یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و تُرش
چون لحد و گور مغان تنگ و دل افشار و ترش
یار چو آیینه بود، دوست چو لوزینه بود
ساعت یاری نبود خایف و فرّار و تُرش
هر کی بود عاشق خود پنج نشان دارد بد
سخت دل و سست قدم کاهل و بیکار و ترش
ور چشمش بیش بود هم تُرشی بیش کند
دان مثل بیشی او سرکهٔ بسیار ترش
بس کن شرح ترشان، این قدری بهر نشان
کی طلبد در دل و جان طبع شکربار ترش؟!
این غزل مولانا، بیانی صریح و قاطع از ویژگیهایی است که یار و معشوق واقعی نباید داشته باشند. مولانا با زبانی گزنده، از ترشرویی، تنگنظری و خوی بد انتقاد میکند و بر شادابی، گشادهرویی و طبع شیرین در عشق تأکید میورزد. او در این غزل، معیارهای خود را برای یک یار حقیقی و کامل بیان میکند.
غزل با بیان اینکه مولانا چه نوع یاری را نمیخواهد، آغاز میشود: “یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و تُرش / چون لحد و گور مغان تنگ و دل افشار و ترش”. او یاری را که بدخو، غمخوار و ترشرو باشد، نمیخواهد. چنین یاری را به قبر و گور تنگ مغان (گورهای تنگ و تاریک زرتشتیان که نماد محدودیت و دلتنگی است) تشبیه میکند که هم تنگ و محدود است و هم دلافشار (فشارنده دل) و ترش. این بیت، بر اهمیت گشادهرویی، شادابی و وسعت نظر در یار و معشوق تأکید دارد.
سپس به صفات متضاد یار حقیقی اشاره میکند: “یار چو آیینه بود، دوست چو لوزینه بود / ساعت یاری نبود خایف و فرّار و تُرش”. یار واقعی باید مانند آینه باشد، یعنی صاف و شفاف و منعکسکننده حقیقت، و دوست باید همچون لوزینه (نوعی شیرینی) شیرین و دلپذیر باشد. در لحظه یاری و همراهی، یار نباید ترسو (خایف)، فراری (فرّار) و ترشرو باشد. این بیت، ویژگیهای مطلوب یک یار واقعی را برجسته میکند: شفافیت، شیرینی، شجاعت و پایداری.
مولانا به نقد کسانی میپردازد که ادعای عاشقی دارند اما در واقع خودبین و ناخالص هستند: “هر کی بود عاشق خود پنج نشان دارد بد / سخت دل و سست قدم کاهل و بیکار و ترش”. او میگوید هر کس که عاشق نفس و خودبین باشد (عاشق خود)، پنج نشانه بد دارد: سخت دل، سست قدم، کاهل، بیکار و ترشرو. این صفات دقیقاً در نقطه مقابل ویژگیهای یک عاشق واقعی (که فداکار، پرشور و فعال است) قرار میگیرند.
سپس به تأثیر این خودبینی بر وجود فرد اشاره میکند: “ور چشمش بیش بود هم تُرشی بیش کند / دان مثل بیشی او سرکهٔ بسیار ترش”. اگر چنین فردی (عاشق خود) چشمی بیناتر داشته باشد (یعنی ادعای معرفت بیشتری کند)، ترشرویی و ناخوشی بیشتری نیز از خود نشان میدهد. این وضعیت مانند سرکه بسیار ترش است که هر چه بیشتر باشد، ترشی آن بیشتر و ناگوارتر خواهد بود. این تمثیل نشان میدهد که خودبینی و عدم خلوص، حتی با دانش بیشتر، تنها به آلودگی و ناخوشایندی بیشتر منجر میشود.
مولانا در پایان، سخن را از این افراد ترشرو کوتاه میکند و به نتیجهگیری میرسد: “بس کن شرح ترشان، این قدری بهر نشان / کی طلبد در دل و جان طبع شکربار ترش؟!”. او میگوید که دیگر کافی است از افراد ترشرو سخن گفتن؛ همین مقدار برای نشانه و مثال کفایت میکند. در نهایت، با یک پرسش بلاغی، نتیجهگیری میکند که چه کسی در دل و جان خود، طبعی شیرین و شکرآفرین را به خاطر ترشرویی رها میکند؟ این بیت بر ارزش ذاتی طبع شیرین و گشادهرویی در مقابل ترشرویی و بدخویی تأکید دارد.
در مجموع، این غزل، بیانی قدرتمند از معیارهای مولانا برای یک یار و عاشق حقیقی است که بر پایه صفاتی چون شادابی، گشادهرویی، شجاعت، خلوص و رهایی از خودبینی و حسد استوار است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا