تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1075

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1075

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1075

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1075

آینه‌ی چینی تو را با زنگی اعشیٰ چه کار‌؟

کرّ مادرزاد را با نالهٔ سرنا چه کار‌؟

هر مخنث از کجا و ناز معشوق از کجا‌؟

طفلک نوزاد را با بادهٔ حمرا چه کار‌؟

دست زهره در حنا‌، او کی سلحشوری کند‌؟

مرغ خاکی را به موج و غرهٔ دریا چه کار‌؟

بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد

مر خرش را ای مسلمانان بر آن بالا چه کار‌؟

قوم رندانیم در کنج خرابات فنا

خواجه! ما را با جهاز و مخزن و کالا چه کار‌؟

صد هزاران ساله از دیوانگی بگذشته‌ایم

چون تو افلاطون عقلی‌، رو‌، تو را با ما چه کار‌؟

با چنین عقل و دل آیی سوی قطّاعان راه

تاجر ترسنده را اندر چنین غوغا چه کار‌؟

زخم شمشیر‌ست اینجا زخم زوبین هر طرف

جمع خاتونان‌ِ نازک‌ساق‌ِ رعنا را چه کار‌؟

رُستمان امروز اندر خون خود غلطان شدند

زالکان پیر را با قامت دوتا چه کار‌؟

عاشقان را منبلان دان زخم‌خوار و زخم‌دوست

عاشقانِ عافیت را با چنین سودا چه کار‌؟

عاشقان بوالعجب تا کشته‌تر خود زنده‌تر

در جهان عشق باقی مرگ را حاشا چه کار‌؟

وانگهی این مست عشق اندر هوای شمس دین

رفته تبریز و شنیده‌، رو‌، تو را آنجا چه کار‌؟

از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را

پس تو را با شمس دین باقی اعلا چه کار‌؟

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره 1075 دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، با لحنی گزنده و استفهامی (سؤالی)، به نفی هر گونه ناسازگاری و ناهمگونی در راه عشق می‌پردازد. مولانا با مثال‌های متعدد، تأکید می‌کند که راه عشق، راه اهل دل و فداکاری است و افراد ظاهربین، ترسو، و علاقه‌مند به دنیا جایی در این مسیر پرخطر ندارند. در پایان، این غزل نیز به شمس تبریزی اشاره دارد.

بیت اول

  • “آینه‌ی چینی تو را با زنگی اعشیٰ چه کار‌؟”: شاعر می‌پرسد: “آینه‌ی چینی” (نماد چیزی ظریف، لطیف، و روشن که به بینایی و نور نیاز دارد)، با “زنگی اعشی” (شخصی سیاه‌پوست که کم‌بینا یا نابینا در شب است)، چه کار و ارتباطی دارد؟ این مثال نشان‌دهنده ناسازگاری و عدم تناسب است؛ چگونه یک نابینا می‌تواند از آینه بهره ببرد؟
  • “کرّ مادرزاد را با نالهٔ سرنا چه کار‌؟”: “کرّ مادرزاد” (ناشنوای مادرزاد) را با “ناله‌ی سرنا” (صدای خوش سرنا) چه کار؟ این مثال نیز بر این تأکید دارد که هر کس باید با آنچه متناسب طبع اوست، سروکار داشته باشد و هر ناله‌ای برای هر گوشی نیست. این دو مصرع، به طور ضمنی، به کسانی که اهلیت درک راه عشق را ندارند، اشاره می‌کند.

بیت دوم

  • “هر مخنث از کجا و ناز معشوق از کجا‌؟”: “هر مخنث” (شخص سست‌عنصر و بی‌غیرت) کجا و “ناز معشوق” (لوس و عشوه معشوق که دلاوری می‌طلبد) کجا؟ یعنی این راه، جای مردانگی و شجاعت است.
  • “طفلک نوزاد را با بادهٔ حمرا چه کار‌؟”: “طفلک نوزاد” (کودک تازه متولد شده) را با “باده‌ی حمرا” (شراب سرخ و مستی‌بخش) چه کار؟ شراب عشق، برای کسانی است که به پختگی رسیده‌اند، نه خام‌دلان.

بیت سوم

  • “دست زهره در حنا‌، او کی سلحشوری کند‌؟”: “دست زهره” (نماد ظرافت و زیبایی) که “در حنا” (با حنا رنگین شده و آماده‌ی بزم و آرامش است)، “او کی سلحشوری کند‌؟” (چگونه می‌تواند جنگاوری کند و در نبرد شرکت جوید؟). این بیت اشاره به تضاد بین ظرافت و آسایش‌طلبی با سختی‌های میدان عشق است.
  • “مرغ خاکی را به موج و غرهٔ دریا چه کار‌؟”: “مرغ خاکی” (پرنده‌ی کوچکی که فقط روی زمین زندگی می‌کند و به پروازهای بلند عادت ندارد) را به “موج” و “غره‌ی دریا” (هیبت و شکوه و عمق دریا) چه کار؟ این راه جای کسانی است که روح بلندپرواز دارند، نه اهل زمین و تعلقات مادی.

بیت چهارم

  • “بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد”: “بر سر چرخی” (در اوج آسمان‌ها و مقامات معنوی) که “عیسی” (حضرت عیسی که نماد اوج معراج روحانی است) نیز “از بلندی” (از عظمت آن) “بو نبرد” (درک کامل نکرد).
  • “مر خرش را ای مسلمانان بر آن بالا چه کار‌؟”: در چنین مقامی، “خرش” (نماد نفس اماره، یا مرکب مادی و جسمانی) را “ای مسلمانان بر آن بالا” (در آن اوج مقامات روحانی) چه کار؟ این بیت تأکید دارد که راه معنوی، راه روح است نه راه جسم و نفس حیوانی.

بیت پنجم

  • “قوم رندانیم در کنج خرابات فنا”: شاعر و هم‌کیشانش (عاشقان) خود را “قوم رندان” (اهل بی‌قیدی و بی‌اعتنایی به ظواهر دنیوی) می‌خوانند که “در کنج خرابات فنا” (در گوشه‌ی می‌خانه‌ی فنای در حق) جای دارند.
  • “خواجه! ما را با جهاز و مخزن و کالا چه کار‌؟”: ای “خواجه” (آدم مادی و دنیاپرست)، “ما را با جهاز و مخزن و کالا” (با مال و ثروت و لوازم دنیوی) چه کار؟ این بیت به بی‌نیازی و بی‌اعتنایی کامل عارفان به امور مادی اشاره دارد.

بیت ششم

  • “صد هزاران ساله از دیوانگی بگذشته‌ایم”: ما “صد هزاران ساله” (از مدت‌های بسیار دور) از “دیوانگی” (مستی عشق و شوریدگی) گذشته‌ایم (یعنی سالیان سال است که در این طریق هستیم و از عقل دنیوی رها شده‌ایم).
  • “چون تو افلاطون عقلی‌، رو‌، تو را با ما چه کار‌؟”: “چون تو افلاطون عقلی” (اگر تو حکیم و فیلسوفی هستی و به عقل جزئی تکیه داری)، “برو”؛ “تو را با ما” (که اهل عشق و جنونیم) “چه کار”؟ این بیت، تفاوت بنیادین راه عقل و راه عشق را بیان می‌کند.

بیت هفتم

  • “با چنین عقل و دل آیی سوی قطّاعان راه”: (خطاب به کسی که هنوز درگیر عقل و ترس است) “با چنین عقل و دل” (با چنین عقل جزئی و دلی که هنوز وابسته است) “آیی سوی قطّاعان راه” (به سوی راهزنانی که راه سلوک را می‌بندند، یا به سوی میدان عشق که راهزنان نفس و دنیا دارد)؟
  • “تاجر ترسنده را اندر چنین غوغا چه کار‌؟”: “تاجر ترسنده” (تاجر بزدل و کسی که به فکر سود و زیان مادی است) را “اندر چنین غوغا” (در چنین میدان پرآشوب و خطرناک عشق) چه کار؟ عشق جای ترسوها نیست.

بیت هشتم

  • “زخم شمشیر‌ست اینجا زخم زوبین هر طرف”: “اینجا” (در میدان عشق)، “زخم شمشیر و زخم زوبین” (انواع زخم‌ها و بلاها) “هر طرف” وجود دارد.
  • “جمع خاتونان‌ِ نازک‌ساق‌ِ رعنا را چه کار‌؟”: “جمع خاتونان نازک‌ساق رعنا” (زنان ظریف و زیبا که نماد آسایش‌طلبی و زندگی تجملی هستند) را “چه کار” (در این میدان خطرناک جایی نیستند).

بیت نهم

  • “رُستمان امروز اندر خون خود غلطان شدند”: حتی “رستم‌ها” (قهرمانان و پهلوانان اسطوره‌ای)، “امروز” (در این میدان عشق)، “اندر خون خود غلطان شدند” (از شدت سختی‌های عشق، به خون خود آغشته و فانی گشتند).
  • “زالکان پیر را با قامت دوتا چه کار‌؟”: در چنین میدانی، “زالکان پیر” (پیران فرتوت و ناتوان) را با “قامت دوتا” (کمر خمیده و ناتوانی) “چه کار”؟ این راه، توان و جوانی و قدرت می‌طلبد.

بیت دهم

  • “عاشقان را منبلان دان زخم‌خوار و زخم‌دوست”: “عاشقان” (عاشقان حقیقی) را “منبلان” (پهلوانان و جوانمردان) بدان که “زخم‌خوار” (پذیرنده‌ی زخم) و “زخم‌دوست” (دوست‌دار زخم و بلا) هستند. یعنی از رنج عشق استقبال می‌کنند.
  • “عاشقانِ عافیت را با چنین سودا چه کار‌؟”: پس “عاشقان عافیت” (کسانی که خواهان آسایش و راحتی هستند) را “با چنین سودا” (با چنین معامله‌ی پرخطر و پردرد عشق) “چه کار”؟

بیت یازدهم

  • “عاشقان بوالعجب تا کشته‌تر خود زنده‌تر”: “عاشقان” (واقعی) “بوالعجب” (شگفتی‌آفرین) هستند، زیرا “هر چه کشته‌تر” (هر چه بیشتر در راه عشق فانی شوند)، “خود زنده‌تر” (خود بیشتر به حیات حقیقی می‌رسند). این بیت به مفهوم مرگ اختیاری و حیات جاودانه در عشق اشاره دارد.
  • “در جهان عشق باقی مرگ را حاشا چه کار‌؟”: “در جهان عشق باقی” (در عالم عشق الهی که جاودان است)، “مرگ” را “حاشا” (حاشا کردن و طرد کردن) “چه کار”؟ یعنی در عالم عشق حقیقی، مرگ معنا ندارد و به آن راهی نیست.

بیت دوازدهم

  • “وانگهی این مست عشق اندر هوای شمس دین”: “وانگهی” (بعد از این همه)، “این مست عشق” (خود شاعر که مست از عشق است)، “اندر هوای شمس دین” (در آرزوی شمس الدین تبریزی).
  • “رفته تبریز و شنیده‌، رو‌، تو را آنجا چه کار‌؟”: به “تبریز رفته و (سخنان او را) شنیده است؛ “برو”، “تو را آنجا چه کار” (تو را در آنجا و در راه شمس تبریزی چه کاری است)؟ این بیت به حضور شمس تبریزی در تبریز و لزوم رفتن به سوی او برای اهل عشق اشاره دارد و کسانی که اهل نیستند را از آن باز می‌دارد.

بیت سیزدهم

  • “از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را”: “از ورای هر دو عالم” (از عالم غیب و فراسوی دنیا و آخرت)، “بانگ” (صدا و ندا) “روح” (جان و حقیقت انسان) را “می‌آید”.
  • “پس تو را با شمس دین باقی اعلا چه کار‌؟”: (خطاب به کسانی که هنوز شمس را درک نکرده‌اند) “پس تو را با شمس دین باقی اعلا” (شمس الدین تبریزی که باقی و بلندمرتبه است) “چه کار”؟ این بیت بیان می‌کند که شمس خود از عالم غیب است و اگر کسی ندای او را نشنود، او را با شمس که مظهر آن ندای الهی است، کاری نیست.

غزل ۱۰۷۵ مولانا، با زبانی قاطع و پرسش‌گونه، مرزهای بین اهل عشق و غیر اهل را مشخص می‌کند. او تأکید دارد که راه عشق، راهی دشوار و پرخطر است که تنها اهل فداکاری، بی‌باکی، و رهایی از تعلقات مادی می‌توانند در آن گام نهند. مولانا با این غزل، ناسازگاری کسانی که به دنبال آسایش و عقل جزئی هستند با مسیر عشق و فنا را به وضوح بیان می‌کند و در نهایت، شمس تبریزی را مظهر این عشق و حقیقت والا می‌داند.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: