مطالب پیشنهادی![]()
رو رو که نهای عاشق ای زلفک و ای خالک
ای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک
با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک
بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک
ای نازک نازکدل دل جو که دلت ماند
روزی که جدا مانی از زرک و از مالک
اشکسته چرا باشی دلتنگ چرا گردی
دل همچو دل میمک قد همچو قد دالک
تو رستم دستانی از زال چه میترسی
یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک
من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد
بر چرخ همیگشتی سرمستک و خوش حالک
میگشتی و میگفتی ای زهره به من بنگر
سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک
درویشی وانگه غم از مست نبیذی کم
رو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالک
بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنو
بگذار منجم را در اختر و در فالک
من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارم
من خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک
با یار عرب گفتم در چشم ترم بنگر
میگفت به زیر لب لا تخدعنی والک
میگفتم و میپختم در سینه دو صد حیلت
میگفت مرا خندان کم تکتم احوالک
خامش کن و شه را بین چون باز سپیدی تو
نی بلبل قوالی درمانده در این قالک
این غزل مولانا، انتقادی تند و رندانه به عشقهای ظاهری و دنیوی است. مولانا با خطاب به کسی که اسیر ظاهر و مادیات است، او را از حقیقت عشق دور میبیند و تأکید میکند که عشق حقیقی، رهایی از تعلقات و پرواز در عالم معناست. در ادامه، خود را از بند هرگونه محدودیت رها شده و در عالم بینیازی و مستی عشق، شناور میبیند و در نهایت به شمس تبریزی به عنوان حقیقت باز سپید عشق اشاره میکند.
غزل با طرد عشقهای ظاهری آغاز میشود: “رو رو که نهای عاشق ای زلفک و ای خالک / ای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک“. برو برو (ای کسی که مدعی عشقی)، که تو عاشق نیستی! ای کسی که به زلف کوچک و خال کوچک (زیباییهای ظاهری)، ای نازکطبع و خشمگین (کنایه از رفتار سطحی)، و پابسته به خلخالک (مقید به زینتها و تعلقات دنیوی) هستی.
“با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک / بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک“. آن زلف کوچک و آن پیچ (نماد تعلقات دنیوی و زیباییهای زودگذر) کجا میتواند با مرگ (فنا و حقیقت) دست و پنجه نرم کند؟ آن پر کوچک و آن بال کوچک (نماد روح ضعیف و محدود) کجا میتواند بر چرخ (آسمان معنا و عالم لاهوت) پرواز کند؟
مولانا به ناپایداری تعلقات دنیوی اشاره میکند: “ای نازک نازکدل دل جو که دلت ماند / روزی که جدا مانی از زرک و از مالک“. ای نازکدل و حساس، به دنبال دل باش که دلت (حقیقت روحیات) باقی بماند. در روزی که از زر کوچک و از مالک (مال و ثروت و دارایی) جدا شوی.
“اشکسته چرا باشی دلتنگ چرا گردی / دل همچو دل میمک قد همچو قد دالک“. چرا شکسته دل و دلتنگ باشی؟ در حالی که دلت مانند میم کوچک (یعنی بسته و محدود) است و قدت (وجودت) مانند دال کوچک (یعنی خمیده و حقیر) است؟ (کنایه از انسانهای کوتهبین و حقیر در مقابل عظمت عشق).
مولانا به توانایی رهایی از تعلقات اشاره میکند: “تو رستم دستانی از زال چه میترسی / یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک“. تو که مانند رستم دستان (پهلوان نامی شاهنامه، نماد قدرت و شجاعت) هستی، از زال (پیرزنی که نماد ضعف و پیری و دنیاست) چه میترسی؟ یا رب، او را از ننگ چنین زالی (اسارت در چنین دنیا و نفس ناتوانی) رهایی بخش.
“من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد / بر چرخ همیگشتی سرمستک و خوش حالک“. من دیشب تو را در خواب دیدم و آنگونه بود که: بر چرخ (آسمان) میگشتی و سرمست و خوشحال بودی.
مولانا به آزادی از قید سرنوشت اشاره میکند: “میگشتی و میگفتی ای زهره به من بنگر / سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک“. میگشتی (در آسمان) و میگفتی: “ای زهره (ستاره زهره)، به من نگاه کن. من سرمستم و آزادم از بدبختی و خوشبختی کوچک (ادبارک و اقبالک، اشاره به رهایی از جبر سرنوشت ظاهری).
“درویشی وانگه غم از مست نبیذی کم / رو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالک“. درویش (اهل فقر و رهایی) باش، و آنگاه غم تو کمتر از غم مستی نبیذ (شراب) است. (یعنی مستی عشق غم ندارد). برو و خدمت آن ماه (معشوق کامل) را بکن، مردانه و یکرنگ باش ای سالک.
مولانا به بیاعتنایی به علم نجوم اشاره میکند: “بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنو / بگذار منجم را در اختر و در فالک“. از هفت آسمان (هفت فلک) بگذر (از محدودیتهای مادی فراتر رو). افسون و فریب زحل (ستارهای که نماد بدشانسی و محدودیت است) را گوش مکن. منجم (اخترشناس و پیشگو) را در ستارهاش و در فالش رها کن (به این امور اهمیتی نده).
“من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارم / من خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک“. من خرقه (لباس درویشی یا هویت) را از خورشید (نور و حقیقت) دارم (هویتی نورانی دارم). من مانند لعل و گوهر (گرانبها) هستم. من چگونه میتوانم خلقهای از صوف کوچک و از شال کوچک (لباسهای پشمین و ساده درویشی که نماد فقر ظاهری است) بپوشم؟ (اشاره به غنای درونی و بینیازی از ظاهر).
مولانا به گفتگو با معشوق اشاره میکند: “با یار عرب گفتم در چشم ترم بنگر / میگفت به زیر لب لا تخدعنی والک“. با یار عرب (معشوقی با اصالت و نجیب، یا شمس تبریزی که گاهی با این صفت یاد میشود) گفتم: “در چشم تر (چشم اشکبار و عاشقانه) من بنگر.” او به زیر لب میگفت: “مرا فریب نده، و برای تو چه خواهد شد” (لا تخدعنی والک). (اشاره به تیزبینی معشوق و عدم فریب از ظاهر).
“میگفتم و میپختم در سینه دو صد حیلت / میگفت مرا خندان کم تکتم احوالک“. من (برای اثبات عاشقیام) میگفتم و در سینه دو صد حیله (شیوههای مختلف) میپختم (آماده میکردم). او (معشوق) خندان به من میگفت: “کمتر احوال خود را پنهان کن” (کم تکتم احوالک). (اشاره به شفافیت معشوق که همه چیز را میداند).
غزل با دعوتی به خاموشی و دیدن حقیقت به پایان میرسد: “خامش کن و شه را بین چون باز سپیدی تو / نی بلبل قوالی درمانده در این قالک“. خاموش باش (سخن گفتن را رها کن) و شه (معشوق حقیقی) را ببین. تو مانند باز سپید (پرنده شکاری بلند پرواز و نماد روح بلند) هستی. نه بلبل قصهگو و اهل کلامی که در این گفتگو و قالب سخن درمانده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر