مطالب پیشنهادی![]()
دیدم شه خوب خوش لقا را
آن چشم و چراغ سینهها را
آن مونس و غمگسار دل را
آن جان و جهان جان فزا را
آن کس که خرد دهد خرد را
آن کس که صفا دهد صفا را
آن سجده گه مه و فلک را
آن قبله جان اولیا را
هر پاره من جدا همیگفت
کای شکر و سپاس مر خدا را
موسی چو بدید ناگهانی
از سوی درخت آن ضیا را
گفتا که ز جست و جوی رستم
چون یافتم این چنین عطا را
گفت ای موسی سفر رها کن
وز دست بیفکن آن عصا را
آن دم موسی ز دل برون کرد
همسایه و خویش و آشنا را
اخلع نعلیک این بود این
کز هر دو جهان ببر ولا را
در خانه دل جز او نگنجد
دل داند رشک انبیا را
گفت ای موسی به کف چه داری
گفتا که عصاست راه ما را
گفتا که عصا ز کف بیفکن
بنگر تو عجایب سما را
افکند و عصاش اژدها شد
بگریخت چو دید اژدها را
گفتا که بگیر تا منش باز
چوبی سازم پی شما را
سازم ز عدوت دست یاری
سازم دشمنت متکا را
تا از جز فضل من ندانی
یاران لطیف باوفا را
دست و پایت چو مار گردد
چون درد دهیم دست و پا را
ای دست مگیر غیر ما را
ای پا مطلب جز انتها را
مگریز ز رنج ما که هر جا
رنجیست رهی بود دوا را
نگریخت کسی ز رنج الا
آمد بترش پی جزا را
از دانه گریز بیم آن جاست
بگذار به عقل بیم جا را
شمس تبریز لطف فرمود
چون رفت ببرد لطفها را
غزل شماره ۱۲۳ از دیوان شمس مولانا با مطلع «دیدم شه خوب خوش لقا را / آن چشم و چراغ سینهها را»، غزلی است عمیق و پرنماد که در آن مولانا با الهام از داستان قرآنی حضرت موسی و درخت طور، به بیان تجربه شهود الهی و تأثیرات آن بر جان سالک میپردازد. این غزل، روایتی عرفانی از مواجهه با جمال حق و درسهای این دیدار است.
مولانا در ابتدای غزل، از دیدن “شه خوب خوش لقا” خبر میدهد؛ پادشاهی که نهایت زیبایی و خوشرویی است و نمادی از ذات حق تعالی یا مظهر کامل اوست. او این شاه را “چشم و چراغ سینهها” میخواند، یعنی منبع بصیرت و روشنایی برای دلها و باطن انسانها. این معشوق الهی، “مونس و غمگسار دل” و “جان و جهان جانفزا” است، که همدم و آرامشبخش دلهاست و مایه حیات و فزونی جان.
این شاه، منبع و بخشنده اصلی همه کمالات است: “آن کس که خرد دهد خرد را / آن کس که صفا دهد صفا را”. حتی عقل و صفا نیز وجود و حقیقت خود را از او میگیرند. او “سجدهگه مه و فلک” و “قبله جان اولیا” است؛ نه تنها انسانها، بلکه موجودات آسمانی و اولیای حق نیز رو به سوی او دارند و او قبله و معبود همه است.
پس از این توصیف، مولانا حال خود را پس از این شهود بیان میکند: “هر پاره من جدا همیگفت / کای شکر و سپاس مر خدا را”. هر جزء از وجود عاشق، از مشاهده این جمال، غرق در شکر و سپاسگزاری خداوند میشود.
سپس، مولانا داستان حضرت موسی را آغاز میکند و این واقعه قرآنی را به زبان رمز و اشاره عرفانی بازگو میکند. هنگامی که موسی “ناگهانی / از سوی درخت آن ضیا را” دید (اشاره به تجلی خداوند بر درخت در کوه طور)، از جستجو و طلب ظاهری آسوده شد: “گفتا که ز جست و جوی رستم / چون یافتم این چنین عطا را”.
در این دیدار، خطاب الهی به موسی رسید که “ای موسی سفر رها کن / وز دست بیفکن آن عصا را”. این فرمان الهی که در قرآن “اخلع نعلیک” (کفشهایت را درآور) آمده است، توسط مولانا به زیبایی تفسیر عرفانی میشود: “اخلع نعلیک این بود این / کز هر دو جهان ببر ولا را”. فرمان درآوردن کفش نمادی از رها کردن تمام تعلقات است؛ نه تنها تعلقات دنیوی، بلکه تعلقات اخروی و هر آنچه غیر حق است. باید از هر دو جهان (دنیا و آخرت) و هر آنچه به جز اوست، دل برید.
گفتگوی خداوند با موسی درباره عصا نیز در ادامه میآید تا قدرت مطلق الهی و بیاعتباری وسایل ظاهری را نشان دهد. خداوند از موسی میپرسد در دست چه داری و او میگوید عصا که راهبر اوست. خداوند میفرماید عصا را بیفکن تا “عجایب سما را” ببینی. عصا اژدها میشود و موسی میگریزد. خداوند دوباره میفرماید آن را بگیر تا آن را دوباره چوبی برای او سازد. این ماجرا نشان میدهد که همه چیز در ید قدرت اوست و او میتواند حتی دشمن (اژدها) را به وسیلهای برای یاری (متکا) تبدیل کند. درس این بخش از داستان این است که نباید به وسایل و قوای خود اعتماد کرد و باید تسلیم اراده و فضل الهی بود.
مولانا تأکید میکند: “تا از جز فضل من ندانی / یاران لطیف باوفا را”. تا زمانی که به فضل و عنایت الهی تکیه نکنی، نمیتوانی یاران حقیقی و باوفا (اولیا و مقرّبان درگاه حق) را بشناسی. او هشدار میدهد که اگر دست و پای تو مانند مار شود و دچار درد و رنج شوی، این نتیجه در نگرفتن غیر او و نطلبیدن جز انتهای مسیر (وصل به حق) است: “دست و پایت چو مار گردد / چون درد دهیم دست و پا را / ای دست مگیر غیر ما را / ای پا مطلب جز انتها را”.
مولانا به سالک میگوید از رنجی که از سوی او میرسد، مگریز: “مگریز ز رنج ما که هر جا / رنجیست رهی بود دوا را”. در هر رنج و سختی در مسیر حق، راهی برای درمان و رهایی نهفته است و کسی که از این رنج بگریزد، برای جزا و سزای بدتر گرفتار میشود.
اشارهای به “دانه” (طعمه دنیوی) میکند که در آن بیم و خطر است و باید از آن گریخت و این ترس را به عقل سپرد.
در بیت پایانی، مولانا با اشارهای خاص به شمس تبریزی، میگوید: “شمس تبریز لطف فرمود / چون رفت ببرد لطفها را”. شمس تبریزی با حضور خود لطف و عنایت ویژهای بخشید، اما با رفتن خود آن لطفها را نیز با خود برد. این بیت، بیانگر وابستگی عمیق مولانا به شمس و تأثیر وجودی او بر مولاناست، اما در عین حال، یادآور میشود که اصل لطف و عنایت از منبعی بالاتر است که شمس واسطه آن بوده است.
به طور کلی، غزل ۱۲۳ مولانا، غزلی است تمثیلی که با بهرهگیری از داستان حضرت موسی، مراحل سلوک عرفانی، اهمیت فنای خودی، رهایی از تعلقات، توکل بر حق، و نقش پیر کامل (به نماد شمس) در این مسیر را بیان میکند. این غزل، تصویری از عظمت معشوق، بیاعتباری ظواهر و وسایل، و لزوم تسلیم محض در برابر اراده الهی است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر