تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1042

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1042

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1042

منم از جان خود بیزار بیزار

اگر باشد تو را از بنده آزار

مرا خود جان و دل بهر تو باید

که قربان تو باشد ای نکوکار

ز آزار دلت گرچه نگویی

درون جان من پیداست آثار

بهار از من بگردد چون ندانم

چو در دل جای گلشن پر شود خار

گناهم پیش لطفت سجده آرد

که ای مسجود جان زنهار زنهار

گنه را لطف تو گوید که تا کی

گنه گوید بدو کاین بار این بار

تن و جانی که خاک تو نباشد

تن او سله باشد جان او مار

تو خورشیدی و مرغ روز خواهی

چو مرغ شب بیاید نبودش بار

چو برگیری تو رسم شب ز عالم

چه پرها برکند مرغ شب ای یار

به حق آن که لطف تو جهانست

که آن جا گم شود این چرخ دوار

به چشم جان چه دریا و چه صحرا

در آن عالم چه اقرار و چه انکار

به تنگی درفتد هرک از تو ماند

فروکن دست و او را زود بردار

به قصد از شمس تبریزی نگردم

چگونه زهر نوشد مرد هشیار

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۰۴۲ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۱۰۴۲ مولانا، اعلام بی‌زاری عاشق از جان خود در برابر رضایت معشوق، و تأکید بر محوریت مطلق معشوق در هستی اوست. مولانا در این غزل، با زبانی پرشور و بی‌پرده، جان خود را فدای معشوق می‌کند و بی‌خبر ماندن معشوق از درد دل عاشق را غیرممکن می‌داند. او “لطف معشوق” را آنقدر عظیم می‌شمارد که “گناه” نیز در برابرش سجده می‌کند. غزل به تأثیر حضور معشوق بر عالم، بی‌ارزشی جان‌های بی‌عشق، و در نهایت، به بی‌تابی عاشق برای وصل و وفاداری مطلق به شمس تبریزی اشاره دارد.


بخش اول: فداکاری عاشق و عظمت لطف معشوق

بی‌زاری از جان در برابر رضایت معشوق

مولانا غزل را با فداکاری کامل آغاز می‌کند:

منم از جان خود بیزار بیزار اگر باشد تو را از بنده آزار

«من از جان خود بسیار (بیزار بیزار) هستم،» «اگر (با وجود) این بنده، تو (معشوق) آزار (رنجش) داشته باشی.» این بیت، نهایت فداکاری عاشق را نشان می‌دهد. اگر حضور او باعث رنجش معشوق شود، عاشق حاضر است از جان خود بگذرد.

جان و دل برای قربان کردن

مولانا به هدف وجودی خود اشاره می‌کند:

مرا خود جان و دل بهر تو باید که قربان تو باشد ای نکوکار

«من خود جان و دلم را فقط برای تو می‌خواهم،» «ای نیکوکار! (زیرا) باید فدای تو (قربان تو) باشد.» این بیت، بیانگر این است که عاشق تمام هستی خود را وقف معشوق کرده است و جان و دلش را تنها برای فدایی کردن در راه او می‌خواهد.

آثار آزار دل در جان عاشق

مولانا به درک قلبی عاشق از حال معشوق اشاره می‌کند:

ز آزار دلت گرچه نگویی درون جان من پیداست آثار

«از رنجش دلت، گرچه (تو) چیزی نمی‌گویی،» «(اما) آثار آن در جان من پیداست.» این بیت، نشان‌دهنده‌ی ارتباط عمیق و شهودی میان عاشق و معشوق است. عاشق حتی بدون گفتن، درد و رنج دل معشوق را حس می‌کند.

خار در دل و دوری بهار

مولانا به نتیجه‌ی دوری از معشوق اشاره می‌کند:

بهار از من بگردد چون ندانم چو در دل جای گلشن پر شود خار

«بهار (شادابی و طراوت زندگی) از من دور می‌شود، چون نمی‌دانم،» «(که) در دل، به جای گلشن (باغ سرسبز)، خار پر شده است.» این بیت، بیانگر این است که دوری از معشوق و پر شدن دل از “خار” (غم و اندوه/تعلقات دنیوی)، باعث می‌شود که بهار زندگی از عاشق روی برگرداند.

سجده‌ی گناه بر لطف معشوق

مولانا به عظمت لطف معشوق اشاره می‌کند:

گناهم پیش لطفت سجده آرد که ای مسجود جان زنهار زنهار

«گناهم (حتی) پیش لطف تو سجده می‌کند،» «(و می‌گوید:) ای معبود (مسجود) جان‌ها! امان، امان!» این بیت، بیانگر عظمت و فراگیری لطف الهی است. لطف معشوق آنقدر بزرگ است که حتی گناهان نیز در برابر آن، خشوع و تسلیم نشان می‌دهند.

کشش گناه به لطف و اصرار بر تکرار

مولانا به interplay گناه و لطف اشاره می‌کند:

گنه را لطف تو گوید که تا کی گنه گوید بدو کاین بار این بار

«لطف تو به گناه می‌گوید که “تا کی (تکرار می‌شوی)؟”» «گناه به او می‌گوید: “این بار، این بار (یعنی بگذار این بار هم انجام شود).”» این بیت، تصویری عرفانی و شاعرانه از کشمکش میان گناه و لطف الهی است. گناه مدام به تکرار مایل است، اما لطف الهی مانع آن می‌شود.


بخش دوم: بی‌ارزشی جان بی‌عشق و تأثیر حضور معشوق

تن و جان بی‌خاک معشوق

مولانا به بی‌ارزشی جان‌های بی‌عشق اشاره می‌کند:

تن و جانی که خاک تو نباشد تن او سله باشد جان او مار

«جسم و جانی که خاک (فرمانبردار/فدایی) تو نباشد،» «جسم او بیماری (سله) است و جان او مار (سمی و مضر).» این بیت، بیانگر این است که بدون عشق معشوق و تسلیم در برابر او، وجود انسان بی‌ارزش و مضر است.

خورشید معشوق و مرغ روز و شب

مولانا به تأثیر حضور معشوق اشاره می‌کند:

تو خورشیدی و مرغ روز خواهی چو مرغ شب بیاید نبودش بار

«تو (معشوق) خورشید هستی و مرغ روز (عاشق بیدار و روشن‌بین) را می‌خواهی،» «هنگامی که مرغ شب (انسان‌های غافل و تاریک‌دل) بیاید، او را بار (اهمیت/جایگاه) نیست.» این بیت، معشوق را به خورشید تشبیه می‌کند که تنها مرغان روز (بیداردلان) را می‌خواهد و برای مرغان شب (غافلان) ارزشی قائل نیست.

برداشتن رسم شب و برکندن پر مرغ شب

مولانا به قدرت تحول‌آفرین معشوق اشاره می‌کند:

چو برگیری تو رسم شب ز عالم چه پرها برکند مرغ شب ای یار

«هنگامی که تو (معشوق) رسم شب (تاریکی/جهل/غفلت) را از عالم برداری،» «ای یار! مرغ شب (انسان غافل) چه پر و بالی (هستی/غرور) از دست می‌دهد (چقدر خوار می‌شود)؟» این بیت، بیانگر تأثیر شگرف حضور معشوق و نور معرفت اوست. با آمدن او، تاریکی‌ها از بین می‌روند و آنان که در تاریکی غفلت بوده‌اند، جایگاه و اعتبار خود را از دست می‌دهند.


بخش سوم: عظمت لطف و وفاداری به شمس تبریزی

لطف جهان‌شمول و گم شدن چرخ دوار

مولانا به فراگیری لطف معشوق اشاره می‌کند:

به حق آن که لطف تو جهانست که آن جا گم شود این چرخ دوار

«قسم به حق آنکه لطف تو (مانند) جهان (فراگیر) است،» «که در آن (اقیانوس لطف)، این فلک گردان (چرخ دوار: عالم مادی) گم می‌شود (و محو می‌گردد).» این بیت، لطف معشوق را آنقدر عظیم و فراگیر می‌داند که تمام عالم مادی در برابر آن ناچیز و محو می‌شود.

دریا و صحرا و اقرار و انکار در عالم جان

مولانا به بی‌اعتباری ظواهر در عالم جان اشاره می‌کند:

به چشم جان چه دریا و چه صحرا در آن عالم چه اقرار و چه انکار

«در دیده‌ی جان (بصیرت باطنی)، دریا و صحرا (همه چیز) یکسان است (ظواهر بی‌اعتبار می‌شوند)،» «(و) در آن عالم (معرفت و حقیقت)، اقرار و انکار (دوگانگی‌ها) بی‌معناست.» این بیت، بیانگر این است که در عالم معرفت و بصیرت باطنی، تفاوت‌های ظاهری و دوگانگی‌ها (مثل اقرار و انکار) از بین می‌روند و همه چیز به وحدت می‌رسد.

تنگی و گرفتاری منکران

مولانا به عواقب دوری از معشوق اشاره می‌کند:

به تنگی درفتد هرک از تو ماند فروکن دست و او را زود بردار

«هر کس که از تو (معشوق) دور بماند، در تنگی و سختی می‌افتد،» «(ای معشوق)! دستت را فرو کن (کمک کن) و او را زود بردار (از این تنگی رها کن).» این بیت، بیانگر این است که هر کس از معشوق دور بماند، گرفتار مشکلات می‌شود و از معشوق خواسته می‌شود که او را نجات دهد.

وفاداری به شمس تبریزی و نوشیدن زهر

مولانا غزل را با وفاداری به پیر خود پایان می‌دهد:

به قصد از شمس تبریزی نگردم چگونه زهر نوشد مرد هشیار

«از روی قصد (عمداً) از شمس تبریزی (پیر و مرادم) روی برنمی‌گردانم،» «مرد هوشیار چگونه می‌تواند زهر (بی‌وفایی/دوری) بنوشد؟» این بیت، اوج ارادت و وفاداری مولانا به شمس تبریزی است. او دوری از شمس را به منزله‌ی نوشیدن زهر می‌داند و مرد هوشیار (عارف) هرگز چنین کاری نمی‌کند.


نکات مهم

  • فداکاری عاشق: آماده‌ی از جان گذشتن برای رضایت معشوق.
  • جان و دل وقف معشوق: تمام هستی عاشق در راه معشوق است.
  • ارتباط شهودی عاشق با معشوق: درک درد معشوق بدون بیان.
  • تأثیر دوری بر زندگی عاشق: تبدیل بهار به خارستان.
  • عظمت و فراگیری لطف الهی: گناه نیز در برابر آن سجده می‌کند.
  • بی‌ارزشی جان بی‌عشق: بدون عشق، وجود انسان مضر است.
  • معشوق، خورشید بیداردلان: او فقط طالب کسانی است که از غفلت رها شده‌اند.
  • تحول‌آفرینی نور معرفت: با آمدن آن، غافلان خوار می‌شوند.
  • لطف الهی، فراگیرتر از جهان: عالم مادی در برابر آن ناچیز است.
  • وحدت در عالم جان: در عالم معرفت، ظواهر و دوگانگی‌ها از بین می‌روند.
  • عواقب دوری از معشوق: گرفتاری در تنگی.
  • وفاداری مطلق به شمس تبریزی: دوری از او مانند نوشیدن زهر است.

نتیجه‌گیری نهایی

غزل ۱۰۴۲ مولانا، اعلام بی‌چون و چرای فداکاری و وفاداری عاشق به معشوق الهی است. مولانا با “منم از جان خود بیزار بیزار / اگر باشد تو را از بنده آزار”، از همان ابتدا نهایت از خودگذشتگی خود را برای رضایت معشوق نشان می‌دهد. او “جان و دل” خود را تنها “بهر تو” می‌داند تا “قربان تو باشد ای نکوکار”. مولانا به “ارتباط شهودی” خود با معشوق اشاره می‌کند که “ز آزار دلت گرچه نگویی / درون جان من پیداست آثار”. او تأثیر دوری از معشوق را بر زندگی خود بیان می‌کند که “بهار از من بگردد” و دلش “پر شود خار”.

مولانا به “عظمت لطف معشوق” می‌پردازد که “گناهم پیش لطفت سجده آرد” و در کشمکشی شاعرانه، “لطف تو” و “گناه” را به تصویر می‌کشد. او “تن و جانی” را که “خاک تو نباشد”، “سله” و “مار” می‌خواند، که بیانگر بی‌ارزشی وجود بدون عشق الهی است. مولانا معشوق را “خورشیدی” می‌داند که “مرغ روز خواهی” و “مرغ شب” در برابر او “نبودش بار”. او به “قدرت تحول‌آفرین” معشوق اشاره می‌کند که با برداشتن “رسم شب از عالم”، “مرغ شب” پرها برمی‌کند.

در بخش پایانی، مولانا با “به حق آن که لطف تو جهانست / که آن جا گم شود این چرخ دوار”، به فراگیری لطف الهی اشاره می‌کند که عالم مادی در برابر آن ناچیز است. او در “چشم جان”، “دریا و صحرا” را یکسان می‌بیند و “اقرار و انکار” را در “آن عالم” بی‌معنا. مولانا به “تنگی” کسانی که “از تو ماند” اشاره می‌کند و از معشوق می‌خواهد که “دست” فرو کند و “او را زود بردار”. در نهایت، غزل با “به قصد از شمس تبریزی نگردم / چگونه زهر نوشد مرد هشیار”، به اوج وفاداری و ارادت مولانا به شمس تبریزی اشاره دارد و دوری از او را به منزله‌ی نوشیدن زهر می‌داند. این غزل پیامی عمیق از فداکاری، عشق بی‌قید و شرط، و ارادت به پیر و مراد در مسیر حقیقت الهی را در خود جای داده است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: