مطالب پیشنهادی![]()
ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش
هست درست دلم مهر تو ای حاصلم
جان زرینم بس است مهر زری گو مباش
عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است
چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش
برکن از کار تو دست به یک بار تو
خشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش
جان من از جان عشق شد همگی کان عشق
همره مردان عشق ماده نری گو مباش
سایه تو پیش و پس جان مرا دسترس
سایه آن نخل بس باروری گو مباش
جان صفا شمس دین از تبریزی چو چین
از تو مرا غیر این پرده دری گو مباش
این غزل مولانا، بیانی از اوج تسلیم و قناعت عاشق در برابر معشوق الهی است. مولانا با نفی هر آنچه غیر معشوق است، بر کفایت و برتری عشق او تأکید میکند. او خواستار فنا در عشق و رهایی از تمام قید و بندها و دوگانگیهاست. این غزل به ستایش شمس تبریزی به عنوان منبع این عشق و پردهدری اشاره دارد.
غزل با ابراز بینیازی عاشق از غیر معشوق آغاز میشود: “ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش / حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش“. ما به سلیمان (معشوق الهی که پادشاهی مطلق دارد) دلخوشیم و راضی هستیم؛ دیگر دیو و پری (مخلوقات و قوای پنهان) نباشند، باکی نیست. زیبایی تو (معشوق) از حد و اندازه گذشت؛ پس دیگر شیوهگری (ناز و کرشمهگری) لازم نیست و میتواند نباشد. این بیت، به بینیازی از جلوههای فرعی و تمرکز بر ذات معشوق اشاره دارد.
سپس به کفایت مهر معشوق اشاره میکند: “هست درست دلم مهر تو ای حاصلم / جان زرینم بس است مهر زری گو مباش“. دل من از مهر (عشق) تو، ای حاصل و ثمره زندگیام، درست و استوار است. جان زرینم (جان باارزشم) همین مهر تو برایش کافی است؛ دیگر مهر زری (نشانه و حکاکی طلا یا مهری که از جنس زر است) نباشد (یعنی مهر معنوی تو از هر مهر مادی برتر است).
مولانا به برتری بندگی عشق اشاره میکند: “عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است / چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش“. عشق، چه آتشی است که همه دلها را به سوی خود میکشد؟ چاکری (خدمتگزاری) او (عشق یا معشوق) بسیار خوشایند است؛ پس دیگر ملک و سروری (حکومت و ریاست) نباشد (زیرا بندگی عشق از پادشاهی دنیا برتر است).
سپس به خشکی لب در راه عشق اشاره میکند: “برکن از کار تو دست به یک بار تو / خشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش“. (ای معشوق) دست از کارهایی که به تو مربوط است (و برای ما زیان دارد) به یکباره بردار. یا تو (با جلوههایت) لب مرا خشک و تشنه نگه دار (از شدت عشق)؛ دیگر هیچ تری و خنکی (آرامش دنیوی) نباشد. این بیت، بیانگر خواست عاشق برای ادامه مستی و بیخودی در عشق است.
مولانا به فنای جان در عشق اشاره میکند: “جان من از جان عشق شد همگی کان عشق / همره مردان عشق ماده نری گو مباش“. جان من از جان عشق، تماماً معدن عشق شد. (حال که در عشق فانی شدهام)، در کنار مردان عشق (عاشقان حقیقی)، دیگر ماده و نری (دوگانگیهای جنسیتی یا هر نوع دوگانگی دیگر) نباشد (زیرا در عشق، همه تفاوتها محو میشوند).
سپس به کفایت سایه معشوق اشاره میکند: “سایه تو پیش و پس جان مرا دسترس / سایه آن نخل بس باروری گو مباش“. سایه تو (معشوق) هم از پیش و هم از پس، جان مرا در بر گرفته و به آن دسترسی دارد (تمام وجودم تحت تأثیر توست). سایه آن نخل (قد و بالای تو که مانند نخل بلند است) کافی است؛ دیگر باروری (ثمره و نتیجه دنیوی) نباشد (زیرا وجود تو خود کمال و نتیجه است).
غزل با اشاره به شمس تبریزی و نقش او در پردهدری به پایان میرسد: “جان صفا شمس دین از تبریزی چو چین / از تو مرا غیر این پرده دری گو مباش“. ای جان صفا (روح پاک) و شمس دین (آفتاب دین، اشاره به شمس تبریزی)، که (زیباییات) از چین نیز فراتر است. از تو (شمس تبریزی) برای من غیر از این پردهدری (کنار زدن حجابها و آشکار کردن حقایق) چیز دیگری نباشد (یعنی تنها خواسته من از تو، همین آشکار کردن حقایق است).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر