مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش
که هر دو آب حیاتست پخته و خامش
خمار باده او خوشترست یا مستی
که باد تا به ابد جانهای ما جامش
ستم ز عدل ندانم ز مستی ستمش
مرا مپرس ز عدل و ز لطف و انعامش
جفای او که روان گریزپای مرا
حریف مرغ وفا کرد دانه و دامش
بسی بهانه روانم نمود تا نرود
کشید جانب اقبال کام و ناکامش
طرب نخواهد آن کس که درد او بشناخت
نشان نماند او را که بشنود نامش
این غزل مولانا، به مستی و بیخودی مطلق در برابر عشق الهی میپردازد. مولانا بر این باور است که در حضور معشوق، مفاهیم متضاد مانند ثنا و دشنام، عدل و ستم، معنای خود را از دست میدهند و همه چیز به آب حیات تبدیل میشود. غزل، اوج تسلیم و فنا در راه عشق را به تصویر میکشد.
غزل با تأکید بر یگانگی معشوق آغاز میشود: “مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش / که هر دو آب حیاتست پخته و خامش“. مبادا که ستایش و ناسزا گفتن (ثنا و دشنام) را با کسی جز او (معشوق الهی) انجام دهی (زیرا همه چیز به او بازمیگردد). چرا که هر دو (چه ثنا و چه دشنام در برابر او)، مانند آب حیات هستند، چه به صورت پخته (کامل و آگاهانه) و چه به صورت خام (ناخودآگاه و نارسیده). این بیت به جامعیت معشوق و بیتفاوتی او نسبت به ظاهر اعمال اشاره دارد.
سپس به برتری خمار عشق بر مستی اشاره میکند: “خمار باده او خوشترست یا مستی / که باد تا به ابد جانهای ما جامش“. (در راه عشق)، خماری باده او (حالت پس از مستی که نوعی عطش و بیقراری است) خوشایندتر است یا خود مستی؟ (پاسخ این است که هر دو خوشایندند، اما خماری به نوعی عمق و ماندگاری بیشتری دارد). (دعایی میکند که) تا ابد جانهای ما جام شراب او (معشوق) باشد.
مولانا به بیخبری از مفاهیم متضاد در مستی عشق اشاره میکند: “ستم ز عدل ندانم ز مستی ستمش / مرا مپرس ز عدل و ز لطف و انعامش“. از شدت مستی در برابر ستم او (معشوق)، دیگر نمیدانم که ستم چیست و عدل کدام است. مرا از عدل او، از لطف او، و از بخششهایش مپرس (زیرا در این حال، این مفاهیم برایم بیمعنا شدهاند و فقط او را میبینم).
سپس به تأثیر جفای معشوق اشاره میکند: “جفای او که روان گریزپای مرا / حریف مرغ وفا کرد دانه و دامش“. جفای او (ناز و بیمهری معشوق) که روح گریزان و بیقرار مرا، با دانه و دامش (جلوهها و فریبندگیهایش) همنشین و رام مرغ وفا کرد. یعنی جفای او نیز مرا در مسیر وفاداری ثابتقدم ساخت.
مولانا به جذب شدن روح به سوی اقبال الهی اشاره میکند: “بسی بهانه روانم نمود تا نرود / کشید جانب اقبال کام و ناکامش“. روح و روان من بهانههای زیادی آورد تا (به سوی معشوق) نرود و مقاومت کند. اما (معشوق) آن را چه با میل و رغبت (کام) و چه با بیمیلی و اجبار (ناکام)، به سوی اقبال (سعادت و بخت نیکو) خود کشید.
غزل با اشاره به بینشان شدن عاشق در درد عشق به پایان میرسد: “طرب نخواهد آن کس که درد او بشناخت / نشان نماند او را که بشنود نامش“. کسی که درد او (معشوق، یا درد عشق او) را بشناسد و بچشد، دیگر به شادیهای ظاهری و دنیوی (طرب) میلی نخواهد داشت. و برای او (عاشق فانی شده)، نشان و اثری باقی نمیماند تا حتی نامش را بشنود (یعنی در معشوق چنان فانی شده که اثری از خود ندارد).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا