز خاک دست بداریم و بر سما پریم
ز کودکی بگریزیم سوی بزم رجال
مبین که قالب خاکی چه در جوالت کرد
جوال را بشکاف و برآر سر ز جوال
به دست راست بگیر از هوا تو این نامه
نه کودکی که ندانی یمین خود ز شمال
بگفت پیک خرد را خدا که پا بردار
بگفت دست اجل را که گوش حرص بمال
ندا رسید روان را روان شو اندر غیب
منال و گنج بگیر و دگر ز رنج منال
تو کن ندا و تو آواز ده که سلطانی
تو راست لطف جواب و تو راست علم سؤال
این غزل مولانا، دعوتی شورانگیز و پرسشگونه به سوی رهایی از قفس تن و رسیدن به حیات جاودان است. مولانا با تمثیلهای زیبا، بیان میکند که چگونه جان عاشق به محض شنیدن ندای لطف الهی بیقرار میشود و به پرواز درمیآید. او انسان را به پرواز به سوی اصل خویش، فرار از کودکی دنیوی و شکستن قیدهای مادی دعوت میکند. در نهایت، با اشاره به ندای غیبی و آزادی روح، بر سلطان بودن و قدرت بینظیر معشوق در لطف و علم تأکید میورزد.
غزل با پرسشی شگفتانگیز و بیانی از جذب الهی آغاز میشود: “چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال / خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال“. چگونه ممکن است جان پرواز نکند، هنگامی که از درگاه با شکوه الهی (جناب جلال)، ندای لطف، شیرین همچون شکر به جان برسد که: “بیا!” (تعال)
“در آب چون نجهد زود ماهی از خشکی / چو بانگ موج به گوشش رسد ز بحر زلال“. چگونه ممکن است ماهی از خشکی، به سرعت به درون آب نجهد، هنگامی که صدای موج از دریای زلال به گوشش برسد؟ (تشبیه جان عاشق به ماهی و ندای الهی به بانگ موج).
مولانا به واکنش موجودات به ندای اصل خود اشاره میکند: “چرا ز صید نپرد به سوی سلطان باز / چو بشنود خبر ارجعی ز طبل و دوال“. چرا باز (پرندهای شکاری) از دست شکارچی و صید خود به سوی سلطان (که صاحب اصلی اوست) پرواز نکند، هنگامی که خبر “ارجعی” (بازگرد، اشاره به “ارجعی الی ربک” در قرآن) را از صدای طبل و دوال (ابزارهای شکار) بشنود؟ (یعنی زمان بازگشت فرا رسیده).
“چرا چو ذره نیاید به رقص هر صوفی / در آفتاب بقا تا رهاندش ز زوال“. چرا هر صوفی مانند ذرهای (کوچک)، در پرتو آفتاب بقا (خورشید جاودانگی حق) به رقص در نیاید تا او را از فنا و نابودی رها کند؟
مولانا به نکوهش غفلت میپردازد: “چنان لطافت و خوبی و حسن و جان بخشی / کسی از او بشکیبد زهی شقا و ضلال“. چگونه کسی از چنان لطف، خوبی، زیبایی و جانبخشی (معشوق) دوری کند و صبر پیشه گیرد؟ چه بدبختی و گمراهی بزرگی!
“بپر بپر هله ای مرغ سوی معدن خویش / که از قفس برهید و باز شد پر و بال“. بپر بپر، ای مرغ جان، به سوی معدن و سرچشمه خودت! (زیرا) تو از قفس (تن و دنیا) رها شدی و بال و پرت (توانایی پروازت) باز شد.
مولانا به نوعی هجرت معنوی اشاره میکند: “ز آب شور سفر کن به سوی آب حیات / رجوع کن به سوی صدر جان ز صف نعال“. از آب شور (دنیای مادی و فانی) به سوی آب حیات (حیات معنوی و جاودان) سفر کن. از میان صف کفشها (نعال، نماد پستی و تعلقات دنیوی) به سوی صدر و جایگاه والای جان بازگرد.
“برو برو تو که ما نیز میرسیم ای جان / از این جهان جدایی بدان جهان وصال“. برو، برو تو (ای جان)! که ما نیز به تو میرسیم. از این جهان جدایی به آن جهان وصال (بهشت قرب الهی) میرویم.
مولانا به بیهودگی تعلق به دنیا اشاره میکند: “چو کودکان هله تا چند ما به عالم خاک / کنیم دامن خود پر ز خاک و سنگ و سفال“. ای وای! تا کی ما مانند کودکان در عالم خاک، دامن خود را پر از خاک و سنگ و سفال (چیزهای بیارزش دنیوی) کنیم؟
“ز خاک دست بداریم و بر سما پریم / ز کودکی بگریزیم سوی بزم رجال“. از خاک (تعلقات دنیوی) دست برمیداریم و به آسمان (عالم معنا) پرواز میکنیم. از حالت کودکی (نادانی و تعلق) میگریزیم و به بزم مردان حق (رجال، عارفان و واصلان) میرویم.
مولانا به رهایی از قید تن اشاره میکند: “مبین که قالب خاکی چه در جوالت کرد / جوال را بشکاف و برآر سر ز جوال“. نگاه نکن که این قالب خاکی (تن) چه چیزهایی در جوالت (کیسهات، وجودت) کرده است. آن جوال را بشکاف و سرت را از آن بیرون آور (از محدودیتهای تن رها شو).
“به دست راست بگیر از هوا تو این نامه / نه کودکی که ندانی یمین خود ز شمال“. تو این نامه (پیام الهی) را از هوا (از عالم غیب) با دست راست (با اراده و قدرت) بگیر. تو کودک نیستی که دست راست خود را از چپ تشخیص ندهی (یعنی نادان نیستی که راه درست را از غلط تشخیص ندهی).
مولانا به فرمانهای الهی اشاره میکند: “بگفت پیک خرد را خدا که پا بردار / بگفت دست اجل را که گوش حرص بمال“. خداوند به پیک خرد (عقل جزئی) گفت که: “پا بردار” (از دخالت خودداری کن). و به دست اجل (مرگ) گفت که: “گوش حرص را بمال” (حرص را ادب کن و از بین ببر).
“ندا رسید روان را روان شو اندر غیب / منال و گنج بگیر و دگر ز رنج منال“. ندا به روح رسید که: “به سوی غیب روانه شو! ناله مکن و گنج (معنوی) را بگیر و دیگر از رنج و سختی ننال.”
“تو کن ندا و تو آواز ده که سلطانی / تو راست لطف جواب و تو راست علم سؤال“. (ای معشوق) تو ندا کن و تو آواز بده، زیرا تو سلطان هستی. لطف و پاسخگویی از آن توست و علم و دانستن سؤال نیز از آن توست. (یعنی همه چیز از اوست و او بر همه چیز احاطه دارد).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر