مطالب پیشنهادی![]()
باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
دست عنایت نهاد بر سر مهجور خویش
بار دگر آن حبیب رفت برِ آن غریب
تا جگر او کشید شربت موفور خویش
شربت او چون ربود گشت فنا از وجود
ساقی وحدت بماند ناظر و منظور خویش
نوش ورا نیش نیست ور بودش راضیم
نیست عسل خواره را چاره ز زنبور خویش
این شب هجران دراز با تو بگویم چراست
فتنه شد آن آفتاب بر رخ مستور خویش
غفلت هر دلبری از رخ خود رحمتست
ور نه ببستی نقاب بر رخ مشهور خویش
عاشق حسن خودی لیک تو پنهان ز خود
خلعت وصلت بپوش بر تن این عور خویش
شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل
در دل و جانها فکند پرورش نور خویش
شکر که موسی برست از همه فرعونیان
باز به میقات وصل آمد بر طور خویش
عیسی جان دررسید بر سر عازر دمید
عازر از افسون او حشر شد از گور خویش
باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شد
بر همه شان عرضه کرد خاتم و منشور خویش
ساقی اگر بایدت تا کنم این را تمام
باده گویا بنه بر لب مخمور خویش
این غزل مولانا، سرشار از امید و بشارت وصال معشوق الهی و تأثیرات شگرف آن بر عاشق است. مولانا با بهرهگیری از تمثیلات قرآنی و عرفانی، به نقش معشوق به مثابه طبیب، حبیب، و منبع حیات اشاره میکند که با لطف خود، عاشقان را از رنج فراق رهایی میبخشد و به سوی خود جذب میکند.
غزل با تصویری دلنشین از بازگشت معشوق آغاز میشود: “باز درآمد طبیب از در رنجور خویش / دست عنایت نهاد بر سر مهجور خویش“. دوباره طبیب (معشوق الهی) از در خانه رنجور خود (عاشق بیمار و دردمند) وارد شد. و دست عنایت و لطف خود را بر سر مهجور خویش (عاشق دوریکشیده) نهاد. این بیت، نوید وصال و لطف بیکران معشوق را میدهد.
“بار دگر آن حبیب رفت برِ آن غریب / تا جگر او کشید شربت موفور خویش“. بار دیگر آن حبیب (دوست و معشوق)، نزد آن غریب (عاشق دورافتاده) رفت. تا او (معشوق) شربت موفور (شربت فراوان و کامل) خود را به جگر او (عاشق) کشاند (تا بنوشد و درمان شود). این شربت نمادی از عشق، فیض و معرفت الهی است.
“شربت او چون ربود گشت فنا از وجود / ساقی وحدت بماند ناظر و منظور خویش“. هنگامی که (عاشق) شربت او را نوشید (و به فیض آن رسید)، از وجود خود (هستی و خودبینی) فنا شد. تنها ساقی وحدت (معشوق که وحدتبخش است) باقی ماند که هم ناظر (بیننده) است و هم منظور (دیده شده، یعنی خود عاشق نیز در او فانی شده است). این بیت، اشاره به فنای عاشق در معشوق و وحدت وجودی پس از این فنا دارد.
مولانا به پذیرش رنج عشق اشاره میکند: “نوش ورا نیش نیست ور بودش راضیم / نیست عسل خواره را چاره ز زنبور خویش“. (از نظر عاشق حقیقی) لذت و خوشیهای معشوق، نیش و دردناک نیست. و اگر هم (به ظاهر) در آن نیشی باشد، من به آن راضی هستم. زیرا کسی که عسلخواره (طالب شیرینی و لطف معشوق) است، چارهای جز پذیرش زنبور (سختیها و رنجهای راه عشق) ندارد.
مولانا به دلیل طولانی شدن شب هجران اشاره میکند: “این شب هجران دراز با تو بگویم چراست / فتنه شد آن آفتاب بر رخ مستور خویش“. این شب دراز هجران و دوری، میخواهی برایت بگویم چراست؟ (به این دلیل است که) آن آفتاب (معشوق) بر روی پنهان و پوشیده خود، فتنه و آشوب شد (خودش خواست که برای مدتی پنهان بماند تا مشتاقان را بیازماید).
“غفلت هر دلبری از رخ خود رحمتست / ور نه ببستی نقاب بر رخ مشهور خویش“. غفلت ظاهری هر دلبر (معشوق) از روی خویش، در واقع رحمتی برای عاشقان است. وگرنه (اگر همیشه روی خود را آشکار میکرد)، نقاب را بر رخ مشهور و آشکار خود (که همگان میشناسند) میبست (یعنی از فرط تجلی، وجود عاشقان تاب نمیآورد).
مولانا به ماهیت خودعشقی معشوق اشاره میکند: “عاشق حسن خودی لیک تو پنهان ز خود / خلعت وصلت بپوش بر تن این عور خویش“. (ای معشوق)، تو خود عاشق حسن و زیبایی خویش هستی، اما (برای ما) پنهان از خودی. پس خلعت وصل (جامه وصال و حضور) را بر تن این عور خویش (عاشق که از دیدار تو عریان و محتاج است) بپوشان.
مولانا به ظهور عشق و هدایت آن اشاره میکند: “شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل / در دل و جانها فکند پرورش نور خویش“. شکر خدا را که خورشید عشق (عشق الهی) به برج حمل (اولین برج و نماد آغاز و اوج) رفت. و پرورش و نور خود را در دلها و جانها افکند.
سپس به تمثیل موسی (ع) اشاره میکند: “شکر که موسی برست از همه فرعونیان / باز به میقات وصل آمد بر طور خویش“. شکر خدا را که موسی (جان عاشق) از همه فرعونیان (نفسانیات و دشمنان) رها شد. و دوباره به میقات وصل (محل وعده دیدار) خود، بر طور خویش (کوه طور تجلی حق) آمد.
و به تمثیل عیسی (ع) اشاره میکند: “عیسی جان دررسید بر سر عازر دمید / عازر از افسون او حشر شد از گور خویش“. عیسی جان (روح الهی و حیاتبخش) فرا رسید و بر سر عازر (شخص مردهای که عیسی او را زنده کرد و اینجا نماد جان مرده) دمید. و عازر (جان مرده) از افسون و دم او (عیسی)، از گور خود (غفلت و جمود) محشور شد و زنده گشت.
و به تمثیل سلیمان (ع) اشاره میکند: “باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شد / بر همه شان عرضه کرد خاتم و منشور خویش“. دوباره سلیمان (نماد پادشاهی معنوی و قدرت عشق) رسید و دیو و پری (نیروهای درونی و بیرونی سرکش) جمع شدند. و بر همه آنها، خاتم و منشور (حلقه و فرمان پادشاهی) خود را عرضه کرد (آنها را تحت فرمان خود درآورد). این ابیات، به قدرت عشق در احیا، رهایی و تسلط بر تمام قوای عالم اشاره دارند.
غزل با اشاره به نقش ساقی (مولانا یا پیر) برای تکمیل کلام به پایان میرسد: “ساقی اگر بایدت تا کنم این را تمام / باده گویا بنه بر لب مخمور خویش“. ای ساقی (معشوق یا پیر)، اگر میخواهی که من این سخن (غزل) را به پایان برسانم، باده گویا (بادهای که سخن را جاری میکند و الهام میبخشد) را بر لب مخمور (عاشق مست و تشنه) خود بنه.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر