مطالب پیشنهادی![]()
تا چند تو پس روی به پیش آ
در کفر مرو به سوی کیش آ
در نیش تو نوش بین به نیش آ
آخر تو به اصل اصل خویش آ
هر چند به صورت از زمینی
پس رشته گوهر یقینی
بر مخزن نور حق امینی
آخر تو به اصل اصل خویش آ
خود را چو به بیخودی ببستی
میدانک تو از خودی برستی
وز بند هزار دام جستی
آخر تو به اصل اصل خویش آ
از پشت خلیفهای بزادی
چشمی به جهان دون گشادی
آوه که بدین قدر تو شادی
آخر تو به اصل اصل خویش آ
هر چند طلسم این جهانی
در باطن خویشتن تو کانی
بگشای دو دیده نهانی
آخر تو به اصل اصل خویش آ
چون زاده پرتو جلالی
وز طالع سعد نیک فالی
از هر عدمی تو چند نالی؟
آخر تو به اصل اصل خویش آ
لعلی به میان سنگ خارا
تا چند غلط دهی تو ما را
در چشم تو ظاهرست یارا
آخر تو به اصل اصل خویش آ
چون از بر یار سرکش آیی
سرمست و لطیف و دلکش آیی
با چشم خوش و پرآتش آیی
آخر تو به اصل اصل خویش آ
در پیش تو داشت جام باقی
شمس تبریز شاه و ساقی
سبحان الله زهی رواقی
آخر تو به اصل اصل خویش آ
غزل شماره ۱۲۰ از دیوان شمس مولانا با مطلع «تا چند تو پس روی به پیش آ / در کفر مرو به سوی کیش آ»، غزلی است در دعوت به بازگشت به اصل خویش، رهایی از غفلت و توهم، و حرکت به سوی حقیقت وجود. مولانا در این غزل، با تکرار ترجیعبند “آخر تو به اصل اصل خویش آ”، انسان را به یاد ریشه الهی خود میاندازد و او را به بیداری معنوی فرا میخواند.
مطلع غزل، با لحنی پرخاشگرانه اما از سر دلسوزی، انسان را خطاب قرار میدهد که “تا چند تو پس روی؟ به پیش آ!”. این “پس روی” کنایه از در جا زدن در عالم صورت و غفلت از عالم معناست. او دعوت میکند که به سوی جلو حرکت کن و از “کفر” (نادانی، انکار حقیقت) دست بردار و به سوی “کیش” (آیین حقیقت، راه معرفت) روی آور.
ترجیعبند اصلی غزل، یعنی “آخر تو به اصل اصل خویش آ”، همچون ندایی در سراسر ابیات تکرار میشود و هدف نهایی سیر و سلوک را یادآوری میکند: بازگشت به اصل الهی و یگانگی با منبع هستی.
مولانا در ادامه، با اشاره به تناقضی در وجود انسان، میگوید: “در نیش تو نوش بین، به نیش آ / آخر تو به اصل اصل خویش آ”. حتی در تلخیها و سختیها (نیش)، شیرینی و حلاوتی (نوش) نهفته است و برای یافتن آن نوش، باید دل به نیش زد. این اشاره به این دارد که رنجهای راه سلوک نیز خود نعمتی هستند که به وصال میانجامند.
او به ظاهر خاکی انسان اذعان میکند: “هر چند به صورت از زمینی”، اما بلافاصله به باطن و حقیقت وجودی او اشاره میکند: “پس رشته گوهر یقینی”. باطن انسان به گوهری یقین و حقیقت پیوسته است، حتی اگر صورتش خاکی باشد. انسان “بر مخزن نور حق امینی”، یعنی امانتدار نور الهی و دارای قابلیت دریافت تجلیات حق است. با این مقدمه، دوباره تأکید میکند که “آخر تو به اصل اصل خویش آ”.
سپس به فنای خودی و رهایی از قید نفس اشاره میکند: “خود را چو به بیخودی ببستی / میدانک تو از خودی برستی”. هنگامی که انسان از خودی و منیّت خود رها شد و در بیخودی غرق گشت، در حقیقت از قید خود و هزاران دامی که او را گرفتار کرده بود، نجات یافته است: “وز بند هزار دام جستی”. و این رهایی، همان بازگشت به اصل است: “آخر تو به اصل اصل خویش آ”.
مولانا با اشاره به خلقت انسان، میگوید: “از پشت خلیفهای بزادی / چشمی به جهان دون گشادی”. انسان از نسل آدم (خلیفه خدا) است و در ابتدا چشم به این جهان پست و فرومایه گشوده است. اما جای تأسف است: “آوه که بدین قدر تو شادی”. اینکه انسان به این جهان فانی و محدود دل خوش کرده و به همین اندازه شاد است، جای دریغ دارد. و دوباره یادآوری میشود: “آخر تو به اصل اصل خویش آ”.
حقیقت انسان فراتر از صورت ظاهری این جهانی است: “هر چند طلسم این جهانی / در باطن خویشتن تو کانی”. اگرچه در این جهان مانند طلسمی بستهشدهای، اما در باطن خود “کانی” از ارزشها و حقایق هستی. برای درک این باطن، باید “بگشای دو دیده نهانی”. چشمان باطنبین خود را بگشا تا حقیقت درونی خود را ببینی. و هدف این دیدن، بازگشت به اصل است: “آخر تو به اصل اصل خویش آ”.
انسان زاده نور الهی است: “چون زاده پرتو جلالی / وز طالع سعد نیک فالی”. تو از پرتو عظمت و جلال الهی زاده شدهای و با بخت نیکو و سعادتمند به هستی آمدهای. با این وجود، “از هر عدمی تو چند نالی؟”. چرا از هر فقدان و نیستیای در این عالم ناله میکنی؟ در حالی که اصل تو بقا و نور است. باز هم ندا میآید: “آخر تو به اصل اصل خویش آ”.
گاهی انسان مانند “لعلی به میان سنگ خارا” پنهان شده و به ظاهر بیارزش مینماید و این باعث میشود که حقیقت خود را از ما پنهان کند: “تا چند غلط دهی تو ما را”. اما این حقیقت در چشم اهل نظر آشکار است: “در چشم تو ظاهرست یارا”. معشوق حقیقی در چشم تو (که دیده باطنبینی) آشکار است. پس “آخر تو به اصل اصل خویش آ”.
زمانی که انسان از نزد “یار سرکش” (اشاره به حق تعالی که گاهی در جلوه قهر و بینیازی ظاهر میشود) برمیآید، در حالتی خاص قرار دارد: “چون از بر یار سرکش آیی / سرمست و لطیف و دلکش آیی / با چشم خوش و پرآتش آیی”. از این مواجهه با حق، سرمست، لطیف، دلکش و با چشمانی پرشور باز میگردد. این نشاندهنده تأثیر عمیق دیدار با حق بر جان عاشق است. و در همه این احوال، هدف بازگشت به اصل است: “آخر تو به اصل اصل خویش آ”.
در بیت پایانی، مولانا به شمس تبریزی اشاره میکند که “در پیش تو داشت جام باقی / شمس تبریز شاه و ساقی”. شمس، آن شاه و ساقی حقیقی است که جام باقی (شراب بقا و حیات ابدی) را در دست دارد و به عاشقان مینوشاند. مولانا با شگفتی از عظمت این مقام میگوید: “سبحان الله زهی رواقی!”. این مقام و بارگاه چه بلند و باعظمت است! و با این حال، باز هم هدف نهایی برای هر کسی که در این بزم حضور مییابد، بازگشت به اصل خویش است: “آخر تو به اصل اصل خویش آ”.
به طور کلی، غزل ۱۲۰ مولانا غزلی است در دعوت مکرر انسان به بازگشت به ریشه الهی و حقیقت وجودی خود. این غزل با تأکید بر تفاوت میان صورت خاکی و باطن ملکوتی انسان، رهایی از خودی و تعلقات دنیوی را شرط این بازگشت میداند و نقش پیر (مانند شمس) را در نوشاندن شراب بقا و راهنمایی به سوی اصل یادآور میشود. ترجیعبند غزل، همچون ضربان قلب عارف، پیوسته هدف نهایی سلوک را در گوش جان سالک زمزمه میکند: بازگشت به اصل اصل خویش.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر