مطالب پیشنهادی![]()
اندک اندک راه زد سیم و زرش
مرگ و جسک نو فتاد اندر سرش
عشق گردانید با او پوستین
میگریزد خواجه از شور و شرش
اندک اندک روی سرخش زرد شد
اندک اندک خشک شد چشم ترش
وسوسه و اندیشه بر وی در گشاد
راند عشق لاابالی از درش
اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت
چون بریده شد رگ بیخ آورش
اندک اندک دیو شد لاحول گو
سست شد در عاشقی بال و پرش
اندک اندک گشت صوفی خرقه دوز
رفت وجد و حالت خرقه درش
عشق داد و دل بر این عالم نهاد
در برش زین پس نیاید دلبرش
زان همیجنباند سر او سست سست
کآمد اندر پا و افتاد اکثرش
بهر او پر میکنم من ساغری
گر بنوشد برجهاند ساغرش
دستها زان سان برآرد کآسمان
بشنود آواز الله اکبرش
میر ما سیرست از این گفت و ملول
درکشان اندر حدیث دیگرش
کشته عشقم نترسم از امیر
هر کی شد کشته چه خوف از خنجرش
بترین مرگها بیعشقی است
بر چه میلرزد صدف بر گوهرش
برگها لرزان ز بیم خشکی اند
تا نگردد خشک شاخ اخضرش
در تک دریا گریزد هر صدف
تا بنربایند گوهر از برش
چون ربودند از صدف دانه گهر
بعد از آن چه آب خوش چه آذرش
آن صدف بیچشم و بیگوش است شاد
در به باطن درگشاده منظرش
گر بماند عاشقی از کاروان
بر سر ره خضر آید رهبرش
خواجه میگرید که ماند از قافله
لیک میخندد خر اندر آخرش
عشق را بگذاشت و دم خر گرفت
لاجرم سرگین خر شد عنبرش
ملک را بگذاشت و بر سرگین نشست
لاجرم شد خرمگس سرلشکرش
خرمگس آن وسوسهست و آن خیال
که همی خارش دهد همچون گرش
گر ندارد شرم و واناید از این
وانمایم شاخهای دیگرش
تو مکن شاخش چو مرد اندر خری
گاو خیزد با سه شاخ از محشرش
این غزل مولانا، به طرز هنرمندانهای فروپاشی تدریجی کسی را که از راه عشق باز میماند و به مادیات و نفسانیات میگراید، به تصویر میکشد. در مقابل، مولانا خود را کشته عشق معرفی میکند و بر برتری راه عاشقی تأکید دارد. این غزل هشداری است درباره عواقب ترک عشق الهی و پناه بردن به دنیا.
غزل با بیان زوال تدریجی فردی که از عشق فاصله میگیرد، آغاز میشود: “اندک اندک راه زد سیم و زرش / مرگ و جسک نو فتاد اندر سرش“. به تدریج، سیم و زر (مال دنیا و تعلقات مادی) او را از راه (راه حق و عشق) بازداشت. کمکم، مرگ و عادات جدیدی (ناپسند) در سرش افتاد.
“عشق گردانید با او پوستین / میگریزد خواجه از شور و شرش“. عشق (که قبلاً با او بود)، پوستین (رخوت و بیتفاوتی) را بر تن او کرد (یا از او روی برگرداند). و آن خواجه (کنایه از فرد غافل)، از شور و شر عشق (جنون و بیقراری عاشقانه) میگریزد.
“اندک اندک روی سرخش زرد شد / اندک اندک خشک شد چشم ترش“. به مرور زمان، روی شاداب و سرخش (که از عشق بود) زرد شد. و چشم پرآبش (که از اشک شوق عشق بود) خشک شد.
“وسوسه و اندیشه بر وی در گشاد / راند عشق لاابالی از درش“. وسوسهها و اندیشههای دنیوی بر او چیره شدند و درهای دلش را گشودند. عشق حقیقی و لاابالی، او را از درگاه خود راند و بیرون کرد.
“اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت / چون بریده شد رگ بیخ آورش“. به تدریج، شاخ و برگ وجودش (شادابی و نشاط معنوی) خشک شد. چرا که رگ و ریشه حیاتبخش او (رگ عشق) بریده شد.
“اندک اندک دیو شد لاحول گو / سست شد در عاشقی بال و پرش“. کمکم، او که (ظاهراً) “لاحول” میگفت (ذکر میگفت)، خود به دیو (جنبه شیطانی نفس) تبدیل شد. و در راه عاشقی، بال و پرش سست و بیتوان گشت.
“اندک اندک گشت صوفی خرقه دوز / رفت وجد و حالت خرقه درش“. به تدریج، او به صوفیای تبدیل شد که تنها خرقه میدوخت (ظاهرسازی میکرد). وجد و حال معنوی از او رخت بربست و تنها خرقه ظاهری برایش باقی ماند.
“عشق داد و دل بر این عالم نهاد / در برش زین پس نیاید دلبرش“. (این شخص) عشق را رها کرد و دل به این عالم (دنیای مادی) بست. از این پس، دیگر دلبر حقیقی (معشوق الهی) به آغوش او نخواهد آمد.
مولانا به نتیجه ترک عشق و سستی حاصل از آن اشاره میکند: “زان همیجنباند سر او سست سست / کآمد اندر پا و افتاد اکثرش“. به همین دلیل (که دلبرش نیست)، او سرش را بسیار سست و بیحال میجنباند. زیرا (از شدت سستی) بیشتر اوقاتش به زمین میافتد و تعادل ندارد (اشاره به بیحالی و سستی روحی).
مولانا خود را در مقابل آن شخص معرفی میکند و به قدرت باده عشق اشاره میکند: “بهر او پر میکنم من ساغری / گر بنوشد برجهاند ساغرش“. من (مولانا) به خاطر او (و برای نجاتش)، ساغری (جام باده عشق) را پر میکنم. اگر این ساغر را بنوشد، همان ساغر، او را به وجد و حال آورد و بالا میبرد.
“دستها زان سان برآرد کآسمان / بشنود آواز الله اکبرش“. دستهایش را چنان به سوی آسمان بلند میکند که آسمان نیز آواز “الله اکبر” او را (از شور و وجد) میشنود.
“میر ما سیرست از این گفت و ملول / درکشان اندر حدیث دیگرش“. میر مجلس ما (معشوق یا پیر)، از این گفتار (درباره آن شخص غافل) سیر و خسته شده است. او را به سوی حدیث دیگری بکشان (سخنان را عوض کن).
مولانا خود را کشته عشق معرفی میکند: “کشته عشقم نترسم از امیر / هر کی شد کشته چه خوف از خنجرش“. من کشته عشق هستم و از هیچ امیری (کسی که بخواهد مرا به ظاهر بکشد) نمیترسم. هر کس که کشته (عشق) شده باشد، چه ترسی از خنجر دارد؟ (چرا که او قبلاً فنا شده است).
او بدترین مرگ را بیعشقی میداند: “بترین مرگها بیعشقی است / بر چه میلرزد صدف بر گوهرش“. بدترین مرگها، مرگ بیعشق است. (پس) صدف (وجود انسان) بر گوهر خود (جان عزیز) از چه چیزی میلرزد؟ (ترس از مرگ بیمعناست، چرا که بیعشقی بدتر است).
مولانا به ترس برگها از خشکی و پناه بردن صدف به دریا اشاره میکند: “برگها لرزان ز بیم خشکی اند / تا نگردد خشک شاخ اخضرش“. برگها (نماد ظواهر و جسم) از ترس خشکی (مرگ و فنا) میلرزند. تا شاخ سرسبزشان (حیات و طراوتشان) خشک نشود.
“در تک دریا گریزد هر صدف / تا بنربایند گوهر از برش“. هر صدف (بدن انسان که گوهر جان را در خود دارد) به قعر دریا (حقیقت مطلق) پناه میبرد. برای اینکه گوهر (جان و حقیقت) از آغوشش ربوده نشود.
“چون ربودند از صدف دانه گهر / بعد از آن چه آب خوش چه آذرش“. هنگامی که گوهر (جان) از صدف (بدن) ربوده شد (مرگ فرا رسید)، بعد از آن چه آب خوش (زندگی) چه آتش (عذاب)؛ (دیگر بیاهمیت است). این بیت، اشاره به بیاهمیت شدن تعلقات دنیوی پس از جدایی جان از بدن دارد.
“آن صدف بیچشم و بیگوش است شاد / در به باطن درگشاده منظرش“. آن صدف (بدن یا وجود) که دیگر بیچشم و بیگوش شده است، شادمان است. زیرا در باطن، منظر و چشمانداز حقیقی خود را گشوده و مشاهده میکند.
مولانا به هدایت خضر برای عاشقان وامانده اشاره میکند: “گر بماند عاشقی از کاروان / بر سر ره خضر آید رهبرش“. اگر عاشقی از کاروان (سالکان راه حق) باز بماند، در سر راه او خضر (نماد پیر و راهنمای غیبی) میآید و او را رهبری میکند.
“خواجه میگرید که ماند از قافله / لیک میخندد خر اندر آخرش“. خواجه (همان شخص غافل که از عشق دور شد) میگرید که از قافله (عاشقان) جا مانده است. اما خرش (نفس حیوانی او) در آخرت (در پایان کار) میخندد (چرا که او را به دنبال شهوات خود کشانده است). این بیت، طنز تلخی است بر کسانی که اسیر نفس خود میشوند.
مولانا به نتایج ترک عشق و دنبال کردن نفس اشاره میکند: “عشق را بگذاشت و دم خر گرفت / لاجرم سرگین خر شد عنبرش“. (آن خواجه) عشق را رها کرد و به دنبال دم خر (یعنی نفس و شهوات حیوانی) افتاد. ناگزیر، سرگین خر (کثافات دنیا) برای او مانند عنبر (خوشبو و ارزشمند) شد.
“ملک را بگذاشت و بر سرگین نشست / لاجرم شد خرمگس سرلشکرش“. پادشاهی (معنوی) را رها کرد و بر سرگین (دنیای پست) نشست. ناگزیر، خرمگس (نماد وسوسهها و خیالات پست) سرلشکر و فرمانده او شد.
“خرمگس آن وسوسهست و آن خیال / که همی خارش دهد همچون گرش“. آن خرمگس، همان وسوسهها و خیالات پست است. که مانند گر (نوعی بیماری پوستی)، او را دائم خارش میدهد و آزار میدهد (و آرامش را از او میگیرد).
“گر ندارد شرم و واناید از این / وانمایم شاخهای دیگرش“. اگر (این شخص) شرم نکند و از این (اعمال و احوال) بازنگردد، شاخهای دیگر (نکات و عواقب بدتر اعمالش) را نیز به او نشان خواهم داد.
غزل با هشداری جدی به مخاطب به پایان میرسد: “تو مکن شاخش چو مرد اندر خری / گاو خیزد با سه شاخ از محشرش“. تو (ای شنونده) او را به گاو خری تبدیل مکن (مثل او دچار گمراهی و نفهمی مشو). وگرنه در محشر، گاوی با سه شاخ (نماد بدبختی و عذاب بیشتر) از گور او برمیخیزد. این بیت، هشداری است به مخاطب که از سرنوشت آن خواجه عبرت بگیرد و راه عشق را برگزیند.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر