فریفت یار شکربار من مرا به طریق
که شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق
چه چاره آنچ بگوید ببایدم کردن
چگونه عاق شوم با حیات کان و عقیق
غلام ساقی خویشم شکار عشوه او
که سکر لذت عیش است و باده نعم رفیق
به شب مثال چراغند و روز چون خورشید
ز عاشقی و ز مستی زهی گزیده فریق
شما و هر چه مراد شماست از بد و نیک
من و منازل ساقی و جامهای رحیق
بیار باده لعلی که در معادن روح
درافکند شررش صد هزار جوش و حریق
روا بود چو تو خورشید و در زمین سایه
روا بود چو تو ساقی و در زمانه مفیق
گشای زانوی اشتر بدر عقال عقول
بجه ز رق جهانی به جرعههای رقیق
چو زانوی شتر تو گشاده شد ز عقال
اگر چه خفته بود طایرست در تحقیق
همیدود به که و دشت و بر و بحر روان
به قدر عقل تو گفتم نمیکنم تعمیق
کمال عشق در آمیزشست پیش آیید
به اختلاط مخلد چو روغن و چو سویق
چو اختلاط کند خاک با حقایق پاک
کند سجود مخلد به شکر آن توقیق
این غزل مولانا، بیانگر عشق بیحد و حصر به ساقی ازلی (معشوق الهی) است. مولانا خود را فریبخورده و بنده عشوه یار میداند و از لذت باده عشق سخن میگوید. او به قدرت عشق در دگرگونی وجود انسان اشاره کرده و مقام عاشقان را برتر از دیگران میداند. در نهایت، بر اتحاد و آمیزش کامل عاشق با معشوق تأکید میکند.
غزل با اشاره به فریبندگی معشوق آغاز میشود: “فریفت یار شکربار من مرا به طریق / که شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق“. یار شکربار من (معشوق شیرینگفتار و فضلبخش) مرا به این شیوه فریب داد (یا به این راه جذب کرد): که شعر تازه (سخنان نو و الهامی) بگو و جام باده کهن و اصیل (عتیق، باده معرفت ازلی) را بنوش.
“چه چاره آنچ بگوید ببایدم کردن / چگونه عاق شوم با حیات کان و عقیق“. چارهای جز آن نیست که آنچه او میگوید، انجام دهم. چگونه میتوانم نافرمانی (عاق) کنم از کسی که حیات و زندگی معدن و سنگ گرانبها (کان و عقیق) از اوست؟ (یعنی معشوق منشأ تمام هستی و حیات است).
مولانا خود را بنده ساقی عشق میداند: “غلام ساقی خویشم شکار عشوه او / که سکر لذت عیش است و باده نعم رفیق“. من غلام و بنده ساقی خویشم (معشوق خود) هستم، و شکار عشوه او (جذبه و ناز او). زیرا مستی (سکر) لذت عیش و زندگی است و باده (عشق الهی) چه نیکو رفیقی است!
“به شب مثال چراغند و روز چون خورشید / ز عاشقی و ز مستی زهی گزیده فریق“. (عاشقان) در شب (تاریکی جهل و غفلت) مانند چراغند و در روز (روشنایی معرفت) مانند خورشید. خوشا به حال این گروه برگزیده (گزیده فریق) که از عاشقی و مستی (در راه عشق) سرشارند.
مولانا به انتخاب راه عشق اشاره میکند: “شما و هر چه مراد شماست از بد و نیک / من و منازل ساقی و جامهای رحیق“. (خطاب به دنیاپرستان) شما با هر آنچه مراد و مقصودتان از خوبی و بدی (مادیات) است. (اما) من با منازل ساقی (جایگاه حضور معشوق) و جامهای باده بهشتی و ناب (رحیق) هستم.
“بیار باده لعلی که در معادن روح / درافکند شررش صد هزار جوش و حریق“. باده لعلی (شراب قرمز رنگ و گرانبها، کنایه از عشق سوزان) را بیاور. که شراره آن (گرمی و سوزش عشق) در معادن روح (درون جانها)، صد هزار جوش و حریق (شور و هیجان و دگرگونی) میاندازد.
مولانا به تجلی معشوق در عالم اشاره میکند: “روا بود چو تو خورشید و در زمین سایه / روا بود چو تو ساقی و در زمانه مفیق“. روا و شایسته است که تو (معشوق) مانند خورشید باشی و در زمین سایه وجود داشته باشد (اشاره به تجلی حق در خلقت). رواست که تو ساقی باشی و در این زمانه بیدارکننده (مفیق) باشی.
“گشای زانوی اشتر بدر عقال عقول / بجه ز رق جهانی به جرعههای رقیق“. (ای معشوق،) زانوی شتر (پایههای سنگین نفس و جسم) را باز کن (تا از حرکت باز نماند). عقال عقول (بندها و محدودیتهای عقل جزئی) را بگشا. و با جرعههای لطیف (جرعههای عشق)، از اسارت دنیا (رق جهانی) برون بجه.
مولانا به پرواز جان پس از رهایی اشاره میکند: “چو زانوی شتر تو گشاده شد ز عقال / اگر چه خفته بود طایرست در تحقیق“. هنگامی که زانوی شتر تو (نفس یا وجودت) از بند عقال (محدودیتها و تعلقات) رها شد. اگرچه (تا پیش از این) خفته بود، (اما اکنون) در حقیقت (در مسیر حق) مانند پرندهای (طایر) است.
“همیدود به که و دشت و بر و بحر روان / به قدر عقل تو گفتم نمیکنم تعمیق“. (جان عاشق رها شده) به سوی کوه و دشت و خشکی و دریا (تمام عالم) روان و سیال میدود. (ای مخاطب) من اینها را به اندازه درک عقل تو گفتم و تعمیق (سخنان عمیقتر) نمیکنم.
مولانا به اتحاد کامل در عشق اشاره میکند: “کمال عشق در آمیزشست پیش آیید / به اختلاط مخلد چو روغن و چو سویق“. کمال عشق در آمیزش و یگانگی است، پس پیش آیید! به اختلاطی جاودانه (مخلد) مانند روغن و سویق (روغن و آرد تفتداده که کاملاً با هم مخلوط میشوند).
“چو اختلاط کند خاک با حقایق پاک / کند سجود مخلد به شکر آن توقیق“. هنگامی که خاک (وجود خاکی انسان) با حقایق پاک (حقایق الهی) آمیزش پیدا کند. به شکرانه آن توفیق (یاری و راهنمایی الهی)، سجودی جاودانه (مخلد) میکند.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا