تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1300

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1300

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1300

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۳۰۰

عیسی روح گرسنه‌ست چو زاغ
خر او می‌کند ز کنجد کاغ

چونک خر خورد جمله کنجد را
از چه روغن کشیم بهر چراغ

چونک خورشید سوی عقرب رفت
شد جهان تیره رو ز میغ و ز ماغ

آفتابا رجوع کن به محل
بر جبین خزان و دی نه داغ

آفتابا تو در حمل جانی
از تو سرسبز خاک و خندان باغ

آفتابا چو بشکنی دل دی
از تو گردد بهار گرم دماغ

آفتابا زکات نور تو است
آنچ این آفتاب کرد ابلاغ

صد هزار آفتاب دید احمد
چون تو را دیده بود او مازاغ

زان نگشت او بگرد پایه حوض
کو ز بحر حیات دید اسباغ

آفتابت از آن همی‌خوانم
که عبارت ز تست تنگ مساغ

مژده تو چو درفکند بهار
باغ برداشت بزم و مجلس و لاغ

کرده مستان باغ اشکوفه
کرده سیران خاک استفراغ

حله بافان غیب می‌بافند
حله‌ها و پدید نیست پناغ

کی گذارد خدا تو را فارغ
چون خدا را ز کار نیست فراغ

صد هزاران بنا و یک بنا
رنگ جامه هزار و یک صباغ

نغزها را مزاج او مایه
پوست‌ها را علاج او دباغ

لعل‌ها را درخش او صیقل
سیم و زر را کفایتش صواغ

بلبلان ضمیر خود دگرند
نطق حس پیششان چو بانگ کلاغ

بس که همراز بلبلان نبود
آنک بیرون بود ز باغ و ز راغ

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۳۰۰ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، به تجلی “آفتاب” معشوق الهی در عالم و جان می‌پردازد. مولانا با استفاده از تمثیلات قوی و تصویری، به نوربخشی و حیات‌بخشی معشوق اشاره می‌کند و او را منشأ تمام زیبایی‌ها و تحولات هستی می‌داند. در ادامه، به مقایسه نور خورشید با نور حقیقت و تمجید از قدرت الهی در آفرینش و تدبیر عالم می‌پردازد.

روح گرسنه و بی‌برکتی (بیت ۱ و ۲)

غزل با تصویری از وضعیت ناخوشایند روحانی آغاز می‌شود: “عیسی روح گرسنه‌ست چو زاغ / خر او می‌کند ز کنجد کاغ“. روح عیسایی (روح پاک و لطیف و معنوی) مانند زاغ (پرنده‌ای که از چیزهای کم‌ارزش تغذیه می‌کند) گرسنه است. (زیرا) خر (نماد نفس اماره یا جسم) او، تمام کنجد (غذا و انرژی روحانی) را می‌خورد و از آن سیر می‌شود (کاغ می‌کند). این بیت به تسلط نفس بر روح و محرومیت روح از غذای حقیقی اشاره دارد.

چونک خر خورد جمله کنجد را / از چه روغن کشیم بهر چراغ“. وقتی که خر (نفس) تمام کنجد (انرژی و ظرفیت معنوی) را خورد. دیگر از چه چیزی روغن (نور معرفت و بصیرت) برای چراغ (روشنایی دل و راه) بکشیم؟ (یعنی نفس‌پرستی مانع معرفت‌افزایی است).

تاریکی هجران و تمنای رجوع آفتاب (بیت ۳ و ۴)

مولانا به تاریکی حاصل از دوری معشوق اشاره می‌کند: “چونک خورشید سوی عقرب رفت / شد جهان تیره رو ز میغ و ز ماغ“. هنگامی که خورشید (معشوق یا نور حقیقت) به سوی عقرب (برج عقرب، نماد رکود، سرما و تاریکی) رفت. جهان از مه و ابر (میغ و ماغ، نماد تیرگی‌ها و حجاب‌ها) تیره‌رو و غمگین شد.

آفتابا رجوع کن به محل / بر جبین خزان و دی نه داغ“. ای آفتاب (معشوق)، به جایگاه اصلی خود (محل) بازگرد. و بر پیشانی خزان و دی (فصل‌های سرد و نماد غم و رکود) داغ (نشان پایان و شکست) بنشان.

آفتاب جان و حیات‌بخشی (بیت ۵ و ۶)

مولانا معشوق را آفتاب حیات‌بخش می‌داند: “آفتابا تو در حمل جانی / از تو سرسبز خاک و خندان باغ“. ای آفتاب، تو در حمل (برج فروردین، نماد آغاز بهار و شکوفایی) جان (روح و هستی) هستی. از تو، خاک سرسبز می‌شود و باغ خندان و شاداب می‌گردد.

آفتابا چو بشکنی دل دی / از تو گردد بهار گرم دماغ“. ای آفتاب، هنگامی که دل دی (زمستان، نماد ناامیدی و رکود) را بشکنی. از تو بهار (فضای روحانی و شاداب) گرم‌دماغ (سرشار از شور و حرارت) می‌گردد.

زکات نور و احمد (بیت ۷ و ۸)

مولانا به فیض‌بخشی معشوق اشاره می‌کند: “آفتابا زکات نور تو است / آنچ این آفتاب کرد ابلاغ“. ای آفتاب، هر آنچه این آفتاب (خورشید مادی یا نور دیگر) ابلاغ می‌کند و می‌رساند، در واقع زکات و بخششی از نور تو (معشوق حقیقی) است.

صد هزار آفتاب دید احمد / چون تو را دیده بود او مازاغ“. حضرت احمد (پیامبر اکرم، نماد سالک کامل) صدها هزار آفتاب (نور و معرفت) دید. (اما) هنگامی که تو (معشوق حقیقی) را دید، از حق منحرف نشد و گمراه نگردید (مازاغ). این اشاره به معراج پیامبر و ثبات ایشان در برابر انوار الهی است.

بحر حیات و تنگنای فهم (بیت ۹ و ۱۰)

مولانا به بی‌نیازی از ظواهر در حضور حقیقت اشاره می‌کند: “زان نگشت او بگرد پایه حوض / کو ز بحر حیات دید اسباغ“. به خاطر همین (دیدن حقیقت)، او (پیامبر) به دور پایه حوض (ظواهر یا محدودیت‌ها) نگشت. زیرا او از دریای حیات (بحر حیات، منبع اصلی زندگی و معرفت) سیراب شده بود (اسباغ).

آفتابت از آن همی‌خوانم / که عبارت ز تست تنگ مساغ“. تو را آفتاب می‌خوانم به این دلیل که بیان و توصیف تو (عبارت ز تست)، در این مسیر تنگ (تنگ مساغ، یعنی در قالب الفاظ و تعبیرات محدود) نمی‌گنجد. (آفتاب را برای عظمت تو به کار می‌برم).

مژده بهار و رقص باغ (بیت ۱۱ و ۱۲)

مولانا به تأثیر مژده معشوق بر عالم اشاره می‌کند: “مژده تو چو درفکند بهار / باغ برداشت بزم و مجلس و لاغ“. هنگامی که مژده تو (معشوق) به بهار (عالم) رسید. باغ (عالم هستی) بزم و مجلس و جشن (لاغ: شادی و عیش) برپا کرد.

کرده مستان باغ اشکوفه / کرده سیران خاک استفراغ“. مستان باغ (موجودات عالم که از فیض بهار مست شده‌اند) شکوفه (نماد زیبایی و بیداری) کرده‌اند. و سیران خاک (کسانی که از تعلقات دنیا سیر شده‌اند) استفراغ (دفع زواید و ناخالصی‌ها) کرده‌اند.

بافندگان غیب و بیکاری خدا (بیت ۱۳ و ۱۴)

مولانا به آفرینش الهی اشاره می‌کند: “حله بافان غیب می‌بافند / حله‌ها و پدید نیست پناغ“. بافندگان غیب (قدرت الهی یا فرشتگان) در حال بافتن حله‌ها (جامه‌های فاخر هستی) هستند. و پنبه (ماده اولیه یا اثر ظاهری) این بافتن‌ها آشکار نیست (پدید نیست پناغ).

کی گذارد خدا تو را فارغ / چون خدا را ز کار نیست فراغ“. خداوند هرگز تو (ای سالک یا ای بنده) را فارغ (بی‌کار و بیکار) نخواهد گذاشت. زیرا خود خداوند نیز از کار (آفرینش و تدبیر عالم) فراغ و بی‌کاری ندارد.

یگانگی صباغ و دباغ و صیقل (بیت ۱۵ تا ۱۷)

مولانا به وحدت فاعل حقیقی اشاره می‌کند: “صد هزاران بنا و یک بنا / رنگ جامه هزار و یک صباغ“. هزاران بنا (ساختمان) وجود دارد، اما یک بناکننده (خداوند) وجود دارد. رنگ‌های هزاران جامه متنوع است، اما یک صباغ (نقاش و رنگ‌کننده، یعنی خداوند) وجود دارد.

نغزها را مزاج او مایه / پوست‌ها را علاج او دباغ“. ذات و سرشت (مزاج) چیزهای لطیف و ظریف (نغزها) از او (خداوند) سرچشمه می‌گیرد. و علاج و درمان (دباغی) پوست‌ها (کهنه و خشن) نیز از اوست.

لعل‌ها را درخش او صیقل / سیم و زر را کفایتش صواغ“. صیقل و درخشش (درخش) لعل‌ها (جواهرات) از او (خداوند) است. و کفایت و تکمیل (صواغ: زرگری و کمال‌بخشی) سیم و زر نیز از اوست.

بلبلان ضمیر و بانگ کلاغ (بیت ۱۸ و ۱۹)

مولانا به تفاوت درک قلبی و درک حسی اشاره می‌کند: “بلبلان ضمیر خود دگرند / نطق حس پیششان چو بانگ کلاغ“. بلبلان ضمیر (عارفانی که با قلب و باطن خود درک می‌کنند) حال و مقام دیگری دارند. سخن گفتن حس (درک ظاهری و منطقی) در برابر آن‌ها، مانند بانگ کلاغ (نامفهوم و ناخوشایند) است.

غزل با اشاره به همراز بودن با اهل باغ به پایان می‌رسد: “بس که همراز بلبلان نبود / آنک بیرون بود ز باغ و ز راغ“. کسی که بیرون از باغ و راغ (محیط عرفانی و حقیقت) است، هرگز همراز بلبلان (اهل معرفت) نبوده و نخواهد بود.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: