تفسیر غزل شماره ۱۲۹ دیوان شمس مولانا
غزل شماره ۱۲۹ از دیوان شمس مولانا با مطلع «مشکن دل مرد مشتری را / بگذار ره ستمگری را»، غزلی است در نصیحت معشوق (که میتواند نمادی از حق یا پیر کامل باشد) در مورد ارزش و اهمیت دل عاشق حقیقی و پرهیز از جفاکاری نسبت به او. مولانا در این غزل با زبانی پر سوز و گداز، از معشوق میخواهد که قدر دلهای مشتاق را بداند.
مولانا در بیت اول، با یک درخواست مستقیم از معشوق آغاز میکند: “مشکن دل مرد مشتری را / بگذار ره ستمگری را”. او از معشوق میخواهد که دل عاشق واقعی و مشتاق (مرد مشتری، کسی که خواهان و خریدار است) را نشکند و روش ستم و جفاکاری را کنار بگذارد.
با اشاره به یک حکم شرعی، لزوم مهربانی نسبت به عاشقان لاغر و رنجور را بیان میکند: “رحم آر مها که در شریعت / قربان نکنند لاغری را”. ای ماه رو (معشوق)، رحم کن؛ چرا که در آیین و رسم (شریعت عشق یا عرفان)، قربانی کردن موجود لاغر و ناتوان جایز نیست. این تشبیه، عاشق را به موجودی لاغر و رنجور از فراق مانند کرده و از معشوق خواسته است که به او شفقت ورزد.
عاشق حال خود را بیان میکند و طلب باده معرفت میکند: “مخمور توام به دست من ده / آن جام شراب گوهری را”. من از باده عشق تو مستی طلب میکنم (مخمور نه به معنی خماری پس از مستی، بلکه به معنی کسی که طالب باده است)؛ آن جام شراب گوهربار (معرفت الهی) را به دست من بده.
از معشوق میخواهد که با نگاهی مهربان، دل آشوبیده عاشق را آرام کند: “پندی بده و به صلح آور / آن چشم خمار عبهری را”. به من پندی بده و آن چشم مست و فریبنده (نماد جلوه معشوق) را با من آشتی ده.
خطاب به “هندوان جادو” (نمادی از فتنه و آشوب نگاه معشوق) میگوید: “فرمای به هندوان جادو / کز حد نبرند ساحری را”. به آنها امر کن که در افسونگری و دلربایی از حد نگذرند و بیشتر از این عاشق را بیتاب نکنند.
وضعیت عاشق در بند تعلقات دنیوی را توصیف میکند: “در ششدرهای فتاد عاشق / بشکن در حبس ششدری را”. عاشق در زندان شش جهت عالم (ششدره) گرفتار شده است. از معشوق میخواهد که در این زندان ششدری را بشکند و او را رهایی بخشد.
از معشوق میخواهد که یک لحظه با وقار و شکوه پیش بیاید و حلقه پریرویان (نمادی از جمال الهی یا اسرار غیبی) را جمع کند: “یک لحظه معزمانه پیش آ / جمع آور حلقه پری را”.
نوشیدن باده از آن سرچشمه (معشوق) باعث رهایی از خماری میشود: “سر مینهد این خمار از بن / هر لحظه شراب آن سری را”. با هر لحظه نوشیدن از شراب آن سرچشمه (فیض معشوق)، این خماری و بیتابی ریشهکن میشود.
اشاره به زیبایی و لطافت معشوق میکند: “صد جا چو قلم میان ببسته / تنگ شکر معسکری را”. این بیت میتواند به زیبایی کمر معشوق یا سخن شیرین او اشاره داشته باشد که با لطافت و ظرافت بیان میشود.
مولانا با خطاب به عشق، از او میخواهد که با مهر برادرانه پیش بیاید و سلامهای سطحی را کنار بگذارد: “ای عشق برادرانه پیش آ / بگذار سلام سرسری را”. عشق حقیقی، عشقی است که از روی صدق و صفا و مانند برادری باشد.
از ساقی روح (پیر کامل یا حق تعالی) میخواهد که حق برادری را رعایت کند: “ای ساقی روح از در حق / مگذار حق برادری را”. کسی که از درگاه حق باده روحفزا میبخشد، نباید حق و حقوق برادری (در عالم معنا و عشق) را نادیده بگیرد.
با تشبیه معشوق به نوح زمان، از او میخواهد که کشتی طبع سنگین عاشق را به حرکت درآورد: “ای نوح زمانه هین روان کن / این کشتی طبع لنگری را”. ای نجاتدهنده عصر ما، این طبع سنگین و وابسته به دنیا را مانند کشتی به سوی خود روانه کن.
با خطاب به معشوق با عنوان “نایب مصطفی” (جانشین پیامبر در هدایت خلق)، از او میخواهد که “ساغر زفت کوثری را” (جام بزرگ معرفت الهی که مانند چشمه کوثر است) بگرداند و به تشنگان بنوشاند.
با اشاره به “نفخ صور” (اشاره به رستاخیز و حیات دوباره)، از معشوق که “پیغام ز نفخ صور داری”، میخواهد که “لب پیمبری را” بگشاید و با سخنان حیاتبخش، جانها را زنده کند.
با خطاب به معشوق با صفاتی چون “سرخ صباغت علمدار” (صاحب رنگآمیزی عشق و نشانهدار آن) و “بال جعفری” (اشاره به جعفر طیار که بال در بهشت یافت)، از او میخواهد که زیباییها و جلوههای خود را آشکار کند.
از او میخواهد که “صحن رخ مزعفری” (چهره زرد شده از فراق عاشق) را پر از لاله و گل سرخ (نماد شادابی و وصال) کند.
در بیت پایانی، مولانا از تصمیم خود میگوید: “اسپید نمیکنم دگر من / درریز رحیق احمری را”. من دیگر چهره خود را (از فراق) زرد نمیکنم، بلکه شراب سرخ و خالص (باده عشق) را در آن میریزم تا شاداب و گلگون شود.
به طور کلی، غزل ۱۲۹ مولانا غزلی است در طلب مهر و عنایت معشوق، بیانگر رنج و بیقراری عاشق در فراق، و امید به وصال و رهایی از قید تعلقات. این غزل با استفاده از استعارات و نمادهای قرآنی و عرفانی، نقش پیر کامل و عشق الهی در احیای جان و رسیدن به مقام قرب را به تصویر میکشد.