مطالب پیشنهادی![]()
مست گشتم ز ذوق دشنامش
یا رب آن می به است یا جامش
طرب افزاترست از باده
آن سقطهای تلخ آشامش
بهر دانه نمیروم سوی دام
بلک از عشق محنت دامش
آن مهی که نه شرقی و غربیست
نور بخشد شبش چو ایامش
خاک آدم پر از عقیق چراست؟
تا به معدن کشد به ناکامش
گوهر چشم و دل رسول حقست
حلقه گوش ساز پیغامش
تن از آن سر چو جام جان نوشد
هم از آن سر بود سرانجامش
سرد شد نعمت جهان بر دل
پیش حسن ولی انعامش
شیخ هندو به خانقاه آمد
نی تو ترکی درافکن از بامش
کم او گیر و جمله هندوستان
خاص او را بریز بر عامش
طالع هند خود زحل آمد
گرچه بالاست نحس شد نامش
رفت بالا نرست از نحسی
می بد را چه سود از جامش
بد هندو نمودم آینهام
حسد و کینه نیست اعلامش
نفس هندوست و خانقه دل من
از برون نیست جنگ و آرامش
بس که اصل سخن دو رو دارد
یک سپید و دگر سیه فامش
این غزل مولانا، بیانگر عشق بیقید و شرط و مطلق به معشوق الهی است، تا جایی که حتی دشنام و ناخوشایندی از او نیز لذتبخش میشود. مولانا به مقام فنا در عشق و بیاثر شدن مفاهیم دنیوی در برابر آن میپردازد. در ادامه غزل، با استفاده از تمثیل “هندو” و “خانقاه”، به مبارزه با نفس اماره و تسلط عشق بر آن اشاره میکند.
غزل با مستی از جنبههای غیرمنتظره عشق آغاز میشود: “مست گشتم ز ذوق دشنامش / یا رب آن می به است یا جامش“. از لذت و شور دشنام او (معشوق) مست و بیخود شدم. ای پروردگار، آیا خود آن باده (شراب عشق) بهتر است یا جام (لذت نوشیدن از آن، یا حتی ظرف آن)؟ (این بیانگر آن است که هرچه از معشوق رسد، حتی دشنام، لذتبخش است).
“طرب افزاترست از باده / آن سقطهای تلخ آشامش“. آن سخنان تلخ و ناخوشایند (سَقَطها) که او میگوید (یا در ظاهر تلخ مینماید)، شادیبخشتر از خود باده است. (یعنی آنچه از معشوق برسد، هرچند تلخ باشد، از هر لذتی فراتر است).
مولانا به عشق ورزیدن به رنج راه اشاره میکند: “بهر دانه نمیروم سوی دام / بلک از عشق محنت دامش“. من به خاطر دانه (لذتهای ظاهری یا مقصود دنیوی) به سوی دام (عشق که گاهی دشوار است) نمیروم. بلکه از عشق به خود محنت دام (رنجها و سختیهای راه عشق) به سوی آن میروم.
“آن مهی که نه شرقی و غربیست / نور بخشد شبش چو ایامش“. آن ماه (معشوق الهی) که نه شرقی است و نه غربی (یعنی فراتر از جهات و محدودیتهاست). شب او (تجلیات پنهان یا ایام غیبت) نیز مانند روز او (تجلیات آشکار و ایام وصال) نور میبخشد.
مولانا به حکمت خلقت آدم اشاره میکند: “خاک آدم پر از عقیق چراست؟ / تا به معدن کشد به ناکامش“. چرا خاک آدم (سرشت انسان) پر از عقیق (سنگ قیمتی، اشاره به قابلیتها و گوهر وجودی انسان) است؟ (این از آن روست) تا او را (حتی اگر نخواهد و ناکام باشد) به سوی معدن (سرچشمه و اصل خود، یعنی ذات حق) بکشاند.
“گوهر چشم و دل رسول حقست / حلقه گوش ساز پیغامش“. (عشق یا معشوق) گوهر چشم و دل رسول حق (پیامبر اکرم، نماد سالک کامل) است. پیغام او را حلقه گوش (نشان بندگی و فرمانبرداری) خود ساز.
مولانا به فنای در عشق و نهایت وجود اشاره میکند: “تن از آن سر چو جام جان نوشد / هم از آن سر بود سرانجامش“. هنگامی که تن (جسم) از آن سرچشمه (معشوق) مانند جام جان (مایه حیات و روح) بنوشد. پایان کار او (تن) نیز از همان سرچشمه خواهد بود (یعنی فنا در معشوق).
“سرد شد نعمت جهان بر دل / پیش حسن ولی انعامش“. نعمتهای جهان بر دل من سرد و بیارزش شد. در برابر زیبایی او (معشوق)، اما بخششها و نیکیهای او (معشوق) نیز (برایم مهم است). این بیت نشان میدهد که در برابر معشوق، حتی نعمتهای او هم کمارزش میشوند.
این بخش غزل حاوی تمثیلی از مبارزه با نفس و رهایی از آن است:
“شیخ هندو به خانقاه آمد / نی تو ترکی درافکن از بامش“. شیخ هندو (نمادی از نفس اماره، تاریکی و تعلقات دنیوی) به خانقاه (دل عاشق) آمد. (مولانا میگوید) نه! تو (ای جان عاشق) که ترک (نماد زیبایی، شجاعت و رهایی) هستی، او (هندو/نفس) را از بام (از وجود خود) بیرون انداز.
“کم او گیر و جمله هندوستان / خاص او را بریز بر عامش“. کم (دام و فریب) او (هندو/نفس) را بگیر و تمام هندوستان (تاریکیها و وابستگیهای نفسانی) را، خاص او (همان هندو/نفس) را، بر سر عام (مردم عادی و ناآگاه) بریز و او را رسوا کن.
“طالع هند خود زحل آمد / گرچه بالاست نحس شد نامش“. طالع و بخت هند (نفس و دنیا) خودش زحل (ستارهای نحس و بدشگون در علم نجوم) آمد. گرچه (در ظاهر) بالا و قدرتمند است، اما نامش نحس و شوم شد.
“رفت بالا نرست از نحسی / می بد را چه سود از جامش“. (زحل/نفس) بالا رفت (به ظاهر قدرتمند شد)، اما از نحسی و بدیمنی خود رهایی نیافت. شراب بد (نفس) را چه سودی از جام (جسم یا دل) خود دارد؟ (اشاره به بیارزشی نفس).
“بد هندو نمودم آینهام / حسد و کینه نیست اعلامش“. من هندو (نفس) را بد و ناپسند نشان دادم (توصیف کردم). اما این اعلام (توضیح) من، از سر حسد و کینه نیست. (بلکه از سر بصیرت است).
“نفس هندوست و خانقه دل من / از برون نیست جنگ و آرامش“. نفس همان هندو است و دل من همان خانقاه (جایگاه مبارزه و تزکیه). جنگ و آرامش (مبارزه با نفس و رسیدن به آرامش) از بیرون و ظواهر نیست (بلکه از درون است).
غزل با اشاره به دو رویی حقیقت به پایان میرسد: “بس که اصل سخن دو رو دارد / یک سپید و دگر سیه فامش“. از آنجا که اصل سخن (حقیقت هستی و عشق) دو روی دارد. یک روی آن سپید (روشن و آشکار) است و روی دیگر آن سیاهفام (پنهان و تاریک).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر