تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1044

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1044

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1044

به ساقی درنگر در مست منگر

به یوسف درنگر در دست منگر

ایا ماهی جان در شست قالب

ببین صیاد را در شست منگر

بدان اصلی نگر کغاز بودی

به فرعی کان کنون پیوست منگر

بدان گلزار بی‌پایان نظر کن

بدین خاری که پایت خست منگر

همایی بین که سایه بر تو افکند

به زاغی کز کف تو جست منگر

چو سرو و سنبله بالاروش کن

بنفشه وار سوی پست منگر

چو در جویت روان شد آب حیوان

به خم و کوزه گر اشکست منگر

به هستی بخش و مستی بخش بگرو

منال از نیست و اندر هست منگر

قناعت بین که نرست و سبک رو

به طمع ماده آبست منگر

تو صافان بین که بر بالا دویدند

به دردی کان به بن بنشست منگر

جهان پر بین ز صورت‌های قدسی

بدان صورت که راهت بست منگر

به دام عشق مرغان شگرفند

به بومی که ز دامش رست منگر

به از تو ناطقی اندر کمین هست

در آن کاین لحظه خاموشست منگر

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۰۴۴ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۱۰۴۴ مولانا، دعوتی شورانگیز به بصیرت‌ورزی و دیدن حقیقت (اصل) به جای ظاهر (فرع) است. مولانا در این غزل، با لحنی آموزشی و هدایتگر، مخاطب را به رهایی از ظاهربینی و توجه به منبع اصلی هستی و زیبایی‌ها فرامی‌خواند. او به “ساقی” (منبع فیض) و “یوسف” (تجلی جمال) نظر می‌کند، نه به “مست” و “دست” (ظواهر). غزل بر اهمیت قناعت و رهایی از طمع، توجه به پاکان و رهایی از تعلقات، و نادیده گرفتن صورت‌های محدودکننده تأکید دارد و در نهایت، به حضور ناطقی برتر (حق) در کمین اشاره می‌کند.


بخش اول: دیدن اصل به جای فرع

نگاه به ساقی و یوسف، نه مست و دست

مولانا غزل را با دعوت به بصیرت حقیقی آغاز می‌کند:

به ساقی درنگر در مست منگر به یوسف درنگر در دست منگر

«به ساقی (بخشنده‌ی شراب معرفت) نگاه کن، نه به مست (نتیجه‌ی مستی/ظاهر آن)،» «به یوسف (تجلی زیبایی و پاکی) نگاه کن، نه به دست (بریدن دست‌ها از حیرت/ظاهر عمل).» این بیت، دعوتی است به دیدن اصل (منبع فیض و جمال) و رهایی از توجه به فرع (آثار ظاهری و نتایج). نباید ظاهر مستی را دید، بلکه باید به ساقی نگاه کرد.

صیاد و شست، نه ماهی و شست قالب

مولانا به جوهر وجود و رهایی از قالب اشاره می‌کند:

ایا ماهی جان در شست قالب ببین صیاد را در شست منگر

«ای جان که همچون ماهی در دام (شست) قالب (بدن) گرفتار شده‌ای،» «صیاد (خالق/معشوق) را ببین، به شست (دام/قالب) نگاه مکن!» این بیت، بیانگر این است که جان انسان در قالب مادی گرفتار است. باید از قید این قالب رها شد و به خالق و صیاد حقیقی (خداوند) توجه کرد.

نگاه به اصل و نه فرع

مولانا به لزوم توجه به منبع اصلی اشاره می‌کند:

بدان اصلی نگر کغاز بودی به فرعی کان کنون پیوست منگر

«به آن اصل (حقیقت) نگاه کن که آغاز (سرچشمه‌ی همه چیز) بود،» «به فرعی که اکنون به آن (اصل) پیوست (و از آن جدا شده) نگاه مکن!» این بیت، تأکید می‌کند که باید به منشأ و ریشه‌ی اصلی همه چیز (خداوند) توجه کرد، نه به جلوه‌ها و مظاهر فرعی و گذرای دنیا.

گلزار بی‌پایان و خار پا

مولانا به عظمت بی‌کران معشوق اشاره می‌کند:

بدان گلزار بی‌پایان نظر کن بدین خاری که پایت خست منگر

«به آن گلزار بی‌انتها (مقام قرب الهی/فضل معشوق) نگاه کن،» «به این خاری که پایت را زخمی کرده (مشکلات دنیوی/رنج‌ها) نگاه مکن!» این بیت، دعوتی است به رهایی از دردهای کوچک دنیوی و توجه به لذت‌های بی‌کران معنوی.


بخش دوم: رهایی از تعلقات و قناعت

همای سایه‌افکن و زاغ از کف جسته

مولانا به بزرگواری معشوق و بی‌اهمیتی تعلقات اشاره می‌کند:

همایی بین که سایه بر تو افکند به زاغی کز کف تو جست منگر

«هما (پرنده‌ی اقبال و سعادت/معشوق) را ببین که سایه‌اش را بر تو افکنده است (به تو لطف و عنایت کرده است)،» «به زاغی (پندارها و تعلقات دنیوی) که از دست تو پریده و رفته، نگاه مکن!» این بیت، بیانگر این است که وقتی لطف و اقبال الهی نصیب انسان می‌شود، نباید به از دست رفتن تعلقات بی‌ارزش دنیوی (زاغ) غمگین شد.

بالا رفتن مانند سرو و سنبله

مولانا به لزوم پرهیز از دنائت اشاره می‌کند:

چو سرو و سنبله بالاروش کن بنفشه وار سوی پست منگر

«همچون سرو و سنبله (که رو به بالا رشد می‌کنند)، رفتار کن (رو به تعالی و عظمت باش)،» «(و) مانند بنفشه (که سرش رو به پایین است)، به سوی پست (دنیا/حقارت) نگاه مکن!» این بیت، دعوتی است به تعالی‌طلبی و دوری از پستی‌ها و حقارت‌های دنیوی.

آب حیوان و خم و کوزه شکسته

مولانا به بی‌اهمیتی ظواهر در برابر حقیقت اشاره می‌کند:

چو در جویت روان شد آب حیوان به خم و کوزه گر اشکست منگر

«هنگامی که آب حیات (آب حیوان) در جویبار تو (وجودت) جاری شد،» «به شکستن خم و کوزه (قالب‌ها و ابزارهای ظاهری) نگاه مکن! (زیرا اصل همان آب حیات است).» این بیت، بیانگر این است که وقتی حقیقت و معرفت (آب حیات) به انسان می‌رسد، نباید نگران از بین رفتن ابزارهای مادی و ظاهری (خم و کوزه) شد.


بخش سوم: ایمان به هستی‌بخش و رهایی از قناعت

ایمان به هستی‌بخش و مستی‌بخش

مولانا به منبع حقیقی وجود و سرور اشاره می‌کند:

به هستی بخش و مستی بخش بگرو منال از نیست و اندر هست منگر

«به آنکه هستی می‌بخشد و مستی می‌دهد، ایمان بیاور،» «از نیستی (فقدان) ناله مکن و به (ظاهر) هستی (وجود مادی) نیز نگاه مکن (و به آن دل مبند)!» این بیت، دعوتی است به ایمان به خداوند به عنوان منبع حقیقی وجود و سرور، و رهایی از غم نیستی‌ها و دل بستن به هستی‌های فانی.

قناعت نرسته و طمع آبستن

مولانا به تفاوت قناعت و طمع اشاره می‌کند:

قناعت بین که نرست و سبک رو به طمع ماده آبست منگر

«قناعت را ببین که (از تعلقات) رهاست (نرست: رستن در اینجا به معنای تعلق داشتن است) و سبکبال حرکت می‌کند،» «به طمع که مانند ماده‌ی آبستن (همیشه باردار خواسته‌ها) است، نگاه مکن!» این بیت، تأکید بر ارزش قناعت (که موجب رهایی و سبکی است) و دوری از طمع (که همواره باردار خواسته‌ها و مشکلات است) دارد.

صافان بالا و درد بن‌نشسته

مولانا به پاکان و ناپاکان اشاره می‌کند:

تو صافان بین که بر بالا دویدند به دردی کان به بن بنشست منگر

«تو پاکان (صافان) را ببین که به سوی بالا (معنویت و کمال) شتافتند،» «به ناپاکی‌ها (درد: ته نشین شده‌ها) که در ته (وجود) نشسته است، نگاه مکن!» این بیت، دعوتی است به الگو گرفتن از پاکان و تعالی‌جویان و رهایی از پلیدی‌ها و تعلقات دنیوی.

صورت‌های قدسی و صورت محدودکننده

مولانا به فراگیری تجلیات الهی اشاره می‌کند:

جهان پر بین ز صورت‌های قدسی بدان صورت که راهت بست منگر

«جهان را پر از صورت‌های پاک و الهی (قدسی) ببین،» «به آن صورت (مظهر مادی/تعلقات) که راهت را (به سوی حقیقت) بسته است، نگاه مکن!» این بیت، بیانگر این است که سراسر جهان جلوه‌ی حق است. نباید به یک صورت خاص یا تعلقات مادی که مانع دیدن این جلوه‌ها می‌شوند، دل بست.

مرغان شگرف عشق و بوم رهاشده

مولانا به عظمت عشق و بی‌اهمیتی آنان که از آن می‌گریزند اشاره می‌کند:

به دام عشق مرغان شگرفند به بومی که ز دامش رست منگر

«مرغان شگفت‌انگیز (عاشقان والا) در دام عشق (الهی) هستند،» «به بومی (جغدی: نماد شوم‌بختی و دوری از روشنایی/کسی که از عشق گریخته) که از دام عشق رها شده، نگاه مکن!» این بیت، تأکید می‌کند که گرفتار عشق بودن، فضیلتی بزرگ است و نباید به کسانی که از این دام رها شده‌اند (و از آن بی‌بهره‌اند) توجه کرد.

ناطق برتر و خاموشی لحظه‌ای

مولانا غزل را با اشاره به منبع حقیقی سخن به پایان می‌رساند:

به از تو ناطقی اندر کمین هست در آن کاین لحظه خاموشست منگر

«گوینده‌ای بهتر از تو (انسان) در کمین (حضور پنهان) هست،» «به آن (نطق الهی) که این لحظه خاموش است (و از ظاهر پنهان)، نگاه مکن (و به خاموشی ظاهر آن دل مبند)!» این بیت، بیانگر این است که ناطق حقیقی و برتر (خداوند/حق) همواره حاضر است، حتی اگر در ظاهر خاموش باشد. نباید به خاموشی ظاهری آن توجه کرد، بلکه باید به حضور باطنی‌اش نظر کرد.


نکات مهم

  • بصیرت‌ورزی و دیدن اصل: رهایی از ظاهربینی و توجه به منبع حقیقت.
  • رهایی از قالب: جان در گرو معشوق است، نه جسم.
  • توجه به منشأ و ریشه: دیدن خالق به جای مخلوقات.
  • رهایی از دردهای کوچک دنیوی: توجه به لذت‌های بی‌کران معنوی.
  • سبکی از تعلقات: عدم غمگینی برای از دست دادن مادیت.
  • تعالی‌طلبی و دوری از پستی: رشد رو به بالا مانند سرو.
  • اهمیت آب حیات (معرفت): بی‌اهمیتی ابزارهای ظاهری.
  • ایمان به هستی‌بخش و مستی‌بخش: رهایی از غم نیستی‌ها و دل بستن به هستی‌های فانی.
  • ارزش قناعت و دوری از طمع: قناعت موجب رهایی و سبکی است.
  • الگوگیری از پاکان: توجه به تعالی‌جویان و رهایی از پلیدی‌ها.
  • جهان، جلوه‌ی حق است: رهایی از محدودیت‌های صورت‌های مادی.
  • فضیلت گرفتار عشق بودن: نباید به آنان که از عشق می‌گریزند، توجه کرد.
  • حضور ناطق حقیقی (حق): او همواره حاضر است، حتی اگر در ظاهر خاموش باشد.

نتیجه‌گیری نهایی

غزل ۱۰۴۴ مولانا، دعوتی نیرومند به تغییر زاویه‌ی دید و نگاهی عمیق‌تر به هستی است. مولانا با “به ساقی درنگر در مست منگر / به یوسف درنگر در دست منگر”، از همان ابتدا بر لزوم توجه به “اصل” (منبع فیض و زیبایی) به جای “فرع” (ظواهر و نتایج) تأکید می‌کند. او “جان” را “ماهی” گرفتار در “شست قالب” می‌بیند و دعوت می‌کند که “صیاد” (خالق) را دید، نه “شست” (قالب). مولانا با “بدان اصلی نگر کغاز بودی / به فرعی کان کنون پیوست منگر”، بر اهمیت ریشه‌ها و منشأها تأکید می‌ورزد. او مخاطب را به “گلزار بی‌پایان” (لطف الهی) فرا می‌خواند و می‌گوید که نباید به “خاری که پایت خست” (مشکلات دنیوی) نگریست.

مولانا “هما” (سعادت الهی) را که “سایه بر تو افکند” می‌بیند و از توجه به “زاغی کز کف تو جست” بازمی‌دارد. او دعوت به “بالاروش” می‌کند “چو سرو و سنبله” و از “بنفشه وار سوی پست” نگریستن منع می‌کند. با جاری شدن “آب حیوان” در “جوی” وجود، مولانا می‌گوید که “به خم و کوزه گر اشکست منگر”، چرا که اصل، همان آب حیات است.

در بخش‌های پایانی، مولانا دعوت به “ایمان به هستی بخش و مستی بخش” می‌کند و “از نیست” ناله کردن و “اندر هست” نگریستن را منع می‌کند. او “قناعت” را “نرسته و سبک رو” می‌بیند و از “طمع ماده آبست” (پر از خواسته‌ها) پرهیز می‌دهد. مولانا “صافان” را که “بر بالا دویدند” نشان می‌دهد و از “دردی کان به بن بنشست” بازمی‌دارد. او جهان را “پر از صورت‌های قدسی” می‌بیند و “بدان صورت که راهت بست” نگریستن را نادرست می‌داند. در نهایت، مولانا به “مرغان شگرف” که “به دام عشق” هستند اشاره می‌کند و “به بومی که ز دامش رست” نگریستن را بی‌معنا می‌داند. او غزل را با این نکته به پایان می‌رساند که “به از تو ناطقی اندر کمین هست” و نباید “در آن کاین لحظه خاموشست” نگریست. این غزل پیامی از بصیرت عرفانی، رهایی از ظواهر، توجه به باطن و منشأ حقیقت، و اولویت دادن به معنویت بر مادیت را در خود جای داده است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: