مطالب پیشنهادی![]()
میگفت چشم شوخش با طره سیاهش
من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش
یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست
چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش
ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیم
حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش
ما شاخ ارغوانیم در آب و مینماییم
با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش
روباه دید دنبه در سبزه زار و میگفت
هرگز کی دید دنبه بیدام در گیاهش
وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد
از دام بیخبر بد آن خاطر تباهش
ابله چو اندرافتد گوید که بیگناهم
بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش
ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باری
کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش
پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوان
آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش
حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد
خود حلق کی گشاید بیآه غصه کاهش
تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد
چون ما ز دست رفتیم از پای گاه جاهش
تا چه جمال دارد آن نادره مطرز
که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش
ز اندیشه میگذارم تا خود چه حیله سازم
با او که مکر و حیله تلقین کند الهش
آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد
وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش
نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیم
چه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش
مستی فزود خامش تا نکتهای نرانی
ای رفته لاابالی در خون نیکخواهش
این غزل مولانا، بیانی عمیق و پرتصویر از قدرت فریبنده و ویرانگر عشق الهی است که عقل و هوش را از میان برمیدارد و سالک را به وادی بیخودی میکشاند. مولانا با استفاده از تمثیلات متعدد، بهویژه حکایت یوسف و یعقوب و داستان حیوانات، به ماهیت دوگانه و گاه متناقضنمای عشق اشاره میکند که هم دام است و هم راه. در نهایت، اوج این عشق را رهایی از عقل و جان و تسلیم محض به معشوق میداند.
غزل با تصویری از فریبندگی معشوق آغاز میشود: “میگفت چشم شوخش با طره سیاهش / من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش“. چشم شوخ (فریبنده) معشوق با طره سیاه (زلف پریشان و گیرا) او در حال گفتوگو بود و میگفت: “من فلان شخص را (با دمیدن روح در او یا با زیباییام) فریب میدهم، تو نیز کلاه او را (نماد عقل یا هوشیاری) از سرش بربا.” این بیت، آغازگر تم فریبندگی و زایلکنندگی عقل توسط عشق است.
سپس به تمثیل یوسف و چاه میپردازد: “یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست / چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش“. (چشم و زلف معشوق به هم میگفتند): به یعقوب (عقل یا هرکس که به دنبال حفظ یوسف – جان حقیقی – است) میگویم که یوسف در ته چاه است (تا او را فریب دهم). وقتی (یعقوب/عقل) بر سر چاه (دنبال یوسف) آمد، تو (ای عشق) او را نیز به چاه (فنا و بیخودی) بینداز. این بیت، اشاره به بلعیدن عقل توسط عشق دارد.
مولانا خود و عشاق را رهزن میخواند: “ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیم / حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش“. ما (عشاق) به ظاهر شکل حاجیان (اهل تقوا و سلوک ظاهری) را داریم. اما در واقع جاسوس و رهزن (راهزن عقل و هوش) هستیم. هرگاه حاجی (سالک ظاهری یا عقلگرا) در راه (سلوک) وارد شود، ما خود راه او را میزنیم و او را (از قید عقل) رها میکنیم.
او به ماهیت فریبنده خود در عشق اشاره میکند: “ما شاخ ارغوانیم در آب و مینماییم / با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش“. ما (عشاق) مانند شاخ ارغوان (زیبا و رنگین) در آب (دریای عشق) هستیم و با نعل بازگونه (نقشی وارونه و فریبنده)، همچون ماه و سپاه (که در آب منعکس میشوند) نمایان میشویم. این بیت، به جلوهگریهای فریبنده عشق اشاره دارد که ظاهر را دگرگون میکند.
مولانا با تمثیلات حیوانی، به دامهای دنیا و نفس اشاره میکند: “روباه دید دنبه در سبزه زار و میگفت / هرگز کی دید دنبه بیدام در گیاهش“. روباه (نماد حرص و فریب) دنبه (نماد لذتهای دنیوی) را در سبزهزار دید و (به خود) میگفت: “چه کسی دیده است که دنبهای بدون دام در میان گیاهان باشد؟” (یعنی هیچ لذتی بدون عواقب و دام نیست).
“وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد / از دام بیخبر بد آن خاطر تباهش“. و آن گرگ (نماد حرص و طمع بیاندازه) از شدت حریصی، در دنبه (لذت) چنان غرق شد که گویی نمک شده و حل شده است. او از دام بیخبر بود، زیرا خاطر و اندیشهاش تباه شده بود (عقلش زایل شده بود).
“ابله چو اندرافتد گوید که بیگناهم / بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش“. انسان احمق و غافل (که در دام طمع میافتد)، وقتی گرفتار میشود، میگوید که من بیگناهم. ای برادر، آیا همین نادانی و حماقت او، گناهش نیست؟ (بلکه بزرگترین گناه او همان نادانی است). این ابیات، هشدار در مورد فریبندگی دنیا و دامهای نفس است.
مولانا به عشق حقیقی اشاره میکند که انسان را از خود بیخود میکند: “ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باری / کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش“. عشقی که (انسان را) ابله میکند (عقل را از او میگیرد و او را به جنون میکشاند)، (همین عشق حقیقی است). تو (ای سالک) چنین عشقی را انتخاب کن که آن ابله شدن (بیخودی از خود)، به حسن و جمال و جاه (مقام و شکوه) آن معشوق میارزد.
مولانا به رنجهای راه عشق اشاره میکند: “پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوان / آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش“. اگر پای تو (در راه عشق) درد گرفت، افسون و دمِ جان (نیروی روحی و معنوی) را بر آن بخوان (تا دردش تسکین یابد). آن پایی که متعلق به گاو (نماد حیوانیت و حماقت) باشد، افسون و چارهاش کاهش و از بین رفتن (دربند بودن) است.
“حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد / خود حلق کی گشاید بیآه غصه کاهش“. (در راه عشق) گلوی تو درد میگیرد و سختی میکشی، اما همراه با هر دم (نفس) آن را میپذیری. اصلا گلو چگونه گشاده میشود و آرام میگیرد، بدون اینکه آهی از سوز غصه (عشق) کشیده شود؟ (یعنی رنج عشق برای گشایش روح لازم است).
مولانا به عظمت پیشگاه عشق اشاره میکند: “تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد / چون ما ز دست رفتیم از پای گاه جاهش“. پیشگاه و درگاه عشق او (معشوق) چگونه و از چه جنسی خواهد بود؟ (این یک پرسش تعجبی است). چرا که ما (عاشقان) از دست رفتیم (فنا شدیم) از پایگاه و شکوه جلال او.
“تا چه جمال دارد آن نادره مطرز / که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش“. تا چه زیبایی بینهایت و بینظیری دارد آن نادره مطرز (زیباروی بیهمتا که مانند نقش برجسته و منحصر به فرد است)؟ که (تنها) نقش و جلوه کارگاه هستی او، جان ما را سوزاند (از شوق).
مولانا به حیلهگری معشوق اشاره میکند: “ز اندیشه میگذارم تا خود چه حیله سازم / با او که مکر و حیله تلقین کند الهش“. از اندیشه (تلاش برای فهمیدن) دست میکشم، تا خودم چه حیلهای بسازم و چه راهی پیدا کنم. با آن معشوقی که خود خداوند (الهش) مکر و حیله (برای هدایت انسان) به او تلقین میکند (نشان میدهد). این بیت، اشاره به فراتر بودن معشوق از حیله و مکر انسان و الهی بودن حیلههای اوست.
سپس به تفاوت گمراهی از عقل و گم کردن عقل اشاره میکند: “آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد / وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش“. آن کسی که راه را گم کند (در امور عادی زندگی)، میتواند با کمک عقلش به راه بازگردد. اما آن کسی که خود عقلش را گم کرده است (از طریق عشق)، پناهگاه او از چه کسی خواهد بود؟ (این نشان میدهد که عشق عقل را از بین میبرد و پناهگاهی جز خود عشق نیست).
مولانا با نفی عقل و جان به اوج میرسد: “نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیم / چه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش“. نه، ما (عاشقان حقیقی) از آن دسته پادشاهان (معشوق) هستیم که عقل و جان را نمیخواهیم. چه عقل و بند و نصیحتهایش، چه جان و آه و نالههایش (هیچکدام برای ما ارزش ندارد).
غزل با دعوت به سکوت در مستی عشق به پایان میرسد: “مستی فزود خامش تا نکتهای نرانی / ای رفته لاابالی در خون نیکخواهش“. مستی (عشق) فزونی یافت، پس خاموش باش تا نکتهای (اسرار عشق) را بر زبان نیاوری. ای کسی که لاابالی و بیپروا، در خون نیکخواه خود (معشوق که خیرخواه توست) رفتهای (در عشق او فنا شدهای).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر