مطالب پیشنهادی![]()
از دور بدیده شمس دین را
فخر تبریز و رشک چین را
آن چشم و چراغ آسمان را
آن زنده کننده زمین را
ای گشته چنان و آن چنانتر
هر جان که بدیده او چنین را
گفتا که که را کشم به زاری
گفتمش که بنده کمین را
این گفتن بود و ناگهانی
از غیب گشاد او کمین را
آتش درزد به هست بنده
وز بیخ بکند کبر و کین را
بی دل سیهی لاله زان می
سرمست بکرد یاسمین را
در دامن اوست عین مقصود
بر ما بفشاند آستین را
شاهی که چو رخ نمود مه را
بر اسب فلک نهاد زین را
بنشین کژ و راست گو که نبود
همتا شه روح راستین را
والله که از او خبر نباشد
جبریل مقدس امین را
حالی چه زند به قال آورد
او چرخ بلند هفتمین را
چون چشم دگر در او گشادیم
یک جو نخریم ما یقین را
آوه که بکرد بازگونه
آن دولت وصل پوستین را
ای مطرب عشق شمس دینم
جان تو که بازگو همین را
چون مینرسم به دستبوسش
بر خاک همیزنم جبین را
غزل شماره ۱۱۷ از دیوان شمس مولانا با مطلع «از دور بدیده شمس دین را / فخر تبریز و رشک چین را»، غزلی است در توصیف و ستایش شمس تبریزی، که مولانا او را مظهر و تجلیگاه حق میداند و با دیدن او از دور، به بیان اوصاف و تأثیرات حضور او میپردازد. این غزل سرشار از ارادت و شیفتگی مولانا نسبت به شمس و بیانگر تحولی است که با دیدار او در جان مولانا رخ داده است.
در آغاز غزل، مولانا با اشتیاق از دیدن “شمس دین” از “دور” سخن میگوید. او شمس را “فخر تبریز” و “رشک چین” میخواند، یعنی مایه افتخار شهر تبریز و حسرت و غبطه زیباییهای سرزمین چین (که در ادبیات فارسی نماد زیبایی است). این بیان نشاندهنده جایگاه بینظیر شمس در نظر مولانا و والاتر دانستن او از هر زیبایی و افتخار زمینی است.
سپس، شمس را با صفات متعالی توصیف میکند: “آن چشم و چراغ آسمان را” و “آن زنده کننده زمین را”. این القاب نشان میدهند که مولانا شمس را نه تنها موجودی زمینی، بلکه منبع نور و حیات معنوی میداند که آسمانها و زمین را روشن و زنده میکند. او مایه بصیرت آسمانی و حیاتبخش عالم خاکی است.
مولانا بیان میکند که هر جانی که “او چنین را” دیده باشد (یعنی شاهد جلوه شمس بوده باشد)، “ای گشته چنان و آن چنانتر”. این بدان معناست که دیدار شمس، جان را متحول میکند و آن را به مراتب بالاتر و والاتر از آنچه بوده، میرساند.
در ادامه، گویی شمس از مولانا میپرسد: “گفتا که که را کشم به زاری؟”، و مولانا پاسخ میدهد: “گفتمش که بنده کمین را”. این پرسش و پاسخ میتواند نمادی از این باشد که نیروی الهی یا جذبه پیر، به دنبال تسلیم و فنای سالک است. مولانا خود را “بنده کمین” و حقیرترین بنده میخواند که آماده است خود را در برابر او فنا کند.
سپس، به لحظه دگرگونکننده اشاره میکند: “این گفتن بود و ناگهانی / از غیب گشاد او کمین را”. با این تسلیم و آمادگی، ناگهان از عالم غیب، شمس “کمین” (کمند یا دام) خود را میگشاید و عاشق را در میکشد. این به معنی جذب و فراتر بردن سالک از عالم ظاهر به عالم معناست. این جذب الهی “آتش درزد به هست بنده” (هستی مجازی عاشق را سوزاند) و “وز بیخ بکند کبر و کین را”. آتش عشق الهی، ریشههای خودبینی و تعلقات نفسانی را از بیخ و بن برمیکند.
پس از این تحول درونی، از “بی دلسیهی لاله زان می” و “سرمست بکرد یاسمین را” سخن میگوید. دلسیهی و تیرگی باطن از میان رفته و لاله (که نماد عاشق است) از باده عشق سرخ و زیبا گشته، و یاسمین (که نماد پاکی و لطافت است) مست و بیخود شده است.
مولانا با تأکید بر اینکه “در دامن اوست عین مقصود”، بیان میکند که نهایت آرزو و مقصد سالک در وجود شمس (به عنوان مظهر حق) نهفته است و از او میخواهد که “بر ما بفشاند آستین را”، یعنی فیض و عنایت خود را بر ما جاری سازد.
سپس با تشبیه شمس به “شاهی” که “چو رخ نمود مه را / بر اسب فلک نهاد زین را”، عظمت و قدرت او را در عالم هستی نشان میدهد؛ با جلوه او، ماه (نمادی از زیبایی یا حتی عقل جزئی) تحت فرمان او درآمده و بر اسب فلک سوار گشته است.
با وجود این عظمت، مولانا از او میخواهد که “بنشین کژ و راست گو”، یعنی بیتکلف سخن بگو، چرا که هیچکس “همتا شه روح راستین را” نیست. این شاه، شاه روح و حقیقت است و بیهمتاست.
“والله که از او خبر نباشد / جبریل مقدس امین را”؛ این بیت غلوآمیز در ظاهر، بیانگر والاتر بودن مقام شمس (به عنوان مظهر حق) از حتی مقربترین فرشتگان الهی است و نشاندهنده عظمت شهود و تجربهای است که مولانا از او داشته است.
در ادامه میگوید: “حالی چه زند به قال آورد او / چرخ بلند هفتمین را”. حال و وضعیت معنوی شمس (حالی چه زند)، عالم غیب را (چرخ بلند هفتمین) به عرصه قال و گفتار (عالم ظاهر) میآورد. این نشاندهنده قدرت تجلی و تأثیرگذاری شمس بر عالم هستی است.
مولانا با اشاره به بینش جدیدی که با دیدن شمس یافته، میگوید: “چون چشم دگر در او گشادیم / یک جو نخریم ما یقین را”. با گشوده شدن چشم باطن در پرتو نور شمس، یقینهای پیشین و دانستههای ظاهری بیارزش میشوند.
“آوه که بکرد بازگونه / آن دولت وصل پوستین را”؛ با شمس، آن “دولت وصل” (وصال الهی) که در پوستین (صورت ظاهری و حجابهای مادی) پنهان بود، آشکار و “بازگونه” شد. یعنی حقیقت از پس پرده صورت ظاهر گشت.
غزل با تخلص و خطاب به “مطرب عشق شمس دین” به پایان میرسد و از او میخواهد که به “جان تو که بازگو همین را”. مطرب عشق، همان الهام درونی یا سخن حق است که از شمس نشأت میگیرد و مولانا از او میخواهد که این حقیقت و تجربه را بازگو کند.
در نهایت، مولانا با فروتنی و ارادت میگوید: “چون مینرسم به دستبوسش / بر خاک همیزنم جبین را”. وقتی امکان دستبوسی شمس برای او فراهم نیست، نهایت تواضع و ارادت خود را با ساییدن پیشانی بر خاک نشان میدهد.
به طور کلی، غزل ۱۱۷ مولانا غزلی است در وصف شمس تبریزی به عنوان مظهر نور الهی و حیات معنوی. این غزل بیانگر تحول عمیق درونی مولانا با دیدار شمس، رهایی از کبر و کین و تعلقات نفسانی، درک وحدت وجود، و بیارزشی دانستههای ظاهری در برابر شهود حقیقت است. مولانا در این غزل، شمس را واسطه فیض الهی و مایه وصول به عین مقصود میداند و نهایت ارادت و تسلیم خود را در برابر او نشان میدهد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر